آیا جرم و جنایت میتواند موروثی باشد؟ این پرسشی است که تصمیم دونالد ترامپ برای لغو اجازه اقامت یک زوج ایرانی و فرزندانشان مطرح کرده است. زوج موردبحث مریم طهماسبی و شوهر او، سیدعیسی هاشمی، هستند. سیدعیسی فرزند دو تن از «دانشجویان پیرو خط امام» است که در آغاز حکومت آیتالله روحالله خمینی، به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و دیپلماتهای آمریکایی را به گروگان گرفتند. شناختهشدهترین چهره گروگانگیران در آن زمان دوشیزهای بود به نام معصومه ابتکار که چون زبان انگلیسی میدانست، تبدیل شد به نماد انقلابی. سخنان تیزابی او، تهدید به قتل گروگانها و کلاشنیکف آویزان از شانه معصومه یا «خواهر ماری» در تلویزیونهای آمریکایی او را از دید بسیاری از آمریکاییان، به نمادی از کین و نفرت کور بدل کرد.
با این حال پسر «خواهر ماری» و همسر او موفق شدند که از نزدیکی دولت پرزیدنت اوباما با جمهوری اسلامی بهره گیرند و با گرفتن ویزای دانشجویی، راهی سرزمین «شیطان بزرگ» شوند. آنان تنها کسانی نبودند که از آن فرصت طلایی سود بردند. بنا به گزارشهای گوناگونــ از جمله از سوی مجلس شورای اسلامیــ نزدیک به ۱۵ هزار تن از بستگان انقلابیون خمینیگرا موفق شدند به آمریکا راه یابند و زندگی دوم خود را در آنجا بسازند.
خمینیگرایان موردبحث نمونهای هستند از آنچه «ذوحیاتین سیاسی» خوانده میشود. در دوران استعمار بریتانیا، دهها هزار انگلیسی و اسکاتلندی که در مستعمرات کار میکردند، فرزندان خود را به انگلیس میفرستادند و خودشان نیز بخشی از زندگی را در سرزمین مادری میگذراندند.
«ذوحیاتین» را در دیگر کشورها نیز میتوان یافت. اسامه بن لادن، سرکرده تروریستهای القاعده، ۵۳ خواهر و برادر داشت (البته از زنهای متعدد پدرش). همه آنان دارای کارت سبز اقامت دائم در آمریکا بودند و بخشی از زندگی خود را در کالیفرنیا، فلوریدا یا نیویورک میگذراندند. هنگامی که حمله ۱۱ سپتامبر رخ داد، ۲۳ خواهر و برادر اسامه در آمریکا بودند که به دستور پرزیدنت جورج دبلیو بوش، بهسرعت با هواپیما از کشور خارج شدند.
یک گفته طنزآمیز، منسوب به رابرت اوکلی، دیپلماتی که سالها عهدهدار سمت مبارزه با تروریسم بود، میگوید: آمریکا وطن دوم همه است، حتی دشمنان آن!
سوتلانا آلیلویوا، دختر جوزف استالین، هنگامی که از زندگی در «بهشت سوسیالیسم» که پدرش ساخته بود، خسته شد، به کجا رفت؟ به قلب «امپریالیسم جهانخوار» یعنی آمریکا. دیوید پرایس جونز، روزنامهنگار انگلیسی که با سوتلانا مصاحبه کرد، مینویسد: او به من گفت وقتی به آمریکا رسیدم، تازه فهمیدم که چگونه میشود نفس کشید.
رادا، دختر نیکیتا سرگیویچ خروشچف، دیکتاتور بعدی «بهشت سوسیالیسم»، نیز پس از سقوط پدرش، همراه با همسر خود، الکسی آژوبی، روزنامهنگار برجسته شوروی آن زمان، برای مدتی به «جهنم امپریالیسم» نقلمکان کرد. نبیره خروشچف یعنی پروفسور نینا خروشچف امروز استاد دانشگاه در آمریکا است.
مادام نهو، لعبتباز پشت پرده رژیم آنگو دین دیم در سایگون جنگزده، نیز به آمریکا نقلمکان کرد و توانست دودمان خود را در آنجا مستقر کند. پیش از او، مادام چیانگ کایشکــ خواهرزاده سونیاتمنــ نیز کارت سبز گرانبها را به دست آورده بود.
رجب طیب اردوغان، رئیسجمهوری کنونی ترکیه، زندگی سیاسی خود را بهعنوان یک ضدآمریکایی دوآتشه آغاز کرد و در کنفرانس جهانی اسلامی در خارطوم حتی به عضویت شورای ۹ نفری انقلاب اسلامی جهانی انتخاب شد، اما او پس از رسیدن به قدرت، دو دختر خود سمیه و اسرا را برای ادامه تحصیل به آمریکا فرستاد. رقیب شماره یک اردوغان در صحنه سیاسی ترک، فتحالله گولن، از این نیز فراتر رفت. او مقر فرماندهی خود را به پنسیلوانیا انتقال داد و تمام خانواده خود را همراه با دوستان نزدیکش در یک «ترکیه کوچک» با کارت سبز معجزهآسا مستقر کرد.
شی جین پینگ، رئیسجمهوری ظاهرا مادامالعمر جمهوری خلق چین، نیز فعالیت سیاسی خود را بهعنوان یک ضدامپریالیست پرشور آغاز کرد، اما در ۳۱ سالگی برای گذراندن یک دوره دامپروری به آمریکا رفت و ظاهرا آنقدر شیفته آن «ببر کاغذی» شد که بعدا دختر خود، مینگژه، را برای تحصیل به هاروارد فرستاد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
مریم و سیدعیسی نخستین ایرانیانی نیستند که در وطن دوم آمریکایی مستقر شدهاند. پس از ماجرای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که هنوز از دید پهلویستیزان یک «کودتای آمریکایی» بود، بسیاری از رهبران و فعالان جبهه ملیــ از جمله علی شایگانــ به «وطن دوم» نقلمکان کردند یا فرزندان خود را به بهشت موعود اعزام داشتند. حزب سوسیالیست اسلامی محمد نخشب در آمریکا زاده شد و حزب تروتسکیست ایران، در قلب تگزاس امروز، نیز دستکم چهار گروهــ یا به قول خودشان حزبــ چپگرای ایرانی در دو ساحل آمریکایی اقیانوس اطلس و اقیانوس کبیر سرگرم برنامهریزی برای جمهوری خلق آینده ایراناند.
از آنجا که «شیطان بزرگ» در واقع یک شرکت سهامی استــ هر شهروند یک سهمــ همواره پذیرای فراریان از دوزخهای زمین بوده است. آمریکا یکی از معدود دولتــملتهایی است که با تکیه بر مفاهیم قومی، نژادی و حتی فرهنگی بنا نشدهاند. این کشور رنگینکمانی، در چارچوب نظام مشروطه ریاستی خود، در چارچوب قانون، برای همه جا دارد.
برگردیم به داستان سیدعیسی و مریم. در فرهنگ قانونی آنگلوساکسونــ که قوانین آمریکا از آن ملهماندــ مفهومی بهعنوان جرم و جنایت موروثی وجود ندارد. به عبارت دیگر، جنایتی که والدین یا نیاکان شما مرتکب شدهاند، شما را متهم نمیسازد، چه رسد به مجرم. مفهوم جرم و جنایت موروثی متعلق به جوامع قبیلهای و قرونوسطایی است و برجستهترین نماد آن بهعنوان قصاص شناخته میشود.
به گفته تی.اس الیوت، شاعر آمریکایی، خون فرزندان ریخته شود، تا گناه پدران بیخته شود!
در اینکه معصومه و سیدمحمد مرتکب یک جرم بزرگ شدهاند، تردیدی نیست. گروگانگیری در قانون جزایی ایران جرمی بزرگ به شمار میرود که مجازات آن میتواند تا ۱۵ سال زندان باشد و در صورت مرگ گروگان، حتی اعدام برای گروگانگیر، اما امروز این «خواهر ماری» و سیدمحمد نیستند که باید در برابر قاضی آمریکایی قرار گیرند. به همین جهت، به گمان من، هیچ قاضی آمریکایی حکم لغو کارت سبز سیدعیسی و مریم را صادر نخواهد کرد. البته هر دو همراه با فرزندانشان ممکن است با «امر اجرایی» رئیسجمهوری اخراج شوند، یعنی با یک اقدام فراقانونی که فقط در شرایط استثنایی قابلاجرا است.
سرنوشت دعوای جاری مریم و سیدعیسی موقعیت دهها یا شاید صدها هزار ایرانی دیگر را که در گذشته با جمهوری اسلامی همکاری کردهاند، اما اکنون در آمریکا اقامت دارند، در خطر خواهد افکند. البته بسیاری از مقامات پیشین جمهوری اسلامی اکنون دارای تابعیت آمریکایی هستند. از جمله چند بنیانگذار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، چندین سفیر اسبق و چندین معاون وزیر. سلب تابعیت و اخراج آنان کار آسانی نخواهد بود.
بدینسان هرطور که این دعوا پایان یابد، آمریکا نیازمند رفع بعضی ابهامات در زمینه تابعیت و اقامت دائم خواهد بود؛ کاری که تنها با دخالت کنگره ممکن است. ترامپ در پی آن است که کسب تابعیت از طریق تولد در خاک آمریکا را ممنوع کند و در همان حال الغای کارت سبز را آسانتر سازد. آرزوی اعلامنشده او این است که ایالات متحده را به صورت یک دژ متعلق به «آمریکاییان واقعی» بازتعریف کند، اما این آرزو تحققناپذیر است، زیرا تعریفی برای «آمریکایی واقعی» در دست نیست. البته کشورهایی هستند که بیگانگان را حتی پس از کسب تابعیت بهراستی عضو خانواده نمیدانند. ژاپن و تا حدی ایران دو نمونهاند. بریتانیا دستکم تا گسترش فرهنگ «جوامع» نیز در همان رده بود. میشد گذرنامه دولت خورشیدکلاه را داشت، میشد کریکت بازی کرد و انگلیسی را با لهجه پادشاهی بلغور کرد، اما هرگز نمیشد واقعا انگلیسی به حساب آمد.
دعوای مریم و سیدعیسی البته چیزی جز یک پانویس تراژیکــکمیک نخواهد بود، اما مسئله بزرگتری را مطرح میکند: چندوچون مناسبات دولتها با یکدیگر. پس از سقوط نظام قانونی در ایران در سال ۱۳۵۷، ایالات متحده با رهبری پرزیدنت جیمی کارتر بلافاصله اعلام کرد که رژیم جدید در تهران را به رسمیت میشناسد، اما واقعیت این بود که در آن زمان هنوز رژیم جدیدی در تهران شکل نگرفته بود که بهعنوان دو فاکتو به رسمیت شناخته شود، چه رسد به شناسایی دو ژور.
در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، دولتــملت ایران سقوط کرده بود و خلئی را که شکل گرفته بود، فقط یک نفر، خمینی با لقب «امام»، پر کرده بود. دولت مهدی بازرگان مشروعیت خود را از «فرمان امام» میگرفت، نه از یک نظام قانونی. ایران کشوری شده بود بدون قانون، بدون نهادهای دولتی قانونی و در نتیجه، فاقد مشروعیت. به عبارت دیگر، کارتر و به تبعیت از او، رهبران دیگر کشورها، چیزی را به رسمیت شناختند که وجود نداشت.
حمله به سفارت آمریکا و گرفتن گروگانها یک اقدام غیرقانونیــ اگر نخواهیم بگوییم یک عمل جناییــ بود که در چارچوب یک خلأ قانونی کامل صورت گرفت.
البته «امام» میتوانست با یک فرمان، بر کل ماجرا نقطه پایان بگذارد. او چنین نکرد و در نتیجه، یک اقدام غیرقانونی را با موقعیت غیرقانونی خود مشروعیت بخشید و در نتیجه، میتوان گفت جرم و جنایت معصومه و سید محمد و همدستان گروگانگیرشان را به خود منتقل کرد.
با این حال دولت کارتر با یک نظام غیرقانونی، حتی پس از قطع روابط دیپلماتیک، وارد مذاکره شد و با امضای قرارداد الجزایر تلویحا ماجرای گروگانگیری را به آرشیو فرستاد. در آن قرارداد که از سوی وارن کریستوفر، معاون وقت وزارت خارجه آمریکا، امضا شد، دولت کارتر تعهد میکند که گروگانگیران را تلویحا از تعقیب قانونی مصون دارد.
رفتار شگفتیآور کارتر با یادآوری چند نکته، روشنتر میشود. ایالات متحده جمهوری خلق چین را ۲۱ سال پس از به قدرت رسیدن مائو زدونگ، به طور دوفاکتو به رسمیت شناخت و شناسایی دو ژور آن دو سال بعد رخ داد. ایالات متحده هرگز رژیم طالبان در افغانستان را به رسمیت نشناخت، حتی در زمانی که با نمایندگان طالبان در قطر مذاکره میکرد. پیش از آن، آمریکا رژیم برادران کاسترو در کوبا را بیش از نیمقرن پس از ورود «ارتش انقلابی»، به رسمیت شناخت، اما قرارداد رهن پایگاه گوانتانومو را با همان نظام شناختهنشده تمدید کرد.
در سطحی بالاتر، شناسایی نظام بلشویکی بهعنوان حکومت مشروع روسیه نزدیک به یک دهه پس از کودتای لنین در اکتبر ۱۹۱۷ رخ داد.
شاید بپرسید: چرا کارتر در شناسایی دیکتاتوری فردی خمینی بهعنوان نظام قانونی جدید ایران چنان شتابزده عمل کرد؟ در پاسخ به این پرسش گمانهزنی فراوان است و تئوری توطئه فراوانتر، اما میتوان گفت که دولت کارتر به این نتیجه رسیده بود که نظام شاهنشاهی ایران کارآیی خود را از دست داده است و در نتیجه برقراری روابط نزدیک با آیندگان به سود ایالات متحده است. برنامه زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیتی کارتر، برای ایجاد یک کمربند سبز اسلامی علیه اتحاد شوروی نیز در شکل دادن به نگاهی مثبت به دیکتاتوری خمینی نقش داشت.
از همه مهمتر، خروج شاه از ایران و شکل گرفتن خلأ قدرت در کشوری که دومین مرز طولانی را با اتحاد شوروی داشت، نگرانی بزرگی برای طراحان استراتژی واشنگتن ایجاد کرد. پرسش لوید کاتلر، مشاور قضایی کارتر که بعدا بهعنوان سفیر در تهران تعیین شد، اما با حمله به سفارت، هرگز در آن سمت قرار نگرفت، این بود: اگر نه خمینی، پس کی؟
در آن زمان، همه مخالفان پادشاهی مشروطه در ایران زیر چتر «امام» قرار داشتند و بخشهای آمریکوفیل آن ائتلاف بزرگــ یعنی جبهه ملی و نهضت آزادیــ فعالانه خواستار شناسایی دیکتاتوری «امام» از سوی واشنگتن بودند، به این امید که پس از کاهش غوغای انقلابی، خودشان قدرت را به دست خواهند گرفت.
در پایان، باز برمیگردیم به ماجرای مریم و سیدعیسی؛ زوجی که خود را شیفته آمریکا معرفی میکنند و تاکید دارند که حتی فرزندشان بیشتر انگلیسیــ البته با لهجه آمریکاییــ میداند تا فارسی با لهجه خیابان تخت جمشید. مریم و سیدعیسی با استخدام وکلای گرانقیمت، به احتمال قوی، خواهند توانست دعوا را آنقدر کش دهند که پایان ترامپ در افق دیده شود.
زوج موردبحث از منابع مالی فراوان معصومه و سیدمحمد در تهران استفاده خواهند کرد تا وکلای آمریکایی خود را فربهتر سازند. در آمریکا، اگر پول داشته باشید، به قدرت هم میرسید. در حالی که در ایران و به اصطلاح «شرق»، به طور کلی این قدرت سیاسی است که شما را به پول میرساند. چنانکه تجربه «خواهر ماری» و سیدمحمد نشان داد.
این ماجرا در سطح مینیاتوری، یادآور این واقعیت است که جریان ۵۷ یک ماشین تولید رنج، درد، بدبختی و جنگ را در ایران به راه انداخت که هنوز متوقف نشده است. مریم و سیدعیسی نیز جزو قربانیان آن ماشین در سطح کوچکاند، در حالی که قربانی اصلی آن در سطح وسیع، ملت ایران است.

