شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵، یکی از بازماندگان نسل پرشور ادبی و هنری دهههای ۴۰ و ۵۰ ایران از جهان رخت بربست؛ نسلی که مرز میان شعر، داستان، روزنامهنگاری و روشنفکری برای آن به اندازه امروز قطعی و تفکیکشده نبود. جواد مجابی پس از بیش از شش دهه نوشتن، سرودن، طنزپردازی، نقد، نقاشی، روزنامهنگاری و معاشرت با چند نسل از هنرمندان در ۸۶ سالگی درگذشت.
او پس از یک دوره بیماری چشم از جهان فروبست؛ نویسندهای خستگیناپذیر که حتی در ماههای پایانی عمر نیز از پا ننشست و در دوران بستری در بیمارستان مجموعه نقاشیهای «شبهای سفید بیمارستان و من» را پدید آورد.
جواد مجابی ۲۲ مهر ۱۳۱۸ در قزوین زاده شد. در دانشگاه تهران حقوق خواند و دکترای اقتصاد گرفت، اما نه حقوق را پیشه کرد و نه اقتصاد را. جاذبه ادبیات، مطبوعات و هنر او را به سمت خود کشید. مدتی کارشناس وزارت فرهنگ و هنر بود و از اواسط دهه ۴۰ فعالیت حرفهای در مطبوعات را آغاز کرد. در روزنامه اطلاعات به عنوان روزنامهنگار و دبیر بخش فرهنگ و هنر فعالیت کرد و با نشریات «فردوسی»، «جهان نو»، «خوشه»، «آدینه» و «دنیای سخن» همکاری کرد.
اولین مجموعه شعرش، «فصلی برای تو»، در سال ۱۳۴۴ منتشر شد؛ کتابی که خود مجابی انتشار آن را به نوعی مجوز ورود رسمیاش به جمع شاعران و نویسندگان زمانه میدانست. از آن زمان تا آخرین سالهای زندگی، کمتر دورهای را میتوان یافت که مجابی در گوشهای از فضای فرهنگی ایران حضور نداشته باشد.
نویسندهای که نمیشود او را در یک عنوان خلاصه کرد
برای معرفی جواد مجابی، عنوان شاعر بهتنهایی کافی نیست. همانطور که رماننویس، طنزپرداز، منتقد هنر، روزنامهنگار یا حتی نقاش نیز هرکدام فقط گویای بخشی از زندگی حرفهای او هستند. او از آن دست روشنفکران چندوجهی نسل خود بود که ادبیات و هنر را نه جزیرههایی جداافتاده، بلکه اجزای یک جهان مشترک میدید.
کارنامهاش نیز همین تنوع را نشان میدهد. بیش از هفتاد اثر در قالب شعر، رمان، داستان کوتاه، طنز، نمایشنامه، فیلمنامه، پژوهش و نقد از او بهجا مانده است. در حوزه شعر، «فصلی برای تو»، «زوبینی بر قلب پاییز»، «پرواز در مه»، «بر بام بم»، «سفرهای ملاح رؤیا»، «پوپکانه»، «شعرهای من و پوپک» و «دری به شادخویی» بخشی از کارنامه طولانی او به شمار میآید.
در حوزه داستان و رمان نیز مجابی نویسندهای پیگیر بود. «شهربندان»، «شب ملخ»، «مومیایی»، «باغ گمشده»، «بنفشههای سراشیب»، «برجهای خاموشی» و «ایالات نیست در جهان» از آثار داستانی او هستند. «باغ گمشده» با روایت چند نسل از یک خانواده، تغییرات اجتماعی را با طنزی زیرپوستی دنبال میکند و «بنفشههای سراشیب» با نثری شاعرانه، جامعهای خیالی را به بستری برای بازتاب وضعیت تاریخی و اجتماعی بدل میسازد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
اما شاید یکی از جذابترین وجوه شخصیت ادبی مجابی طنز او بود. «یادداشتهای آدم پرمدعا»، «آقای ذوزنقه»، «یادداشتهای بدون تاریخ» و مجموعه «نیشخند ایرانی» تنها نمونههایی از کارنامه طنز او هستند. بخشی از نوشتههای طنزآمیزش از دل همان زندگی روزمره فرهنگی بیرون میآمد: نمایشگاهها، جشنوارهها، نشستها، کنگرهها و آدمهایی که میدید. «یادداشتهای بدون تاریخ» حاصل نوشتههایی بود که در سالهای ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ در روزنامه اطلاعات منتشر میشد.
این طنز تنها سبکی در کارنامه قلمی مجابی نبود؛ بخشی از شخصیت و منش او بود. کسانی که با او همنشین بودند همواره از شوخطبعی و طنازیاش یاد میکنند. حتی در جدیترین بحثهای ادبی و هنری نیز رگهای از شوخی، کنایه و پرهیز از جدیت عبوس روشنفکری در رفتار و کلامش دیده میشد. شاید به همین دلیل طنز در آثارش بیش از آنکه شبیه فریاد باشد، رنگ «نیشخند» داشت؛ لبخندی که در پس آن نقد اجتماعی و فرهنگی پنهان میشد.
خود مجابی گفته بود: «طنز خوشمزگی نیست، خندهانگیزی نیست و قلقلک دادن آدمهای افسرده نیست. طنز نوعی شک و دید فلسفی و به تعبیری جهانبینی خاص است. طنزپرداز عملا جهان را خندهآور میبیند نه اینکه بخواهد از آن روابط خنده بیافریند.»
جایگاه مجابی در شعر معاصر ایران را باید با کمی فاصله از سایر فعالیتهای گسترده او بررسی کرد. او شاعری متعلق به سنت شعر نو ایران بود و به رغم دههها فعالیت، برخلاف برخی شاعران همنسلش، مسیر مجابی دستخوش چرخشهای فرمی (شکلی) ریشهای نشد.
اگر شاعرانی مانند رضا براهنی یا علی باباچاهی در دورههایی از زندگی شعری خود به تجربههایی بنیادین در زبان، نحو و فرم دست زدند و گاه فاصلهای چشمگیر میان دورههای مختلف شعریشان پدید آمد، مجابی بیشتر در همان مسیری گام برداشت که ریشههایش را باید در سنت نیمایی و بهویژه شعر سپید شاملو جستوجو کرد. حتی در بررسیها و معرفیهای ادبی نیز اغلب از او در مقام شاعری نزدیک به نیما و متمایل به شیوه شعر سپید شاملویی یاد کردهاند.
از این منظر شاید بتوان او را به منوچهر آتشی نزدیکتر دانست؛ نه از جهت یکسانی جهان شعری، بلکه از نظر حفظ شناسنامهای نسبتا پایدار در طول چند دهه شاعری. مجابی بیش از آنکه به دنبال اعلام گسست از گذشته خود باشد، همان جهان شعری را گسترش میداد. زبانش معاصر بود، به تصویرسازی در شعر اهمیت میداد و آشنایی عمیق با نقاشی نیز بر تخیل بصری شعرهایش تأثیر گذاشته بود.
بنابراین مهمترین وجه زیست ادبی مجابی را باید در استمرار و حضور فعال و پیوسته او در عرصه خلق و انتشار آثارش جستوجو کرد؛ خصلتی که از روحیه اجتماعی و باور او به ضرورت ارتباط نزدیک هنرمند با جامعه پیرامونش سرچشمه میگرفت.
وقتی شاعر به دیوارهای گالری نگاه میکرد
وجه دیگری از زندگی مجابی وجود دارد که اهمیتش کمتر از شعر و داستان او نیست: هنرهای تجسمی. مجابی از نخستین منتقدان جدی و پیگیر نقاشی مدرن ایران بود. رابطه او با نقاشی نیز رابطه یک روزنامهنگار فرهنگی با موضوع کارش نبود. از کودکی نقاشی میکرد؛ برادرش حسین نیز نقاش بود و خود مجابی بعدها علاوه بر نقد، طراحی و نقاشی را ادامه داد. همین شناخت درونی از فرایند خلق اثر، نوشتههای او درباره نقاشان را از نقدهای صرفا مطبوعاتی متمایز میکرد.
آثاری چون «پیشگامان نقاشی نوین ایران» و «سرآمدان هنر نو» بخشی از این کارنامهاند. او همچنین درباره چهرههای مهم هنر تجسمی ایران نوشت و در نوشتههایش معرفی هنرمند را با تحلیل آثار او و خاطرات همنشینی با او درمیآمیخت. «سرآمدان هنر نو» نمونه روشنی از همین روش است؛ کتابی که در آن نقد آثار، تاریخ هنر و خاطرات مجابی از همنشینی با هنرمندان کنار هم قرار میگیرند.
این پیوند فقط روی کاغذ باقی نماند. مجابی با بسیاری از نقاشان، طراحان، مجسمهسازان و کاریکاتوریستهای برجسته ایران همنشینی داشت. نامهایی مانند اردشیر محصص، ژازه طباطبایی، پرویز تناولی، بهجت صدر، پرویز کلانتری، پروانه اعتمادی و بسیاری دیگر به نحوی با جهان مطالعاتی و معاشرتی او گره خوردهاند. سالها دوستی و رفتوآمد با هنرمندان و علاقه شخصی او به جمعآوری آثار سبب شده بود خانه مجابی به فضایی شبیه یک موزه کوچک از هنر معاصر ایران بدل شود؛ جایی که کتاب و نقاشی و طراحی و خاطره در کنار یکدیگر میزیستند، و شاید همین خانه، یکی از بهترین کلیدها برای شناخت شخصیت جواد مجابی باشد.
خانهای که درش به روی نسلهای بعد باز بود
بسیاری از چهرههای همنسل مجابی در سالهای پایانی عمر، خواسته یا ناخواسته، به انزوا رفتند. برخی از محافل عمومی فاصله گرفتند و برخی نیز ارتباطشان با نسلهای تازهتر ادبیات و هنر محدود شد. مجابی اما عملا به مسیر دیگری رفت.
او اهل حضور بود؛ در نمایشگاهها، نشستهای ادبی، رونماییهای کتاب، آیینهای بزرگداشت، جلسات شعر و دیدارهای دوستانه دیده میشد. منابع زندگینامهایاش نیز بر نقش پررنگ او در پویایی محافل هنری و فضای روشنفکری ایران انگشت گذاشتهاند. مرد خوشپوش عرصه هنر ایران که وسواسی ویژه در شیوه پوشش خود داشت و آگاه به اهمیت نمایش دیداری هنرمند در جامعه بود. درک اهمیت قاب تصویر در ذهن جامعه امروز ــ که مجابی را به سوژه قاب دوربین اکثر عکاسان بنام ایران بدل کرده است ــ برآمده از نگاه دقیقی است که ریشه در شناخت او از هنرهای تجسمی دارد.
مهمتر از حضور رسمی، ارتباط او با جوانترها بود. برای شاعران، نویسندگان و هنرمندان جوان وقت میگذاشت، آثارشان را میدید و میخواند و خانهاش برای طیف گستردهای از اهالی فرهنگ مکانی آشنا بود. پس از مرگش، کافی بود به شبکههای اجتماعی نگاه کرد تا معنای این رابطه روشن شود: انبوه عکسهایی که کاربران از نسلها و گروههای مختلف در کنار مجابی منتشر کردند، تصویری از روشنفکری ارائه میداد که فاصله میان «چهره مشهور» و مخاطب را تا حد امکان کم کرده بود.
عکسها فقط تصاویر یادگاری نبودند؛ سند نوعی معاشرت فرهنگی بودند. در یکی مجابی کنار شاعری جوان دیده میشد، در دیگری کنار نقاش، نویسنده یا دانشجویی که شاید دههها با او اختلاف سنی داشت. او برای بسیاری از هممیهنانش دستنیافتنی نبود.
همین ویژگی، همراه با شوخطبعی ذاتیاش، خانه او را به مأمنی بدل کرده بود که جامعه هنری در آن احساس غریبی نمیکرد. پذیرای مهمان بود، گفتگو میکرد، خاطره تعریف میکرد و برای افراد وقت میگذاشت. در فرهنگی که شهرت گاه با فاصله گرفتن از دیگران همراه میشود، مجابی تا واپسین سالهای زندگی میل خود به معاشرت و همکلامی را زنده نگه داشت.
آخرین دیدار، باز هم در خانه مجابی
شاید به همین دلیل تصمیم خانواده او درباره مراسم خاکسپاری معنایی عمیقتر از یک انتخاب ساده دارد. در شرایطی که انتظار میرفت تشییع پیکر جواد مجابی به گردهمایی بزرگی برای جامعه ادبی و هنری بدل شود و از برابر نهادهایی چون خانه هنرمندان یا دیگر مراکز فرهنگی شکل بگیرد، خانواده او مسیر دیگری را انتخاب کردند. اعلام شد مراسم خاکسپاری در بهشت زهرا برگزار میشود و پس از آن، خانه مجابی به مدت هفت روز پذیرای دوستان و علاقهمندان او خواهد بود.
انتخابی که میتوان آن را نمادین دید: آخرین دیدار با جواد مجابی نه در یک سالن رسمی، بلکه در همان خانهای که سالها محل رفتوآمد شاعران، نویسندگان، نقاشان و جوانان بود؛ خانهای که دیوارهایش با آثار هنرمندان معاصر ایران پوشیده شده و گوشهگوشهاش حامل خاطره چند نسل از فرهنگ معاصر است.
گویی خانواده خواستهاند بعد از مرگ نیز همان شیوه زیست مجابی ادامه یابد: در خانه باز باشد و آدمها بیایند. جواد مجابی شنبه ۱۴ شهریور رفت، اما دشوار است او را فقط در قالب خبر درگذشت یک شاعر خلاصه کرد. او بخشی از حافظه زنده فرهنگ معاصر ایران بود؛ کسی که از دهه ۴۰ تا پیش از مرگش، تغییر نسلها، انقلاب، سانسور، دگرگونی مطبوعات، ظهور نسلهای تازه شعر و داستان و تحول هنر مدرن ایران را به چشم دید و در بسیاری از این سالها خود نیز در متن ماجرا حضور داشت.
شاعر بود، اما فقط شاعر نبود. رمان نوشت، طنز نوشت، روزنامهنگاری کرد، نقاشی کشید، درباره نقاشان نوشت، زندگی و آثار شاملو و ساعدی را ثبت کرد و بخشی از تاریخ شفاهی هنر معاصر ایران را در خاطرات و نقدهایش زنده نگه داشت. حتی در آخرین سال زندگی و در بیمارستان نیز نقاشی کرد و با همان روحیه کنشگری اجتماعی تمامی نقاشیها را به بیمارستان ایرانمهر اهدا کرد تا عواید فروش آنها صرف تأمین هزینههای درمان مردم شود.
اما شاید آنچه در کنار آثار او باقی میماند تصویری انسانیتر باشد: پیرمردی شوخطبع در خانهای پر از کتاب و آثار هنری که هنوز برای یک شاعر جوان وقت داشت، هنوز به نمایشگاه میرفت، هنوز از دیدن یک نقاشی تازه هیجانزده میشد و هنوز میل داشت با نسلهایی بسیار جوانتر از خودش گفتگو کند.
جواد مجابی نامی ماندگار در حافظه فرهنگی ایران است؛ هنرمندی که بیش از شش دهه حضوری پویا و آفرینشگر داشت و در کنار دهها کتاب و صدها نوشته، تصویری متفاوت از روشنفکر ایرانی به یادگار گذاشت: روشنفکری که فرهنگ را تنها پشت میز تحریر جستجو نمیکرد، بلکه آن را در دوستی، معاشرت، گفتگو و گشوده ماندن درِ خانهاش میجست.

