در کمتر از پنج ماه پس از ذوب فیزیکی «مقام عظمای ولایت، امام سیدعلی حسینی خامنهای»، او بهسرعت برق و باد، از گستره حافظه تاریخی، ایمانی، اعتقادی، سیاسی و روانی جامعه پاک میشود.
خامنهای اگرچه بعد از جنایت هولناک دیماه و قتلعام ۴۰ هزار تن، در نگاه اکثریت ایرانیان جایگاهی همسان ضحاک و خالدبن ولید و چنگیز و تیمور یافته بود، در نگاه مومنانشــ همانها که بهراحتی و به اشاره انگشت او، از کشته، پشته میساختندــ «نایب امام زمان» بود و زمینهساز ظهور حضرت. در منابر، از خامنهای با عنوان «امام خامنهای» و «سید خراسانی» یاد میکردند.
زمانی حسن داناییفر، سفیر پیشین رژیم در بغداد و از فرماندهان سپاه قدس، در یک سخنرانی در نجف ادعا کرد که جورج بوش دستور تشکیل کمیتهای را داده که کارش جستجو برای یافتن ردپای حضرت حجت است و در این کمیته سفیر آمریکا، فرمانده نیروهای آمریکایی و عناصر اطلاعاتی همراه با قرهنوکر آمریکا روحانینمای منافق ایاد جمالالدینــ از روحانیون شیعه مخالف رژیم ایران و عضو سابق پارلمان عراق در دورهای پیشــ عضویت دارند. این کمیته تا به حال دهها تن را دستگیر و بازجویی کرده، به این خیال که امام زمان را شناسایی کنند و او را از بین ببرند. خوشبختانه با بودن نایب برحق ایشان، یعنی «رهبر معظم انقلاب»، این تلاشها به جایی نخواهد رسید. «آقا» (یعنی خامنهای) با ولی عصر مکاشفاتی دارند که فهم آن برای ما هم سخت است چه برسد برای آمریکا و کمیته مربوطهاش...!
تمام حرفهای داناییفر بیاساس و از جمله چرندیاتی بود که نوکران ولایت در نهان و آشکار، بر زبان میآوردند. اینها مدعی بودند که مهدی موعود بیش از ۱۳ قرن است که در غیبت به سر میبرد، یعنی اینکه به اراده الهی، کسی قادر به رویت او نیست. با این حساب چگونه آمریکاییها درصدد دستگیری و ربودن و سربهنیست کردن او هستند؟!
اینکه کسانی از تیره احمد جنتی و احمد خاتمی و اصغر حجازی (و البته هاشمی رفسنجانی) «ولی فقیه» را بر کرسی امامت نشاندند و برایش ولایت خاصه قائل شدند، البته مایه شگفتی نیست، اما وقتی کسی مثل حدادعادل نیز باد به آتش امامت میزند و در استفاده از دستمال ابریشمی، از فخرالدین حجازی مرحوم که به خمینی گفته بود «فدایت شوم، اینقدر فروتنی مکن و بگو که خودت هستی» و خمینی رندانه پاسخ داده بود: «خودتی!»، یک قدم پیشتر میگذارد، اینکه گفته میشد استقبال از خامنهای در سفر به مشهد و قم، استقبال از امام زمان است و البته کلام سخیف و چرندی از نوع اظهارات محمدی گلپایگانی در باب خلوت کردن «آقا» با امام زمان در مسجد جمکران، باورپذیر نبودند، با این حال جمعی این دروغها را باور داشتند.
به این ترتیب خامنهای که حتی ظرفیت مرجع شدن را نداشت، به لطف مشتی کلاش ازخدابیخبر شارلاتان، آخرین پلههای عرش را تا مرحله خدایی بالا رفت. در آخرین سفر او به قم پیش از خاکسترشدنش، دقیقا نمرودوار از فرش به عرش رفت. از آن پس تا چند هفته دیگر، ما با یک نمرود روبرو بودیم. با سیدعلی بن جواد الحسینی الخامنئی صاحبالامر و قائد المسلمین که جنون خلافت در او به نقطه اوج خود رسیده بود. کشتن ۴۰ هزار تن از جمله بازتابهای جنون عظمتخواهی خامنهای بود. رهبری که مستقیم با امام زمان در ارتباط است! و از هیچ کسی هراس ندارد.
با این حال «امام خامنهای» ۹ اسفند ۱۴۰۴ در کمتر از یک دقیقه دود و خاکستر شد و از آن پس تا امروز، ما با معمایی پیچیده روبرو هستیم: مسیر ولایت فقیه به کدام سو متمایل است؟ بقای مصنوعی، تاجگذاری ولیفقیه ثالث یا مزبله تاریخ در کنار ولی ثانی؟
سخنان دونالد ترامپ گو اینکه عادتا اعتباری فراتر از یک ساعت و گاه یک روز ندارد، اما آنچه این هفته درباره مجتبی خامنهای عنوان کرد، حسابش با بقیه حرفهای او جدا است. او چهارشنبه چهارم شهریور در گفتگو با گلن بک، مجری رادیو، درباره وضعیت مجتبی خامنهای گفت: «فکر نمیکنم او مرده باشد. او بهشدت مجروح شده بود. سمت چپ بدنش، دست، پا، همهچیز. او بهشدت مجروح شده بود، اما فکر نمیکنم مرده باشد.»
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
رئیسجمهوری آمریکا افزود اگر مجتبی خامنهای کشته شده باشد، مقامهای جمهوری اسلامی ایران بهخوبی توانستهاند این موضوع را پنهان کنند، چون در جریان مذاکرات مرتب میگویند که باید برای مشورت با او بروند.
مجتبی خامنهای مرده یا نیممرده نه جایگاه پدر را بازخواهد یافت و نه در سطح ملی و بینالمللی به رسمیت شناخته خواهد شد.
با چنین نگاهی به رهبر مرده و جانشین نیممردهاش و ارزیابی خونتای [شورای حکومتی] حاکم، با اپوزیسیونی روبهرو هستیم که از یکسو متشکل از نیروهای ملی مشروطهخواه در دو شکل پادشاهیخواه و جمهوریطلب است و از سوی دیگر مجموعههایی از ماندگاران بر صندلیهای سینمای انقلاب، از مجاهد و چریک و تودهای و ...
زمانی بود که در کشوری مثل اوکراین یا گرجستان پس از فروپاشی اتحاد شوروی با نوعی هرجومرج سیاسی روبرو شدیم که در میان آن، صف دوم حزبیهای سابق چون از پیوند و نظم و نسق بیشتری برخوربودند، توانستند در مرحله نخست با تغییر اسم و بعضی از مبانی حزب کمونیست سابق، قدرت را به دست گیرند (در قزاقستان و ازبکستان و تاجیکستان و قرقیزستان چنین کردند، اما در دو کشور آخری، اساس پیشین در برابر قدرت خیابان دوام نیاورد. در قرقیز، آقایف که اتفاقا آدم معتدل و اهل شعر و فرهنگ بود و در تاجیکستان نبیاف و دو سه جانشین ناپایدارش سرانجام به زیر کشیده شدند و گروه سومی جای آنها نشستند که اولین موفقیتشان بازگرداندن آرامش و امنیت به کشور بود).
در پناه آزادیهای بیشتری که در اوکراین و گرجستان شاهد شدیمــ میتوانیم این فهرست را با افزودن جمهوری آذربایجان و ارمنستان و لیتوانی و لتونی و استونی و همه کشورهای اروپای شرقی وسعت دهیمــ جامعه مدنی خیلی زود موفق شد بدیل نظم سابق یا نظمی شبیه به سابق را برپا کند. ۱۳ حزب جدید در گرجستان و ۹ حزب در اوکراین میدان مبارزه سیاسی را بهسرعت گسترش دادند. نمادهای جامعه مدنی هم مجال برقرار شدن یک استبداد تازه را بهکلی از میان بردند.
حتی وقتی حزب کمونیست سابق در شکل جدید و با پذیرش لیبرالیسم در دو بعد سیاسی و اقتصادی آن، در انتخابات آزاد کشوری چون بلغارستان برنده انتخابات شد، دیگر کسی از برپایی امنیتخانه سابق و سرکوبی و قلعوقمع وحشت نداشت. اگر اوکراین با مصیبت جنگ روبرو نشده بود، مطمئن باشید امروز مثل لهستان و چک، از یک نظم دموکراتیک برخوردار بود.
بسیاری از ما بیش از چهار دهه در حد بضاعت مزجات، با رژیم مبارزه کردیم. در این راه، شماری از گروههای مخالف قربانیان بسیاری دادند. بعضی مثل مجاهدین خلق، امکانات مادی چشمگیر و بازوهای نظامی پیدا و پنهان و سلولهای نظامی در داخل ایران داشتند و از حمایتهای گسترده و گاه نامحدود رژیم بعثی عراق و بعضی از دولتهای حاشیه خلیج فارس و این آخریها آمریکا برخوردار بودند. با این همه حاصل تلاشهای آنها برای ضربه زدن به رژیم چیزی جز وحشیتر کردن رژیم، فرسایش خود و گاه بدنامی چیزی نبود.
کسانی را نیز داشتیم که «هخا»وار قرار بود در میدان آزادی باباکرم برقصند و گاه تا یک سال با فریبکاری، سالخوردگان (و نه جوانان) را در داخل و خارج کشور سر کار گذاشتند.
از آغاز انقلاب تا پیش از خروج جنبشهای بزرگی چون جنبش سبز، مهسا، خیزشهای پیش از جنبش بزرگ دیماه ۱۴۰۴، صدها روزنامه و مجله، سایت اینترنتی و رادیو و تلویزیون از جمله شبکههای ماهوارهای علیه رژیم در کار مبارزه بودند. بدون نفی تاثیر آنها که مهمترینش همین بیداری شگفتیانگیزی است که در داخل ایران شاهدیم، همگی در ایجاد یک جنبش ملی همبسته ناموفق بودند. گو اینکه هر یک بهتنهایی در رسیدن به مرحله ظهور جنبش ملی همبسته نقشی موثر داشتند.
تلاش برای سوق دادن مردم به سوی شعارهای محدود و ازپیشتعیینشده اهانت به مردم است. شعارها باید از بطن حرکت مردمی و به صورت خودجوش و غیرآمرانه بجوشد. ما میتوانیم بیاعتنا به آنها ساز خودمان را بزنیم، بر طبل ۱۰۰ درصد بکوبیم.
به گمان من مشکل اساسی اغلب آنهایی که در اصالت جنبش دیماه و شعارها و خواستههای میلیونها ایرانی تردید دارند، این است که جامعه را نشناختهاند. سه شعار «رضاشاه روحت شاد»، «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده، پهلوی برمیگرده» در همه سطوح، از بازار تا دانشگاه در قم و مشهد در کردستان و بلوچستان و کرمان و اصفهان و بوشهر و خوزستان به گوش رسید. مردم هیچ رهبر دیگری را به جز شاهزاده رضا پهلوی، خطاب نکردند.
البته در سرزمین ما، باندهای مافیایی قدرت چنان پایگاه قدرت و ثروتی را صاحب شدهاند که کندن آنها امری بسیار پیچیده است. با این همه، چون ریشه مردمی ندارند، در یک جنبش همبسته و استوار، میتوان بر آنها غلبه یا به جبهه ملت نزدیکشان کرد.
در این مرحله، نیازمند تلاشهای پیگیر کسانی هستیم که با سازوکار قدرت و پایگاههای حاکمیت کاملا آشنا هستند و در عین حال، حضورشان رویاروی حاکمیت میتواند به ریزش نیروهای خودی در دایره حاکمیت منجر شود.
ما با یک حکومت ساده روبرو نیستیم. ما طی ۴۷ سال با وجود همه فداکاریها و تلاشها و قربانیدادنها، در تحقق فرو پاشاندن (ولو در سطح کادرهای میانی حاکمیت) مراکز قدرت موفق نبودهایم. از پیوستن حسین خمینی، نوه خمینی، خواهرزادههای خامنهای، احمد رضایی، فرزند محسن رضایی، و... درست بهرهبرداری نکردیم تا مشوق پیوستن افراد دیگری به صفوف مبارزه شویم. حسین خمینی تا دیدار و نشست با شاهزاده رفت.
سهشنبه در مجلس یادبود توفیق ممتاز، رفیق بیشازنیمقرنهام، هنرمند طراح و یکی از برجستهترین صاحبان سبک در تبلیغات، بودم. دوستان و یاران همه آمده بودند. ناگهان حس کردم چه همگی پیر شدهایم .از آن رفیق به این رفیق. اندکاندک کم شدن جمع مستان را شاهد میشویم و در رویای خوش بازپسگیری خانه پدری و برپایی حکومت دلخواهمان، در تبعیدگاه میپوسیم و خاکستر میشویم. سهم ما دو متری از خاک بیگانه یا کوزهای خاکستر خواهد بود که اگر بازماندگان لطف کنند، کسی این کوزه را به خانه پدری خواهد برد تا در گوشهای به بادش دهد یا بر آبهای رودخانهای یا دریایی رهایش کند.
فرصت داریم که در آشفته بازار حاکم بر وطن با حمایت از یگانه رهبر موردتایید مردم در دوران گذار، شاهزاده رضا پهلوی، در خانه پدری باشیم. غربت بس است، اما نه به حقارت تسلیم شدن به شروط وزیر ارشاد و «قیصر» شدن و شال فلسطین بر گردن انداختن. باید بازگردیم، اما با شروط خودمان. وطن مال ما و ملک مشاع ۹۰ میلیون ایرانی است، نه میراث سیدعلی برای سیدمجتبی.

