والدین کتابش را خواندند، فرزندان سریالش را می‌بینند؛ چرا «بامداد خمار» هنوز ایرانی‌ها را درگیر می‌کند؟

«بامداد خمار» بر کشمکشی بنا شده که بسیار قدیمی‌تر از خود رمان است؛ آن‌قدر قدیمی که نامش نیز از شعری از سعدی گرفته شده است

تصویر ترکیبی از  شخصیت‌های سریال بامداد خمار، جلد کتاب و  نویسنده کتاب فتانه حاج سیدجوادی

در دبیرستان‌های دخترانهٔ دههٔ ۱۳۷۰، ناگهان کنار رمان‌های عاشقانه‌ای مثل «جین ایر» و آثار دانیل استیل، سروکلهٔ یک رمان ایرانی پیدا شد که دست‌به‌دست می‌چرخید. نسخه‌ای که به من رسید فقط برای یکی دو  شب قرض داده شده بود و من هم مثل هزاران دختر دبیرستانی دیگر، شب را تا صبح بیدار ماندم تا سرانجام عشق بدفرجام محبوبه به جوانی را بخوانم که خانواده از همان ابتدا درباره‌اش هشدار داده بودند.

شاید همین ماهیت هشداردهنده یکی از دلایلی بود که «بامداد خمار» ۴۰۰ صفحه‌ای راهش را راحت‌تر از بسیاری کتاب‌های غیردرسی به خانه‌ها و مدرسه‌ها باز کرد؛ در سال‌هایی که بعضی خانواده‌ها و حتی مدارس با رمان خواندن نوجوانان چندان میانه‌ای نداشتند، این یکی را می‌شد با خیالی آسوده‌تر دست دختر نوجوان داد.

حدود ۳۰ سال پس از آنکه «بامداد خمار» فتانه حاج‌سیدجوادی به یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر ایران تبدیل شد، محبوبه و رحیم بار دیگر، این بار از قاب نمایش خانگی، به خانه‌های ایرانی بازگشته‌اند. رمانی که در سال ۱۳۷۴ منتشر شد، در ده سال نخست حدود ۳۰۰ هزار نسخه فروخت و بر اساس آمار خانهٔ کتاب، با ۳۸ نوبت چاپ در فهرست رمان‌های پرچاپ سال‌های ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۴ در صدر قرار گرفت. این روزها نیز چاپ هفتادم آن در بازار موجود است.

اقتباس نرگس آبیار از همین رمان نیز خیلی زود به یکی از آثار پرسروصدای نمایش خانگی بدل شد. سریال از سکوی آنلاین «شیدا» پخش می‌شود و ترلان پروانه نقش محبوبه را بازی می‌کند و نوید پورفرج نقش رحیم را. علی مصفا، رضا کیانیان، گلاب آدینه، لاله اسکندری، گلاره عباسی، مرجانه گلچین و بهنوش بختیاری نیز از دیگر بازیگران آن‌اند.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

طبق گزارشی که پس از پخش سه قسمت نخست منتشر شد، این سریال بیش از ۱۰۰ هزار اشتراک تازه برای شیدا جذب کرده است. این رقم را منابع مستقل تأیید نکرده‌اند، اما اگر درست باشد، از استقبال گسترده از مجموعه حکایت دارد. تا امروز دو فصل از مجموعه منتشر شده و فصل سوم و پایانی آن در دست تولید است.

اما اینکه قصه‌ای عاشقانه بعد از سه دهه بار دیگر چنین آسان وارد بحث‌های خانوادگی و شبکه‌های اجتماعی شود، احتمالاً فقط به بازیگران شناخته‌شده، دکور تهران قدیم یا خاطرهٔ کسانی که کتاب را در دههٔ ۱۳۷۰ خوانده‌اند مربوط نیست. «بامداد خمار» بر کشمکشی بنا شده که بسیار قدیمی‌تر از خود رمان است؛ آن‌قدر قدیمی که نامش نیز از شعری از سعدی گرفته شده است.

شب شراب و بامداد خمار

شیخ اجل، سعدی، در قصیده‌ای که نام رمان «بامداد خمار»‌ از آن گرفته شده، چنان از زبان عقل و عافیت سخن می‌گوید که گویی پیر خردمند خانوادهٔ محبوبه نشسته و دربارهٔ رحیم هشدار می‌دهد. می‌پرسد یاری که غم تو را نمی‌خورد چرا باید تو را بیمار کند؟ اگر دوست وفادار نیست، «دست بدار»؛ و سرانجام می‌رسد به همان مصراع مشهور: «شب شراب نیرزد به بامداد خمار».

بلافاصله نیز هشدار می‌دهد که پیش از آغاز هر کاری باید به پایانش اندیشید، وگرنه سرانجامش پشیمانی است.

این تقریباً همان جایی است که محبوبهٔ سالخورده ایستاده است. او دیگر در «شب شراب» نیست. بامداد رسیده، حالا داستان جوانی خود را برای دختری تعریف می‌کند که هنوز در مرحلهٔ سرمستی عشق است. بخش مهمی از ساختمان رمان نیز بر همین فاصله میان محبوبهٔ جوان و محبوبهٔ پیر بنا شده است: یکی می‌گوید هیچ‌کس عشق مرا نمی‌فهمد و دیگری می‌گوید آنچه عشق می‌دیدم، کورم کرده بود.

از این منظر، عنوان «بامداد خمار» فقط اشاره‌ای شاعرانه نیست؛ تمام منطق داستان بر آن سوار است. حاج‌سیدجوادی نام رمان را از سوی عاقلانه و هشداردهندهٔ این جدال گرفته است، در حالی که محبوبهٔ جوان درست در سوی دیگر آن ایستاده است.

یک داستان صدساله که هنوز آشناست

قصهٔ اصلی ساده است: محبوبه، دختر خانواده‌ای مرفه، عاشق رحیم، شاگرد نجاری از طبقه‌ای پایین‌تر، می‌شود. خانواده مخالفت می‌کنند، محبوبه مخالفت آنان را حاصل تعصب و ناتوانی در فهم عشق می‌داند و سرانجام راه خودش را می‌رود.

فتانه حاج‌سیدجوادی، نویسندهٔ کازرونی متولد ۱۳۲۴، این داستان را در ۵۰ سالگی نوشت و نخستین بار در سال ۱۳۷۴ منتشر کرد. رمان به‌سرعت از محدودهٔ بحث‌های ادبی فراتر رفت و به کتابی تبدیل شد که خوانندگان دربارهٔ تصمیم شخصیت اصلی آن بحث می‌کردند. مخالفان و موافقان کتاب از همان ابتدا تقریباً همان پرسشی را مطرح می‌کردند که سریال امروز دوباره آن را زنده کرده است: آیا خانوادهٔ محبوبه آینده را بهتر از او می‌دیدند یا مخالفتشان فقط از سر تعصب طبقاتی بود؟

خود حاج‌سیدجوادی نیز گفته است انگیزهٔ نوشتن کتاب را زندگی‌ها و روابطی به او داده‌اند که در اطرافش مشاهده کرده بود، نه اینکه محبوبه رونوشت زندگی شخصی خودش باشد. در گفتگوهای بعدی نیز تأکید کرده است که مسئله اصلی برایش این بوده که زندگی دو نفر پس از فروکش کردن شور اولیهٔ عشق چگونه پیش می‌رود.

شاید همین یکی از دلایل ارتباط سریع زنان با کتاب بود. محبوبه فقط زنی عاشق نیست؛ زنی است که خانواده‌اش برای آینده‌اش تصمیمی می‌گیرند، اما خودش تصمیم دیگری می‌گیرد و بعد باید هزینهٔ انتخابش را بپردازد. موقعیت تاریخی او با زندگی زن ایرانی امروز فاصلهٔ زیادی دارد، اما خود پرسش‌ها هنوز آشناست: خانواده، تشابه فرهنگی و طبقهٔ اجتماعی چه نقشی در زندگی مشترک دارند؟ عشق تا کجا ما را در زندگی زناشویی همراهی می‌کند و در کدام سربالایی دیگر توان پیش بردن رابطه را ندارد؟ و مهم‌تر از همه، شور عاشقی چگونه چشم عقل را می‌بندد و واقعیت زندگی چگونه دوباره آن را می‌گشاید؟

نسخه تصویری به کتاب وفادار نماند

نویسنده سریال نرگس آبیار را نمی‌پسندد. حاج‌سیدجوادی  که در آغاز  با طرح سریال همراه بود در شهریور ۱۴۰۵ با اشاره به «تغییرات اساسی» و افزودن بخش‌های نامرتبط به داستان و شخصیت‌ها، ادعای «اقتباس ادبی» را زیر سؤال برد.

انتقاد نویسنده بی‌راه نیست. در نسخهٔ تصویری، شخصیت‌ها و حتی تاریخ داستان تغییر کرده‌اند. سریال زمان روایت را از اوایل سلسلهٔ پهلوی حدود یک دهه عقب برده و داستان را عملاً به روایتی در دورهٔ قاجار بدل کرده است.

عقب کشیدن زمان داستان از اوایل پهلوی به اواخر قاجار را می‌توان یکی از شیطنت‌های سازندهٔ اقتباس دانست. این جابه‌جایی به نرگس آبیار امکان می‌داده جهانی تصویری‌تر و پررنگ‌ولعاب‌تر بسازد: اندرونی و بیرونی، بازار، خانه‌های اعیانی، روبند، لباس‌های قاجاری و فاصله آشکارتر میان طبقات. در چنین فضایی، سخت‌گیری خانوادهٔ محبوبه هم طبیعی‌تر و بیشتر «متعلق به زمانه» به نظر می‌رسد.

در حالی که در رمان، ماجرا چند سال پس از آغاز سلطنت رضاشاه می‌گذرد؛ دوره‌ای که آموزش دختران، حضور زنان در فضای عمومی و تغییر سبک زندگی شهری شتاب گرفته بود. خانواده‌ها هنوز بسیار سنتی و کنترل‌گر بودند، اما اقتدار پدر محبوبه دیگر به همان سادگی نمی‌توانست صرفاً رسم زمانه جلوه کند.

«کبوتر با کبوتر، باز با باز»

یکی از  انتقادهای واردشده به «بامداد خمار» هم در بستر تاریخی آن شکل گرفت. این که داستان گاهی تفاوت طبقاتی را چنان برجسته می‌کند که گویی فرهنگ، سواد، نجابت و تربیت تقریباً یکجا در خانوادهٔ مرفه محبوبه جمع شده و خشونت، بی‌سوادی و بی‌فرهنگی سهم خانوادهٔ رحیم است. رحیم فقط مردی فقیر یا کارگر نیست؛ مجموعه‌ای از ویژگی‌های منفی نیز به او و مادرش نسبت داده می‌شود که در نهایت حکم خانوادهٔ محبوبه را تأیید می‌کنند.

این تصویر با آنچه خود داستان از خانوادهٔ محبوبه نشان می‌دهد تناقض جالبی دارد. زنان خانوادهٔ مرفه او در اندرونی گرفتارند، رفت‌وآمد دختر جوان به‌شدت محدود است و بزرگ‌ترها تصمیم‌گیری برای ازدواجش را حق خود می‌دانند و فرزندشان را به حکم عاشقی طرد و در رنج و فقر رها می‌کنند تا زمانی که نادم و پشیمان شود. بنابراین خط میان دو خانواده لزوماً مرز «مدرنیته و سنت» یا حتی «بافرهنگ و بی‌فرهنگ» نیست؛ بیشتر مرزی میان دو طبقهٔ اقتصادی و فرهنگی و دو شیوهٔ متفاوت زندگی است.

شاید ماندگاری «بامداد خمار» تا حدی از همین اختلاف حل‌نشده برآمده باشد. «همسطح بودن»، «تناسب خانوادگی» یا «تفاوت فرهنگی» همین حالا هم در گفتگوهای پیش از ازدواج شنیده می‌شود. جامعه تغییر کرده است، اما این پرسش که عشق تا چه اندازه می‌تواند فاصلهٔ طبقاتی و فرهنگی را جبران کند، هنوز از میان نرفته است.

جفای یار، از سعدی تا محبوبه

اگر «بامداد خمار» فقط دربارهٔ یک ازدواج ناموفق در تهران صد سال پیش بود، احتمالاً ۳۰ سال پس از انتشار کتاب دوباره چنین آسان به بحث روز تبدیل نمی‌شد. قصه بر الگویی قدیمی‌تر سوار است: عاشقی که وفادار می‌ماند، معشوقی که جفا می‌کند، عقل که هشدار می‌دهد و دل که نمی‌شنود.

سعدی این کشمکش را هفت قرن پیش از حاج‌سیدجوادی چنین به تصویر کشیده بود:

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار

اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام

مباش غره که بازیت می‌دهد عیار

گرت سلام کند، دانه می‌نهد صیاد

ورت نماز برد، کیسه می‌برد طرّار

به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی

شب شراب نیرزد به بامداد خمار

من  و همسالانم «بامداد خمار» را در روزگاری خواندیم که سال‌های زیادی از پایان جنگ نگذشته بود و فضای بستهٔ فرهنگی دههٔ ۱۳۶۰ آرام‌آرام گشوده می‌شد. با این حال، ملاقات‌های پنهانی در کوچه‌های خلوت، نگرانی از دیده شدن و ترس و هیجان قرار گذاشتن بخشی از تجربهٔ واقعی نسل ما بود. به همین دلیل محبوبه‌ای که برای دیدن رحیم راهی پیدا می‌کرد و در برابر خانواده‌اش می‌ایستاد و سرکشی می‌کرد، هرچند به دهه‌ها پیش تعلق داشت، برای دختر نوجوان دههٔ ۱۳۷۰ آن‌قدرها هم دور به نظر نمی‌رسید.

اما واکنش بخشی از نوجوانان و جوانانی که امروز سریال «بامداد خمار» را می‌بینند، دست‌کم آن‌طور که در شبکه‌های اجتماعی دنبال کردم، تفاوت مهمی دارد. آنها هنوز ممکن است شیفتهٔ عشق محبوبه و رحیم شوند، اما همزمان با زبان نسل خودشان از «نشانه‌های خطر» (red flags) حرف می‌زنند؛ رفتارهایی را که محبوبه از سر عشق نادیده می‌گیرد یکی‌یکی می‌شمارند و از خود می‌پرسند چرا باید به نام عشق تحملشان کرد.

مادرانی که روزگاری «بامداد خمار» را دست‌به‌دست می‌کردند و فرزندانی که امروز اقتباس آن را در تلفن همراه و شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنند، صرفاً دو نسل با یکدیگر فاصله ندارند؛ نگاهشان به عشق، رابطه و حق انتخاب زن نیز در بسیاری موارد فرسنگ‌ها از هم فاصله دارد. بخشی از این فاصله حاصل چند دهه تغییر اجتماعی و ایستادگی زنان در برابر محدودیت‌های سنتی و قانونی است.

شاید به همین دلیل «بامداد خمار» هنوز همان قصه را تعریف می‌کند، اما تماشاگر امروز لزوماً همان نتیجه‌ای را از آن نمی‌گیرد که خوانندهٔ ۳۰ سال پیش می‌گرفت. سعدی هنوز از جفای دلدار و عاقبت سرمستی هشدار می‌دهد، اما نسل تازه بیش از گذشته می‌پرسد چرا باید آن جفا را تحمل کرد، تفاوت‌ها را ندید و خود را فدا کرد؟

زمام عقل به دست هوای نفس مده

که گرد عشق نگردند مردم هشیار

بیشتر از فرهنگ و هنر