می‌توان در برابر حملات جمهوری اسلامی به کشورهای حوزه خلیج‌فارس بی‌طرف ماند؟

مسیر نیم‌قرن نفوذ جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که بی‌طرفی، به‌ویژه برای کشورهایی که طعم تهاجم و مداخلات تهران را چشیده‌اند، نه یک گزینه، بلکه یک توهم است

با آغاز جنگ میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، تهران دامنه حملات خود را به کشورهای حوزه خلیج فارس گسترش داد. تحولی که این پرسش مهم را مطرح کرد که آیا می‌توان در برابر تداوم این حملات، آن‌ هم در فضایی که جنگ میان تشدید و فروکش در نوسان است، موضعی بی‌طرفانه اتخاذ کرد؟

پاسخ روشن است: خیر.

تنش با رژیم جمهوری اسلامی موضوعی تازه نیست و هرگز به داخل مرزهای آن کشور محدود نمانده، بلکه طی نزدیک به نیم قرن، در قالب ابزارهای نظامی، امنیتی و سیاسی به عرصه‌های مختلف در جهان عرب گسترش یافته است. در چنین شرایطی، بی‌طرفی‌ــ به‌ویژه برای کشورهایی که طعم تلخ نفوذ و تهاجم رژیم جمهوری اسلامی را چشیده‌اند‌ــ بیش از آنکه یک گزینه عملی باشد، مفهومی دشوار و تا حدی ناممکن به نظر می‌رسد.

در عراق، پس از سرنگونی رژیم صدام حسین و فروپاشی نهادهای دولتی در سال ۲۰۰۳، رژیم ایران با نفوذی گسترده وارد این کشور شد و با حمایت از جناح‌ها و شبه‌نظامیان مختلف، زمینه شکل‌گیری یک ساختار امنیتی جدید را در عراق فراهم کرد؛ ساختاری که تصمیم‌گیری دیگر در انحصار دولت مرکزی نبود و کنترل واقعی اوضاع را دست گروه‌های وابسته به رژیم جمهوری اسلامی قرار می‌داد.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

سپس داعش به‌عنوان ابزاری کلیدی در چارچوب یک طرح سازماندهی‌شده فرقه‌ای برای محاصره و محدود کردن نفوذ مشرق عربی به‌ کار گرفته شد. این وضعیت نهادهای دولتی را تضعیف کرد، فرایند تصمیم‌گیری را میان سلاح، سیاست و پول پراکنده کرد، اقتصاد را فلج کرد و بخش‌های وسیعی از قلمرو عراق را در معرض نفوذ خارجی قرار داد.

گسترش نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه به‌طور مستقیم تحت هدایت قاسم سلیمانی بود. او بر ایجاد و توسعه شبکه‌ای فراملی نظارت داشت که عراق، سوریه، لبنان و مناطق دیگر را به هم پیوند می‌داد. این شبکه نه‌تنها قادر به تحرک سریع و هدف قرار دادن دشمنان رژیم ایران در چندین جبهه بود، بلکه توانست نفوذ تهران را فراتر از مرزها گسترش دهد و بر معادلات قدرت در خاورمیانه اثر بگذارد. نقش این ساختار در تقویت حضور جمهوری اسلامی در عرصه‌های سیاسی، امنیتی و اقتصادی منطقه‌ای، به‌ویژه در کشورهای حاشیه خلیج فارس، هم راهبردی و هم قابل‌توجه است.

حضور رژيم ایران در سوریه یک پدیده ناگهانی نبود، بلکه ادامه یک ائتلاف دیرینه بود که از آغاز «انقلاب» خمینی با حافظ اسد، رئیس‌جمهوری وقت سوریه، شکل گرفت. این ائتلاف میان «حزب بعث» سوریه و «انقلاب اسلامی» در تهران، اوایل دهه ۱۹۸۰ با تاسیس سازمان حزب‌الله در لبنان به‌روشنی ظهور کرد و در دوران رهبری علی خامنه‌ای گسترش یافت. به‌گونه‌ای که سوریه ضعیف به سکویی حیاتی برای گسترش نفوذ رژيم جمهوری اسلامی در منطقه تبدیل شد.

سپس نقش حزب‌الله در چارچوب چشم‌اندازی گسترده برای مدیریت و توسعه نفوذ رژیم ایران در منطقه گسترش یافت و این جنبش از یک بازیگر محلی به بازویی منطقه‌ای بدل شد که تجربه رزمی وسیعی دارد، در میدان‌های متعدد حضور می‌یابد و در نبردهایی فراتر از مرزهای لبنان مشارکت می‌کند.

با آغاز اعتراض‌ها در سوریه، تصمیم رهبر جمهوری اسلامی کاملا روشن بود: تهران بی‌طرف نماند و مستقیم وارد صحنه شد. رژيم ایران از نظام بشار اسد حمایت کرد، مشاوران و نیروهای رزمی خود را به سوریه فرستاد و شبه‌نظامیان وفادار به خود را به میدان نبرد سوق داد. اقدامی که به‌ویژه با ورود حمایت روسیه، مسیر درگیری‌ها را به نفع اسد تغییر داد.

در یمن نیز همان الگو تکرار شد. حمایت سیاسی و نظامی از شبه‌نظامیان حوثی، از جمله تامین پول، سلاح و آموزش، به این گروه امکان داد تا بخش‌های وسیعی از یمن را تحت کنترل درآورد و در مرزهای کشورهای حاشیه خلیج فارس، واقعیتی جدید ایجاد کنند که با بی‌ثباتی و تهدید دائمی همراه است.

این حمایت هم به مرزهای یمن محدود نماند. بلکه از طریق حملات مکرر و تهدید مستقیم مسیرهای دریایی، به‌ویژه تنگه باب‌المندب‌ــ شریان حیاتی تجارت جهانی که مستقیم با مسیر تردد کشتی‌ها در کانال سوئز مصر مرتبط است‌ــ امنیت کل منطقه را تحت تاثیر قرار داد.

از سوی دیگر، رژیم جمهوری اسلامی با آموزش مبارزان فلسطینی در اردوگاه‌های «محور مقاومت» و حمایت از گروه‌هایی در غزه که با دولت فلسطین در رام‌الله رقابت دارند، نفوذش را در امور فلسطین گسترش داد. این گروه‌ها شبکه‌های ایدئولوژیک و لجستیکی گسترده‌ای دارند که هم در داخل نوار غزه و هم فراتر از آن فعالیت می‌کنند.

با این حال، گسترش نفوذ جمهوری اسلامی به این نقاط هم محدود نماند. ایجاد «هسته‌های خفته» در خلیج فارس، نفوذ در سودان، مداخله در امور لیبی و افزایش توجه به دیگر مناطق عربی شمال آفریقا، همگی در چارچوب الگویی شکل گرفتند که بر ایجاد شبکه‌های محلی و استفاده از آن‌ها به‌عنوان ابزار نفوذ متکی بودند.

البته ریشه‌های این نفوذ به انقلاب ۵۷ بازمی‌گردد. زمانی که تهران راهبرد «صدور انقلاب» را در پیش گرفت و آن را در قالب «ائتلاف مقاومت» پایه‌گذاری کرد؛ ائتلافی که بر نفوذ به داخل مرزهای دیگر کشورها، ایجاد شبکه‌های موازی و استفاده از بازیگران غیررسمی برای بهره‌برداری از آشوب، فقر و افراط‌گرایی استوار است.

در مقابل، کشورهای حوزه خلیج فارس رویکردی متفاوت ارائه کردند. آن‌ها از طریق حمایت از دولت‌ها، ارائه کمک‌های مالی، اجرای پروژه‌های اقتصادی، ارائه پشتیبانی سیاسی و دیپلماتیک و باز کردن بازارهای خود به روی نیروی کار و کارشناسان، دست یاری به سوی کشورهای عربی دراز کردند. این کشورها الگویی از ثبات در برابر هرج‌ومرج، سرمایه‌گذاری در برابر ایجاد گروه‌های شبه‌نظامی، ارتش در برابر شبه‌نظامیان، دولت در برابر مناطق خودمختار، آینده در برابر گذشته و توسعه همه‌جانبه در برابر تولید جنگ‌افزارهای مخرب ارائه کردند.

اکنون در مواجهه با این دو رویکرد، طرفداری به یک ضرورت اخلاقی و جانبداری به یک مصلحت ملی بدل می‌شود. بی‌طرفی مستلزم فاصله‌ بی‌طرفانه است، اما این فضا همواره مملو از مداخلات، کینه‌ها و تهدیدهای نظامی است.

برگرفته از المجله

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیشتر از دیدگاه