ایران و افسانه عقب‌ماندگی و ترقی

هدف اعلام‌نشده یا شاید نادانسته بسیاری از این «ژورنال‌ها» حفظ و توسعه تسلط قدرت‌های بزرگ غربی در حیطه اندیشه سیاسی و اجتماعی است

ترکیبی از تصویر سردر دانشگاه تهران، چندین کتاب و صادق زیباکلام/ایندیپندنت فارسی

 

یکی از شگردهای استعمار در سده نوزدهم، تبلیغ خودحقیربینی بود در مستعمرات یا سرزمین‌هایی که هدف بعدی استعمار به شمار می‌رفتند. پی‌یر لوتی، داستان‌نویس فرانسوی، از «ماموریت ما برای تمدن‌سازی» سخن می‌گفت. کارل مارکس و رفیقش، فردریش انگلس، از شکست مکزیک «عقب‌مانده» در جنگ با ایالات متحده «مترقی» شادمان بودند. تصور برتر در محافل دانشگاهی اروپای غربی مسیر تاریخ را از غارنشینی انسان تا رسیدن به ناکجاآبادهای گوناگون و گاه متضاد ترسیم می‌کرد. در چارچوب آن جهان‌بینی، بعضی ملل و اقوام «مترقی» و بعضی دیگر «عقب‌مانده» یا در شکل مودبانه‌ترش «در حال توسعه» و «جهان سومی» به شمار می‌آمدند.

یکی از موفقیت‌های استعمار تحمیل آن جهان‌بینی به مللی بود که به دلایل گوناگون توانسته بودند استقلال خود را دست‌کم در سطح و در ظاهر، حفظ کنند. بدیهی است که تحصیل‌کردگان آن ملل نخستین قربانیان این تحمیل بودند. عواقب این جهان‌بینی تحمیلی را در آثار بسیاری از صاحب‌نظران خودمان در طی ۱۵۰ سال گذشته دیده‌ایم. خودحقیربینی آنان گاه به شکل بیزاری از آنچه ایران و ایرانی است، ظاهر می‌شد. حتی نویسندگان نامداری مانند صادق هدایت و محمدعلی جمالزاده می‌پنداشتند که ایران در مسیر تاریخ از «ملل راقیه» عقب مانده است و در نتیجه شیوه زیست ایرانیان در زمان خود را با آمیزه‌ای از خشم و طنز، به باد انتقاد می‌گرفتند.

لنین که در زادگاه خود قازان و سپس در مسکو و پتروگراد، کوه ندیده بود، در بخشی از دوران تبعید در زوریخ زیست و در آنجا بود که با کوه و کوهستان آشنا شد. در یک سخنرانی پس از پیروزی انقلاب اکتبر، لنین تاریخ بشر را نوعی کوهنوردی معرفی کرد که در آن، جوامع با تحمل شداید، بسیار به سوی قله پیش می‌روند. نزدیک به یک قرن بعد، آیت‌الله علی خامنه‌ای تصویر لنین را به نام خود ثبت کرد و از «حرکت به سوی قله» سخن گفت. هر دو اگر امروز در این جهان بودند، شاید درمی‌یافتند که قله‌ای در کار نیست و به عبارتی دیگر، تاریخ یک منحنی ترقی از صفر به ۱۰۰ عرضه نمی‌کند.

بیش از ۳۰ سال پیش در یکی از سفرهایم به اندونزی دیدم که افسانه «ترقی» حتی در آن مجمع‌الجزایر ریشه گرفته است. یکی از مشاوران سوهارتو، رئیس‌جمهوری که مامور بود پیشرفت‌های کشور را در دوران «رهبر عالیقدر» به ما نشان دهد، با اشاره به آسمان‌خراش‌هایی که جاکارتای دوست‌داشتنی قدیم را تحقیر می‌کردند، پز می‌داد که ببینید! ما آنچه را نیویورک در یک قرن ساخت، فقط در یک دهه برپا کرده‌ایم!

نیازی به یادآوری نیست که یکی دو سال پس از آن، نظام سوهارتو همراه با اقتصاد «مترقی» سقوط کرد. آسمان‌خراش‌ها خالی شدند، میلیون‌ها اندونزیایی در ورطه بیکاری و فقر قرار گرفتند و منحنی «ترقی» که قرار بود مدام به سوی بالا حرکت کند، سرنگون شد تا نشان دهد که تاریخ با زیگزاگ‌هایی که گاه پیش‌بینی‌ناپذیرند، شکل می‌گیرد.

با یاد از آن سفر، به یاد گوبلز، بلندگوی تبلیغاتی هیتلر، می‌افتم که در خاطرات خود مدعی است آلمان نازی اکنون در نقطه اوج ترقی انسانی قرار دارد.

برسیم به علت نوشتن این مقاله یعنی بیانیه‌ای که اخیرا از سوی پروفسور صادق زیباکلام، استاد دانشگاه در تهران، منتشر شده است. در این بیانیه، دکتر زیباکلام با لحنی که یادآور روضه‌خوانی‌ها است، از عقب‌ماندگی ایرانیان در «علوم انسانی» در مقایسه با غرب سخن می‌گوید. او خود را با عباس‌میرزا، ولیعهد قاجار پس از شکست ایران در جنگ با روسیه، مقایسه می‌کند. عباس‌میرزا با آشنایی با غرب از دور متوجه «عقب‌ماندگی» ما شد، زیباکلام با گذراندن یک تز دکترا در انگلستان به همان نتیجه رسید. او می‌گوید: شکاف مودبانه است، باید بگوییم عقب‌ماندگی! و ‌می‌افزاید: «هر قدر در حوزه کاری خودم با کارهای ایرانی‌ها و غربی‌ها آشنا می‌شدم، باورم در خصوص عقب‌ماندگی ایرانی‌ها در علوم انسانی بیشتر و بیشتر به یقین می‌رسید.»

 از تز چالش‌پذیر پروفسور که بگذریم، ادعای ایشان از چند نظر قابل‌بحث است.

نخست، ایشان از علوم انسانی سخن می‌گوید، مثل اینکه علوم غیرانسانی هم وجود دارد. عبارتی که ایشان به کار می‌برد، ترجمه‌ای از کلیشه‌هایی است که در سده گذشته در لندن و پاریس شکل گرفت، با این تصور که پدیده‌شناسی تنها در چارچوب علمی ارزش دارد. در نتیجه، بسیار مباحث نظری از تاریخ و جغرافیا گرفته تا جامعه‌شناسی، فلسفه، سیاست و حتی ادبیات و هنر برچسب «علوم انسانی» گرفتند. البته با فروکش کردن تب علم‌پرستی، بسیاری از دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی کلیشه مذکور را به واژه «انسانیات» (Human Studies) تعدیل کردند.

در هر حال علم یا ‌Science به آنچه در فارسی علوم دقیقه می‌خوانیم، محدود می‌شود؛ یک نظم پژوهشی که با بهره‌گیری از آزمون و خطا، به پدیده‌شناسی می‌پردازد. بدین‌سان عباراتی مانند علوم سیاسی یا علوم اقتصادی که گاه به شکل عناوین بعضی دانشگاه‌ها و مدارس عالی عرضه می‌شوند، می‌توانند گمراه‌کننده باشند. سیاست پیش از آنکه علم باشد، یک هنر یا یک فن است. اقتصاد نیز جزو علوم دقیقه به شمار نمی‌رود.

بسیار خوب! اما «عقب‌ماندگی» مطرح شده را چگونه تعریف کنیم؟ این «عقب‌ماندگی» را چگونه اندازه‌گیری کنیم؟ محکی که پروفسور زیباکلام عرضه می‌کند، این است: «چاپ مقالات در ژورنال‌ها و فصلنامه‌های معتبر بین‌المللی در تاریخ، جامعه‌شناسی، علوم اجتماعی، ادبیات، هنر، فلسفه، الهیات و علوم سیاسی و سایر حوزه‌های علوم انسانی.»

زیباکلام نمی‌گوید منظورش از «ژورنال‌ها» و «فصلنامه‌های معتبر بین‌المللی» کدام است. او همچنین معیاری برای تعیین اعتبار آنان و هویت آن اعتبار‌دهندگان عرضه نمی‌کند. در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، معیاری که وجود داشت، فصلنامه‌ای بود به نام «براهین و حقایق». اگر نظریه یا فرضیه‌ای به آن «ژورنال» راه می‌یافت، معتبر شمرده می‌شد.

اما در حال حاضر، دست‌کم در غرب موردنظر استاد زیباکلام، چنین مرجعی وجود ندارد. بسیاری از دانشگاه‌های اروپای غربی و آمریکای شمالی نشریات خود را دارند. کاوش و پژوهش در زمینه‌های مورد نظر استاد نیز اکنون یک صنعت گسترده‌ــ اگر نخواهیم بگوییم «بیزینس» بین‌المللی‌ــ است که صدها هزار تن را در اشتغال دارد. اگر تولیدات همه آنان را روی هم قرار دهیم، در طی چند هفته، با یک هیمالیای کاغذی روبه‌رو خواهیم بود.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

من خواننده همه آن «ژورنال‌ها» نبوده و نیستم، اما می‌توانم بگویم که همه محصولات عرضه‌شده را نمی‌توان معتبر دانست. بسیاری از «ژورنال‌های» موردنظر پروفسور به لطف کمک‌های مالی ثروتمندان اروپایی یا آمریکایی منتشر می‌شوند و تعداد خوانندگان بعضی آنان از چند صد تن فراتر نمی‌رود. هدف اعلام‌نشده یا شاید نادانسته بسیاری از این «ژورنال‌ها» حفظ و توسعه تسلط قدرت‌های بزرگ غربی در حیطه اندیشه سیاسی و اجتماعی است. تقریبا تمامی این «ژورنال‌ها» به زبان انگلیسی و در مقیاسی محدودتر، فرانسوی و آلمانی، عرضه می‌شوند. البته ژاپنی‌ها نیز در دو دهه اخیر کوشیده‌اند تا گوشه کوچکی به دست آورند.

بدین‌سان می‌رسیم به دومین نکته قابل‌بحث در تز پروفسور زیباکلام. اینکه ایرانیان یا به گفته ایشان «ایرانی‌ها» در این «ژورنال‌ها» حضور ندارند. زیباکلام می‌نویسد: «۹۲ سال از تاسیس دانشگاه در ایران می‌گذرد، اما چه تعداد مقالات از جانب محققان ایرانی در این ژورنال‌ها چاپ شد؟» پاسخ او این است: «این تعداد به نحو باورنکردنی اندک است.»

آیا این اندک تعجب‌آور است؟ پژوهشگر ایرانی می‌بایستی بر یکی از زبان‌های «جهان غرب» در درجه اول انگلیسی، مسلط باشد تا بتواند برای «ژورنال‌های» موردعلاقه استاد بنویسد. از سوی دیگر، فراموش نکنیم که اصطلاح «جهان غرب» بیش از ۴۰ کشور را در برمی‌گیرد، در حالی که معیار مقایسه استاد ما فقط یک کشور یعنی ایران است.

استاد زیباکلام فراموش می‌کند که از ۹۲ سالی که از تاسیس دانشگاه در ایران می‌گذرد، بیش از نیمی از آن، یعنی ۴۷ سال، متعلق به دوران انقلاب اسلامی است؛ انقلابی که استاد می‌گوید می‌خواست برای حفظ آن، سلاح به دست بگیرد و بجنگد. در این ۴۷ سال، هم ایران را از دنیا دور نگاه داشته‌اند و هم دنیا را از ایران. در جمهوری اسلامی، هرگونه تماس بی‌‌مجوز با دنیای خارج جرم محسوب می‌شود. در همان حال تحریم‌های وضع‌شده از سوی آمریکا و اروپا تماس جدی بین پژوهشگران ایرانی و غرب را ناممکن می‌سازد.

نکته سومی که قابل‌ذکر است، بهره‌گیری قدرت‌های غربی‌ــ یعنی همان ۱۴ کشور مستعمره‌دار که در کنوانسیون برلین جهان را میان خود تقسیم کردند‌ــ از یک سلسله‌ترفندها برای الگوگذاری در همه سطوح زندگی بین‌المللی است. مسابقات المپیک، جوایز نوبل، انواع و اقسام سازمان‌های بین‌المللی، جوایز اسکار و امی آواردز، نرخ‌گذاری کالاها، تعیین تعرفه‌های گمرکی، صدور مجوز برای انواع داروها، مقررات بازرگانی بین‌المللی و البته اعتبار گاه اغراق‌آمیز دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی در نتیجه محصولاتشان.

در این تردید نیست که دنیای امروز ما ساخته و پرداخته تحولاتی است که با نخستین انقلاب صنعتی در انگلستان آغاز شد و به شکل‌های گوناگون ادامه دارد. بدین‌سان شگفتی‌آور نیست که بخش عمده پژوهش‌های علمی، سیاسی، اجتماعی و هنری در جهان غرب صورت می‌گیرد. تاریخ نشان می‌دهد که اقوام، ملل و تمدن‌های گوناگون در مراحل مختلف از زندگی انسان یابنده و الگو گذار بوده‌اند. چند هزار سال پیش کشاورزی در بین‌النهرین در چارچوب سومر و عکاد آغاز شد. نخستین کتاب تاریخ انسان «گیل‌گمش» چهارهزار ساله است. بابل، آشور، عیلام، مصر و البته ایران خودمان در مراحل گوناگون پرچمدار تمدن‌سازی بودند. به عبارت دیگر، تاریخ را می‌توان نوعی زیگزاگ دانست نه منحنی خیالی ترقی‌خواهان. روزی که بابل بزرگ‌ترین شهر جهان بود، نیویورک یا لندن برهوتی بیش نبود.

خودحقیربینی دردی است که درمان آن جز اعتماد به نفس، همراه با شناخت خونسردانه کمی‌ها و کاستی‌های خودمان نیست. با دید زیگزاگی از تاریخ، مفاهیمی مانند «مترقی» و «عقب‌مانده» کنار گذاشته می‌شوند. این خودحقیربینی گاه در حدی بود که مردی مانند محمد اقبال، شاعر بزرگ فارسی‌زبان شبه‌قاره هند، خواستار «تولدی دیگر» برای جهان اسلام بود و حتی صوفیان را خطرناک‌تر از سپاه آتیلا و چنگیز می‌دانست.

آلبرتو موراویا، نویسنده ایتالیایی، پس از سفری به چین، باد به غبغب انداخت و گفت: بله چینی‌ها خیلی کارها کردند، اما نتوانسته‌اند یک موتزارت عرضه کنند!

برگردیم به اصل مطلب. زیباکلام حق دارد که ایران امروز در زمینه دانش و پژوهش سیاسی و اجتماعی موقعیت مناسبی ندارد، اما دلیل این وضع علاوه بر سلطه یک نظام استبدادی، سانسورچی و اسیر ایدئولوژی، تصمیم خانواده‌های ایرانی برای ترغیب فرزندان خود به تحصیل در علوم دقیقه نیز هست. در جمهوری اسلامی نمی‌توانید سیاست بیاموزید، زیرا بسیاری از کتاب‌های کلیدی در این زمینه ممنوع‌اند. استاد شما نیز مجبور است در لفافه سخن بگوید، وگرنه مانند خود پروفسور زیباکلام، می‌بایستی هرچندگاه یک بار در اوین اقامت کند.

تحصیل اقتصاد نیز در جمهوری اسلامی کاری‌ است عبث، زیرا نظامی که سمبل اقتصادی آن بابک زنجانی است، با هیچ الگوی سرمایه‌داری، سوسیالیستی یا بازار مقرراتی نمی‌خواند.

به همین سبب است که ایران امروز سه برابر فرانسه مهندس دارد. در جمهوری اسلامی، نیازی به حقوقدان نیز نداریم، زیرا قانونی وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، کسی اجازه دفاع از آن را ندارد. زیباکلام یک واقعیت را بیان می‌کند، اما علت آن را مکتوم نگاه می‌دارد. در نتیجه این تصور را تبلیغ می‌کند که ما ایرانیان که در بسیار زمینه‌های فلسفی، هنری و ادبی آغازگر و الگوگذار بوده‌ایم، ناگهان نشاط آفرینشی خود را از دست داده‌ایم و اگر هیچ شده‌ایم، تقصیر خودمان است.

آخرین نکته: چه کسی مانع از آن است که پروفسور زیباکلام و بیش از پنج‌هزار دکتراداری که جمهوری اسلامی را می‌گردانند، برای «ژورنال‌»های موردعلاقه استاد مقاله بنویسند؟

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیشتر از دیدگاه