مرجان ساتراپی ۱۴ خرداد در ۵۶ سالگی درگذشت؛ در میانه اوضاع آشفتهای که کودکان بسیاری در ایران بار دیگر تجربهای نزدیک به قهرمان کوچک کتابهای او را از سر میگذرانند.
ساتراپی هنرمندی بود که کودکیاش در یکی از آشفتهترین دورههای تاریخ معاصر ایران گذشت و سالها بعد همان تجربه زیسته را در قالب تصویر به جهان عرضه کرد. پیش از آنکه موفقیت جهانی فیلم «پرسپولیس» (Persepolis) نام او را در سینما برافرازد، مجموعه کتابهای مصور او با همین نام در میان تصویرگران، مخاطبان داستانهای مصور و خوانندگانی که به روایتهای شخصی از تاریخ علاقه داشتند، شناختهشده بود. «پرسپولیس» پیش از آنکه فیلم باشد، جهانی ساختهشده از کاغذ، خاطره، طنز تلخ و نقاشیهای سیاه و سفید بود.
اقتباس سینمایی «پرسپولیس» در سال ۲۰۰۷ به یکی از موفقترین فیلمهای اقتباسی از داستانهای مصور بدل شد؛ اثری که برنده جایزه هیئت داوران جشنواره بینالمللی فیلم کن و نامزد جایزه اسکار و گلدن گلوبز شد و جایگاه ساتراپی را از جهان کتابهای مصور به عرصه سینمای بینالمللی گسترش داد. روایت او از کودکی در انقلاب، جنگ، مهاجرت و بلوغ، فقط به مخاطب ایرانی و فرانسوی محدود نماند.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
شهرت بینالمللی او در دنیای هنر و سیاست باعث شد خبر مرگ ناگهانی او واکنشهای گستردهای در فرانسه و جهان هنر برانگیزد. دفتر امانوئل مکرون، رئیسجمهوری فرانسه، در بیانیهای او را هنرمندی برجسته توصیف کرد که «کودک ایرانی» را به روایتی جهانی بدل کرد. مکرون همچنین به نگاه کودکانه، طنز، لطافت و تاریکیهای درونی آثار او اشاره کرد و گفت ساتراپی جهانی آفرید که خوانندگان خودشان را در آن مییافتند و با آن همذاتپنداری میکردند. نزدیکان ساتراپی نیز در بیانیهای اعلام کردند او کمی بیش از یک سال پس از مرگ ماتیاس ریپا، همسر و عشق زندگیاش، «از اندوه» درگذشته است. این تعبیر، حتی اگر در زبان خبر شاعرانه به شمار آید، نشان شدت سوگی است که اطرافیان او از آن سخن گفتهاند.
اندوه دیگر در واکنشها به مرگ ساتراپی، به نسبت میان آثار او و ایران امروز بازمیگردد. میتوان گفت بخشی از تلخی خبر در این بود که شرایط کنونی ایران برای بسیاری یادآور فصلهای تاریک «پرسپولیس» است؛ جایی که کودکان درگیر جنگ، سیاست، ایدئولوژی و محدودیت میشوند، بیآنکه درکی کامل از آنچه بر زندگیشان فرو میآید داشته باشند. در متن آثار ساتراپی سیاست تنها در سطح شعار، زبان و در دنیای سیاستمداران نیست، بلکه از مسیر مدرسه، خانه، خیابان، لباس، بدن و روابط خانوادگی وارد زندگی کودک میشود. همین نگاه بود که روایت او از گزارش سیاسی صرف را جدا و به روایت تجربه زیسته همسن و سالانش بدل کرد.
مرجان ساتراپی یکم آذر ۱۳۴۸در رشت به دنیا آمد اما در تهران بزرگ شد. او که از سمت مادری از نوادگان ناصرالدین شاه قاجار بود در خانوادهای برخوردار و سیاسی رشد کرد، خانوادهای که با اینکه مخالف حکومت پهلوی بود، پس از انقلاب نیز از سرکوبهای سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی در امان نماند. یکی از عموهای ساتراپی به اتهام جاسوسی برای شوروی زندانی و سپس اعدام شد؛ رویدادی که در جهان «پرسپولیس» به یکی از نقاط اتصال سیاست و زندگی خصوصی بدل میشود.
کودکی او در تهران، همزمان با انقلاب ۱۳۵۷، قدرت گرفتن روحانیون و جنگ ایران و عراق گذشت. ساتراپی، مانند شخصیت کودک «پرسپولیس»، ۱۰ ساله بود که در جمهوری اسلامی با اعمال محدودیتهای تازه بر پوشش، رفتار، آموزش و زندگی روزمره روبهرو شد. اهمیت «پرسپولیس» در همین زاویه روایت است: تاریخ از نگاه سیاستمداران یا رهبران نوشته نمیشود، بلکه از نگاه کودکی روایت میشود که باید واژههایی مانند انقلاب، زندان، بمباران، حجاب، تبعید و مهاجرت را در زندگی روزمره خود لمس کند.
در ۱۴ سالگی، پس از درگیری با مدیر مدرسه، خانواده او نگران امنیتش شدند و او را به اتریش فرستادند. مهاجرت در این سن، بهجای آنکه ارمغان آزادی باشد، برای او به دورهای سخت از تنهایی، بیپناهی و بیگانگی بدل شد. در روایتهایی از آن دوران آمده است که او در وین با فقر، بیخانمانی و بیماری دست به گریبان بود. او پس از چهار سال به ایران بازگشت. در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۹) در تهران در رشته هنر تحصیل کرد، ازدواجی زودهنگام داشت که به جدایی انجامید و سپس دوباره ایران را ترک کرد.
ساتراپی بعدها درباره مهاجرت دومش گفت که به این دلیل ایران را ترک کرد چراکه برای انجام کارهایش به آزادی اجتماعی بیشتری نیاز داشت. او پس از خروج دوباره از ایران، در استراسبورگ فرانسه مدرک هنری دیگری گرفت و سپس به پاریس رفت؛ شهری که محل شکلگیری مهمترین آثارش شد. با این حال، در نوشتهها و گفتگوهایش بارها به حس جابهجایی دائمی و پیوند عاطفی با ایران اشاره کرده است. او در مطلبی که برای نیویورک تایمز نوشته بود ذکر کرده بود که برای او واژه «خانه» فقط یک معنا دارد: ایران.
ساتراپی مجموعه «پرسپولیس» را در پاریس نوشت و تصویرگری کرد. این مجموعه بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۳ در فرانسه منتشر شد و ترجمه انگلیسی جلد نخست آن در سال ۲۰۰۳ و جلد دوم یک سال بعد به چاپ رسید. پرسپولیس به جز جذب میلیونها خواننده، به برنامه درسی برخی مدارس و دانشگاهها راه یافت و به یکی از شناختهشدهترین آثار درباره زندگی درونی ایرانیان معاصر بدل شد. این روایت، ایران را نه فقط از دریچه سیاست، که از دریچه خانواده، ترس، شوخی، موسیقی، عشق، خشم، مقاومت و زندگی روزمره به تصویر میکشد.
زبان تصویری ساتراپی ساده بود. خطوط سیاه و سفید او نه در پی تزئینات پیچیده، که در پی فشردن احساس، موقعیت و معنا بودند. برخی به این نکته اشاره کردهاند که نقاشیهای سیاه و سفید او از تصویرگری معاصر و مینیاتور ایرانی تاثیر گرفتهاند.
پیش از شهرت جهانی فیلم، مجموعه «پرسپولیس» برای بسیاری از خوانندگان و تصویرگران اثری تعیینکننده بود. این مجموعه در مسیری قرار گرفت که پس از آثاری مانند «ماوس» (Maus) آرت اشپیگلمن، داستان مصور را به رسانهای برای روایت تاریخ، خاطره، خشونت و سیاست تبدیل کرد.
ساتراپی پس از «پرسپولیس» در مسیر روایت ایران باقی ماند، اما در یک قالب متوقف نشد. کتاب «گلدوزیها» گفتگوهای زنان ایرانی درباره عشق، روابط، مردان و دریافتهای زنانه را در هنگام نوشیدن چای بعدازظهر روایت میکرد. «مرغ با آلو» نیز داستانی درباره مرگ یکی از خویشاوندان او بود و در سال ۲۰۰۵ جایزه بهترین آلبوم جشنواره بینالمللی داستان مصور آنگولم را دریافت کرد. بعدها بر اساس این اثر نیز فیلمی ساخته شد.
در سالهای بعد، ساتراپی از کتاب و نقاشی فراتر رفت و به سینما وارد شد. او در سال ۲۰۱۴ فیلم «صداها» با بازی رایان رینولدز، و در سال ۲۰۱۹ فیلم «رادیواکتیو» با بازی رزمند پایک در نقش ماری کوری را کارگردانی کرد. این آثار نشان دادند که نگاه تصویری و روایتپردازی او به خاطره ایرانی محدود نمیماند و میتواند با ژانرهای دیگر، طنز سیاه، زندگینامه علمی و زبان سینمایی نیز بیامیزد.
در کنار فیلمسازی و نویسندگی، ساتراپی نقاش هم بود. او در سال ۲۰۲۴ به آکادمی هنرهای زیبای فرانسه راه یافت؛ افتخاری که از جایگاه او در جهان هنر فرانسه خبر میداد. در همان سالها، پس از کشته شدن مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد و شکلگیری جنبش «زن، زندگی، آزادی»، ساتراپی یک پروژه هنری به همین نام را در قالب اثری گرافیکی و مستند هدایت کرد. برخی طراحیها در این پروژه حاصل قلم او بود، اما به گفته خود او، نقش او بیشتر شبیه «کارگردان» بود، چراکه این اثر با مشارکت هنرمندان، فعالان، دانشگاهیان و روزنامهنگاران مختلف شکل گرفت.
واکنشها به مرگ او نشان داد که اثر ساتراپی فقط در حوزه ادبیات مصور محدود نمانده بود. مقامهای فرهنگی و سیاسی فرانسه، تصویرگران، نویسندگان و سینماگران از هنرمندی سخن گفتند که آزادی، ایران، زنان و تبعید را به زبانی جهانی تبدیل کرده بود. رئیس مجلس ملی فرانسه گفت ساتراپی با «پرسپولیس» به انقلاب ایران چهره و صدا داد و مبارزه زنان برای آزادی و کرامت را برجسته کرد. تیری فرمو، دبیرکل جشنواره کن، او را هنرمندی توصیف کرد که شادی آفرینش و اندوه تبعید و خاطرههای دردناک را همزمان در خود داشت. هنرمندانی مانند پنهلوپ باژیو، ژوان سفار، ریاض سطوف و کاترین موریس نیز بر تاثیرگذاری او بر نسلهای بعدی هنرمندان داستان مصور و زنان هنرمند تاکید کردند.
ساتراپی در ژانویه ۲۰۲۵ نشان لژیون دونور فرانسه را نپذیرفت. او دلیل این تصمیم را دلبستگی به کشور زادگاهش اعلام کرد و گفت نمیتواند «رفتار ریاکارانه فرانسه در قبال ایران» را نادیده بگیرد، آن هم زمانی که ایران موج تازهای از سرکوب را متحمل میشود. او این تصمیم را نشانه همبستگی با ایرانیان، بهویژه زنان و جوانان، و نیز شهروندان فرانسوی زندانی در ایران معرفی کرد.
میتوان گفت اهمیت مرجان ساتراپی در این بود که تجربهای بسیار شخصی را به زبانی جهانی بدل کرد. او در «پرسپولیس» نشان داد که کودکی در دل خشونت سیاسی چگونه شکل میگیرد، طنز چگونه در کنار ترس زنده میماند، و مهاجرت و تبعید چگونه انسان را میان چند زبان، چند خانه و چند هویت معلق نگه میدارد.
او در فرانسه زیست، به زبان فرانسه نوشت، در جهان هنر فرانسه ستایش شد و به هنرمندی جهانی بدل شد، اما در متن آثار و گفتههایش ایران همچنان محوریت داشت.

