دشمنی جمهوری اسلامی ایران با اسرائیل و ایالات متحده از همان زمان انقلاب سال ۱۳۵۷ آغاز شد، بنابراین شاید چندان تعجبآور نباشد که این تنشها سرانجام به رویارویی آشکار انجامیده است، هرچند قبلا عمدتا از درگیری مستقیم اجتناب میشد و جنگ از طریق نیروهای نیابتی به پیش میرفت.
جنگ ایران ریشههای متعددی دارد، اما یکی از عواملی که اغلب نادیده گرفته میشود، تغییر موازنه قدرت در جهان و منطقه است. واقعگرایان حوزه روابط بینالملل مدتها است استدلال میکنند که موازنه قدرت، چه در سراسر جهان و چه در منطقهای خاص مانند خاورمیانه، در مهار یا تسهیل منازعات نقش مهمی دارد. از آنجا که چندقطبی شدن جهان توان و تمایل واشنگتن را برای پاسداری از نظم خاورمیانه کاهش داد، قدرتهای منطقهای برای دنبال کردن برنامههایشان آزادی عمل بیشتری به دست آوردهاند.
حرکت جهان بهسوی چندقطبی شدن در سالهای اخیر نیز از همین قاعده پیروی میکند و به اسرائیل و ایالات متحده امکان داده است بسیار بیش از گذشته در برابر ایران رویکردی تقابلی پیش بگیرند، اما در این میان نکتهای طنزگونه وجود دارد: جمهوری اسلامی ایران که در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ــ هنگامی که نظم جهانی برای نخستینبار به سوی چندقطبی شدن حرکت کردــ از این روند سود برد و از احتیاط فزاینده ایالات متحده بهره گرفت، امروز خود هدف پیامدهای ناشی از همین پدیده قرار گرفته است.
خاورمیانه پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، از نظر تاریخی منطقهای چندقطبی بود. قدرتهای استعمارگر منطقه را به مجموعهای از کشورهای متوسط تقسیم کردند که بسیاری از آنها از ظرفیتهای مهمی مانند جمعیت بالا، نیروهای نظامی قدرتمند یا اقتصادهای قوی داشتند، اما هیچیک توان کافی برای تسلط بر منطقه را آنگونه که برای مثال، ایالات متحده بر آمریکای شمالی یا چین بر شرق آسیا سلطه دارد، نداشتند.
در همین حال، اهمیت راهبردی و اقتصادی منطقه توجه ابرقدرتها را به خود جلب کرد و موازنه قدرت چندقطبی خاورمیانه تا اندازهای تحت تاثیر و مهار موازنه قدرت جهانی قرار گرفت. برای نمونه، در دوران جنگ سرد، هنگامی که میان اسرائیل و همسایگانش جنگ درمیگرفت، هر دو طرف برای دریافت حمایت و در نهایت کمک به تنشزدایی، به ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی روی میآوردند. به همین ترتیب، در دوران تکقطبی پس از جنگ سرد که ایالات متحده قدرت مسلط بود، این کشور قدرتش را بر منطقه تحمیل کرد و به قدرت مسلط در منطقه تبدیل شد. به طوری که حتی کشورهایی مانند ایران هم که با نظم موردنظر آمریکا مخالف بودند، کاملا کنترلشده عمل میکردند.
انقلاب اسلامی ایران هم در شرایطی به وقوع پیوست که موازنه قدرت جهانی، آزادی عمل کشورها را محدود میکرد. حکومت برآمده از انقلاب ۱۳۵۷، با هر دو ابرقدرت وقت، یعنی آمریکا و شوروی خصومت داشت، با این حال همین ابرقدرتها جاهطلبیهای منطقهای آن را محدود میکردند. چنانکه در جنگ ایران و عراق، هم مسکو و هم واشنگتن هر دو از بغداد حمایت کردند.
پس از پایان جنگ نیز، شکلگیری نظم تکقطبی به آمریکا امکان داد حضورش را در منطقه به میزان چشمگیری گسترش دهد و با اتخاذ سیاست «مهار دوگانه»، ایران و عراق تحت حاکمیت صدام حسین را همزمان مهار کند.
با این حال جهان در دهه نخست قرن بیستویکم (دهه بین سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۸) تحولی بینالمللی را شاهد بود. ناکامیهای «جنگ با تروریسم» در ایالات متحده خستگی از جنگ را پدید آورد. اندکی بعد هم بحران مالی سال ۲۰۰۸ (۱۳۸۷) رخ داد و بعد چین بهعنوان رقیبی واقعی برای سلطه جهانی آمریکا ظهور کرد. تا پایان آن دهه و پس از انتخاب باراک اوباما، جهان در حال حرکت به سوی چندقطبی شدن بود و ایالات متحده دیگر تمایلی نداشت نقش قدرت مسلط خاورمیانه را ایفا کند.
با برداشته شدن محدودیتها برای نخستینبار در چند دهه، چندقطبی بودن تاریخی خاورمیانه دوباره آشکار شد و جمهوری اسلامی ایران هم نهایت بهره را از آن برد. پس از آنکه جورج دبلیو بوش با سرنگون کردن صدام، ناخواسته بزرگترین لطف را به جمهوری اسلامی ایران کرد و دشمن بزرگ تهران را از میان برداشت، مسیر حرکت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به سوی غرب باز شد تا شبکهای از متحدان را شکل دهد که در سراسر منطقه به «محور مقاومت» معروف شدند.
در واقع جمهوری اسلامی ایران تغییر شرایط منطقه و جهان را سریعتر از رقبایش تشخیص داد و در حالی که متحدان ایالات متحده یعنی کشورهای عرب خلیج فارس، اسرائیل و ترکیه همچنان چشمانتظار اقدام آمریکا علیه تهران و متحدانش بودند و از بیمیلی اوباما به چنین کاری سرخورده میشدند، از مزیت این پیشگامی بهرمند شد.
تعدیل رویکرد
البته این بازیگران منطقهای شامل ترکیه، امارات متحده عربی، قطر و عربستان سعودی هم کمی بعد رویکردشان را تعدیل کردند و با آشکار شدن پایان دوران هژمونی ایالات متحده، بیشازپیش آماده شدند نیروهای نظامی خود را به کار گیرند یا از نیروهای نیابتی خود در منطقه حمایت کنند. با این حال بیشتر آنها بهناچار پذیرفتند که از میان بردن دستاوردهای منطقهای تهران پس از سال ۲۰۰۳ (۱۳۸۲/ حمله آمریکا به عراق) دشوار خواهد بود، زیرا به نظر میرسید شبکه متحدان جمهوری اسلامی ایران در عراق، لبنان، سوریه، غزه و شمال یمن جایگاهشان را در قدرت تثبیت کردهاند.
با این حال شوک حملات هفتم اکتبر ۲۰۲۳ در رویکرد اسرائیل، تغییری چشمگیر ایجاد کرد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
تهران در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ (دهههای ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰) با وجود محدودیتهای موجود، فراتر از انتظار عمل کرد، در حالی که اسرائیل در مقایسه با آن در سطح منطقه خویشتندارتر بود. این کشور ارتشی پیشرفته در اختیار داشت، اما تمایلی نداشت آن را خارج از محیط پیرامونی نزدیک خود، یعنی فلسطین، لبنان و جنوب سوریه، به کار گیرد. با این حال، هفتم اکتبر و پیامدهای آن نهتنها موجی از خشونت سهمگین را علیه غزه به راه انداخت، بلکه اسرائیل را بر آن داشت تا شیوه معمول خود در لبنان را نیز کنار بگذارد و سران حزبالله را از میان بردارد. همچنین برای نخستینبار آماده حمله به دشمنان دورتر خود در عراق، یمن و حتی خود ایران شد.
نظم چندقطبی هم این رویکرد تازه را تسهیل کرد. در دوران هژمونی ایالات متحده، رهبران آمریکا مشتاق جلب نظر سراسر خاورمیانه بودند و معمولا چند هفته پس از آغاز حملات اسرائیل به همسایگانش، این متحد خود را برای پذیرش آتشبس تحت فشار قرار میدادند، اما با شکلگیری نظم چندقطبی، دولتهای بایدن و ترامپ ظاهرا برای تسلط بر خاورمیانه دغدغه کمتری داشتند، از این رو افکار عمومی نیز ظاهرا کمتر مانع حمایت آنها از اسرائیل میشد؛ وضعیتی که بهنوبه خود ممکن است بر تصمیم ترامپ برای پیوستن به جنگهای اسرائیل با ایران در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ (جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۳۹ روزه) تاثیر گذاشته باشد. در واقع میتوان این احتمال را مطرح کرد که دست کشیدن از تلاش برای کسب هژمونی باعث شد درباره لطمهای که یک جنگ نامحبوب و ویرانگر به اعتبار آمریکا در منطقه وارد میکند، نگرانی کمتری وجود داشته باشد.
این جنگها موجب تضعیف متحدان تهران، یعنی حزبالله و حماس، و سرنگونی اسد شدند. افزون بر این، حملات اسرائیل و ایالات متحده جان شمار زیادی از چهرههای بلندپایه جمهوری اسلامی ایران، بهویژه علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران، را گرفت و به زیرساختهای این کشور خسارات سنگینی وارد کرد و موجب مرگ هزاران غیرنظامی شد. به این ترتیب چندقطبی شدنی که تا مدتی طولانی جاهطلبیهای منطقهای تهران را تسهیل کرده بود، در عرض چند سال به عاملی برای تسهیل فروپاشی آن تبدیل شد.
چندقطبی بودن همچنان مزایایی دارد
هرچند چندقطبی شدن ممکن است در فاجعههای اخیر نقش داشته باشد، میتوان گفت که همچنان برای تهران مزایایی هم فراهم میکند.
نخست اینکه ایالات متحده با وجود برتری هوایی، تمایل ندارد که با اعزام نیروی زمینی، دامنه درگیری نظامی را گسترش دهد و تغییر رژیمی مشابه عراق را رقم بزند. این امر تا حدی به آن دلیل است که ایران از نظر لجستیکی، چالشی بهمراتب دشوارتر به شمار میرود، اما یک دلیل هم آن است که آمریکا دیگر آن قدرت بلامنازعی را که در سال ۲۰۰۳ داشت، ندارد و افکار عمومی آمریکا هم بعید است از چنین اقدامی حمایت کند.
تحلیلی تازه از «ریسپانسیبل استیتکرفت» (Responsible Statecraft) جنگ ایران را از هماکنون نامحبوبترین درگیری بزرگ در تاریخ آمریکا توصیف کرده است. افزون بر این، برخلاف سال ۲۰۰۳، آمریکا رقیبی جهانی به نام چین دارد و نگران است که گرفتار شدن در باتلاق ایران به سود پکن تمام شود، منابع ایالات متحده را تحلیل ببرد و به شی جینپینگ امکان دهد با ظاهر شدن در قامت دولتمردی مسئولتر، متحدانی به دست آورد.
دوم اینکه واشنگتن با وجود همه فعالیتهای ایالات متحده در تنگه هرمز، همچنان در پی احیای هژمونی خود در خاورمیانه نیست. این وضعیت منطقه را چندقطبی و نسبتا فارغ از محدودیت نگه میدارد و شکافهای متعدد و برنامههای متعارضی پدید میآورد که بازیگران، در صورت تمایل، میتوانند از آنها بهرهبرداری کنند. برای نمونه، برخی معتقدند تصمیم اخیر حوثیها برای محاصره دریایی عربستان سعودی، به درخواست تهران اتخاذ شد.
هرچند متحدان تهران تضعیف شدهاند، جمهوری اسلامی ایران همچنان اهرمهای فشار مشابهی در لبنان، عراق و فلسطین در اختیار دارد که میتواند در صورت لزوم آنها را فعال کند. چنین مزایایی نشان میدهد که چندقطبی شدن تا چه اندازه برای جمهوری اسلامی ایران به یک شمشیر دولبه تبدیل شده است: این روند زمینه صعود ایران بهعنوان یک قدرت منطقهای را فراهم کرد، سپس به تضعیف شدید آن انجامید و اکنون ممکن است از شکست کاملش جلوگیری کند.
این مطلب دیدگاهی از کریستوفر فیلیپس در نشریه المجلد است.

