وقتی رونالد ریگان، رئیسجمهوری آمریکا، به قدرت رسید، اتحاد جماهیر شوروی در اوج قدرت خود قرار داشت، یا دستکم چنین تصوری در آن زمان غالب بود؛ نظامی آهنین و انقلابی با زرادخانهای عظیم از سلاحهای هستهای، اما چگونه چنین قدرتی تنها چند سال بعد فروپاشید؟
ریگان چیزی را دید که از نگاه بسیاری پنهان مانده بود. اتحاد جماهیر شوروی در پس ظاهر قدرتمند و هیبت نظامی خود، با بحرانی عمیق در مشروعیت سیاسی و کارآمدی اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد. نظامی که در بیرون استوار و شکستناپذیر مینمود، پایههایش از درون، بهسرعت در حال فرسایش بود.
ریگان در سخنرانی تاریخی خود در پارلمان بریتانیا در سال ۱۹۸۲، با استناد به پیشبینی مارکس درباره وقوع یک بحران بزرگ انقلابی در غرب، به یک تناقض تاریخی اشاره کرد: بحرانی که مارکس انتظار داشت در غرب سرمایهداری رخ دهد، در نهایت نه در غرب، بلکه در قلب جهان مارکسیسم، یعنی اتحاد جماهیر شوروی، شکل گرفت.
در سطح منطقه نیز، مقایسه جمهوری اسلامی ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس ما را به نکتهای مشابه میرساند.
در ظاهر، جمهوری اسلامی ایران قدرتمند و پیروز به نظر میرسد. رژیمی که قادر است با موشک و پهپاد کشورهای حوزه خلیج فارس را هدف قرار دهد، از طریق گروههای شبهنظامی آنها را تهدید کند، به کشتیها و تاسیسات نفتی حمله کند، فرودگاهها را تا ساعتها از فعالیت بازدارد و امنیت کشتیرانی را مختل کند، اما پشت این چهره نظامی با زرادخانهای غنی از موشکهای بالیستیک، واقعیتی متفاوت پنهان است: جمهوری اسلامی ایران در داخل با بحرانهای عمیق سیاسی و اقتصادی دستوپنجه نرم میکند و پایههای قدرتش با چالشها و تنشها فزایندهای روبهرو است.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
از نظر سیاسی، جمهوری اسلامی ایران پیش از آغاز جنگ با موج گستردهای از نارضایتی و اعتراضات داخلی مواجه بود؛ موجی که آخرین بار دی ماه گذشته به خیابانها کشیده شد و به کشته شدن هزاران نفر انجامید. حتی خود حکومت نیز شمار جانباختگان را بیش از سه هزار نفر اعلام کرده است.
به نظر میرسد جنگ نهتنها از شدت نارضایتی عمومی در ایران نکاسته، بلکه ریشههای این نارضایتی را عمیقتر هم کرده است. اکنون بخش قابلتوجهی از جامعه ایران این پرسش را مطرح میکند که این ایدئولوژی انقلابی طی چند دهه گذشته جز انزوا، تحریم، فشار اقتصادی و جنگ، چه دستاوردی برای کشور داشت؟ همزمان، هزینههای سنگینی که طی دههها برای حمایت از متحدان و نیروهای نیابتی ایران در منطقه صرف شد، به یکی دیگر از پرسشهای جدی و فزاینده افکار عمومی تبدیل شده است.
شعار معروف «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» که سالها است در اعتراضات مختلف طنینانداز میشود، فراتر از یک شعار سیاسی و بازتاب نارضایتی از اولویتهای منطقهای تهران و هزینههای سنگینی است که این رویکرد بر اقتصاد و زندگی مردم ایران تحمیل کرده است.
نظام سیاسی ایران با شکافی عمیق میان حاکمیت و جامعه روبهرو است که خود را در کاهش مشروعیت سیاسی و فرسایش اعتماد عمومی نشان میدهد. دامنه این بحران چنان گسترده است که حتی برخی چهرههای درون ساختار سیاسی و جریان اصلاحطلب نیز به آن اذعان کردهاند و بر ضرورت اصلاحات عمیق و فوری تاکید دارند.
در عرصه اقتصادی، وضعیت از این هم دشوارتر به نظر میرسد. اقتصاد ایران سالها است زیر فشار تحریمها، سوءمدیریت و انزوای بینالمللی فرسوده شده و جنگ نیز با افزودن فشارهای تازه، بر حجم مشکلات انباشته آن اضافه کرده است.
در سوی دیگر این معادله، کشورهای حوزه خلیج فارساند که ثبات سیاسی و انسجام داخلی قابلتوجهی دارند و جنگ نیز نتوانست این وضعیت را برهم بزند. برعکس، افزایش تهدید خارجی موجب شد افکار عمومی در این کشورها بیشازگذشته کنار دولتهایشان قرار بگیرد و همبستگی داخلی در برابر تهدیدهای امنیتی تقویت شود.
در عمل، نمیتوان بهسادگی بحران مشروعیت رژیم ایران را با ثبات سیاسی کشورهای خلیج فارس مقایسه کرد. هر نظامی که از مشروعیت سیاسی، ثبات داخلی و رضایت عمومی برخوردار باشد، برای بقا و تداوم ظرفیت بیشتری دارد.
همین تفاوت از نظر اقتصادی نیز بهوضوح مشهود است. در حالی که اقتصاد ایران با فشارهای فزاینده دستوپنجه نرم میکند، کشورهای خلیج فارس در رقابتی گسترده برای جذب سرمایه، شرکتها و نیروهای متخصص، توسعه زیرساختهای پیشرفته و تنوعبخشی به منابع درآمدی خود هستند.
کشورهای حوزه خلیج فارس با پیوند دادن اقتصادهایشان به اقتصاد جهانی، شهرهایشان را به قطبهایی برای تجارت، گردشگری، سرمایهگذاری و فناوری تبدیل کردهاند.
در مقابل، جمهوری اسلامی ایران فرودگاهها را هدف قرار داد، برخی گردشگران را نگران کرد و به کشتیها و تاسیسات مختلف آسیب رساند، اما این خسارتها در نهایت قابل مهار و جبران بودند. مهمتر از آن، این حملات نتوانستند چرخ اقتصاد را از حرکت بازدارند یا پروژههای توسعهای کشورهای خلیج فارس را در بلندمدت متوقف کنند.
افزون بر این، سرمایه انسانی یکی از ارکان اصلی قدرت و موفقیت هر کشور است. در حال حاضر، اگر از یک شهروند عرب یا حتی یک ایرانی بپرسید ترجیح میدهد در ایران زندگی و کار کند یا یکی از پایتختهای کشورهای خلیج فارس را برای زندگی و آینده خود برگزیند، احتمالا شمار قابلتوجهی گزینه دوم را انتخاب خواهند کرد. این موضوع را نمیتوان مسئلهای فرعی دانست. کشوری که جاذبه انسانی بالاتری دارد، میتواند نخبگان، استعدادها، سرمایهها و ایدههای نوآورانه بیشتری را جذب کند. ایران خود سرمایهای عظیم از نخبگان و استعدادهای انسانی دارد، اما بخش قابلتوجهی از این سرمایه در سالهای گذشته راه مهاجرت را در پیش گرفتند و آینده خود را در خارج از کشور جستوجو کردند.
نکته اصلی این است که رژیم ایران با تکیه بر نمایش قدرت نظامی، شلیک موشک و پهپاد و ایجاد موجی از شور و سرخوشی در میان هوادارانش، قدرتمند و سرسخت به نظر میرسد، اما پشت این ظاهر، واقعیتی متفاوت قرار دارد: مردمی که فقیرتر شدهاند، جامعهای که بارها با حکومتش درگیر شده است و نظامی که همزمان با بحران مشروعیت سیاسی و مشکلات اقتصادی فزاینده دستوپنجه نرم میکند.
در مقابل، کشورهای حاشیه خلیج فارس شاید در برابر حملات آسیبپذیرتر به نظر برسند، اما برای قدرت و موفقیت در بلندمدت مولفههای مهمتری دارند. یعنی ثبات سیاسی، همراهی جامعه با دولتها، توسعه اقتصادی، پیوند عمیق با اقتصاد جهانی و توانایی بالای جذب سرمایه انسانی، استعدادها و نخبگان.
ایران میتواند به کشورهای خلیج فارس آسیب برساند، فرودگاههای آنها را ساعتها مختل کند و تاسیسات و کشتیهایشان را هدف قرار دهد، اما وارد کردن خسارت، بههیچوجه به معنای پیروزی نیست.
از نظر راهبردی، ایران در حال باختن در مهمترین نبرد است: نبرد ساختن دولتی که بتواند بقا یابد، ثبات داشته باشد و به شکوفایی برسد. در مقابل، کشورهای حوزه خلیج فارس حتی اگر هدف دهها موشک و پهپاد قرار گیرند، همچنان در مسیری حرکت میکنند که به ثبات، توسعه و رفاه پایدار منتهی میشود.
برگرفته از الشرقالاوسط

