بعد از این جنگ چه کنیم؟ با آنکه عاقبت جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران هنوز معلوم نیست، کشورهای عرب خلیج فارس از هماکنون این پرسش را مطرح میکنند. این کشورها که همگی در کمتر از ۱۰۰ سال به شکل دولتــملت ظهور کردهاند، همواره برای حفظ امنیت خود علیه دشمنان احتمالی، به قدرتهای بزرگ نگریستهاند. با کشف نفت در شبهجزیره عرب، نخست در عربستان سعودی، ایالات متحده در نقش ضامن امنیت آن کشور نوبنیاد، ظاهر شد. در آنچه ساحل قراصنه (دزدان دریایی) و سپس ساحل متصالحــ یعنی امارات متحده عربــ خوانده میشد، نقش حامی را بریتانیا بر عهده داشت؛ حمایتی که کویت، بحرین و عمان را نیز زیر چتر خود قرار میداد.
در طی نزدیک به یک سده، این نظام امنیتی به کشورهایی که اکنون شورای همکاری خلیج فارس را تشکیل میدهند، امکان داد که فارغ از دغدغه دفاع از خویش، اندیشه و نیروی خود را برای ساختن زیربناهای یک دولت مدرن به کار گیرند و بیتردید در این زمینه کامیابیهای درخشانی داشتهاند. در همان دوران، چتر دفاعی آمریکا و بریتانیا مانع از آن شد که عراق بتواند کویت را تصرف کند. پیش از آن، همان چتر کمک کرد که برنامه جمال عبدالناصر، دیکتاتور مصر، برای تبدیل این کشورها به اقمار «ناسیونالیسم عربی» با شکست او در جنگ یمن، به بنبست برسد. در همان دوران، حضور ایران بهعنوان یک همسایه نیرومند و در عین حال اطمینانبخش، کشورهای موردبحث را از جلوهای دیگر از فضای امن منطقهای برخوردار میکرد.
آن وضع با روی کار آمدن آیتالله روحالله خمینی در تهران و جاهطلبیهای او برای ایجاد یک امپراطوری شیعی، عوض شد و ایران اطمینانبخش دوران محمدرضا شاه تبدیل شد به تهدیدی تازه برای همسایگان. جنگ ایران و عراق این تهدید را برای هشت سال از کشورهای موردبحث دور نگاه داشت. با این حال کوشش جمهوری اسلامی برای بستن تنگه هرمز و حملات نیروی دریایی سپاه به نفتکشهای کویتی در ۱۹۸۷ میلادی نشان داد که نظام نوپای خمینیگرا در تهران تهدیدی جدی برای همسایگان است. در آن مورد، چتر دفاعی آمریکا در ۱۹۸۸ با حمله به نیروی دریایی سپاه و نابودی بعضی تاسیسات نفتی ایران در خلیج فارس، نشان داد که هنوز کارآیی دارد.
جنگ جاری میان آمریکا و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر، آن محاسبات را تغییر داد. کشورهای عرب منطقه متوجه شدند که حضور پایگاههای نظامی ایالات متحده در خاکشان نهتنها بیمهنامهای علیه حملات ایران نیست، بلکه به صورت بهانهای برای توجیه این عملیات در آمده است. در جنگ جاری ایالات متحده و اسرائیل بزرگترین و گستردهترین نیروی آتش راــ پس از جنگ جهانی دومــ علیه جمهوری اسلامی به کار گرفتند، اما موفق نشدند که همه خارهای این خارپشت مسلکگرا و کلبی را بیرون بکشند. علت این ناکامی روشن است: خودداری یا ناتوانی آمریکا و اسرائیل در به میدان آوردن نیروی زمینی لازم برای تامین سه هدف کلاسیک هر جنگ: تصرف کن، دشمن را بیرون بران، تصرفات خود را کنترل کن.
پیام اعلامنشده این روش روشن است: ما میتوانیم یک کشور را با بمباران به عصر حجر بکشانیم، اما از آنجا که روی زمین آن کشور حضور نداریم، نمیتوانیم جلو همه اقدامات ایذایی آن را، چه در داخل چه در خارج، بگیریم. ترجمه این موضعگیری به زبان ساده این است: آمریکا نمیخواهد یا نمیتواند برای جلوگیری از حملات موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی به همسایگان، خطرات یک جنگ زمینی طولانی را بپذیرد.
تردید درباره کارآیی چتر دفاعی آمریکایی را مایک هاکبی، سفیر ایالات متحده در اسرائیل، به این شکل بیان میکند: کشورهای عرب خلیج فارس اکنون باید میان ایران و اسرائیل یکی را انتخاب کنند.
این اظهارنظر هاکبی، یکی از نزدیکان دیرین پرزیدنت دونالد ترامپ، انعکاس فوقالعادهای در محافل سیاسی منطقه داشته است. او تلویحا میگوید رژیم اسلامی در تهران فعلا ماندنی است و دشمن شما اعراب باقی خواهد ماند. در همان حال، او باز هم تلویحا، میگوید آمریکا در نظر ندارد که در لباس رزم در منطقه باقی بماند و در نتیجه تنها نیرویی که از نظر نظامی میتواند امنیت شما را تامین کند، اسرائیل است.
البته از آنجا که هاکبی یک کشیش بنیادگرا است، احتمالا قواعد دیپلماتیک را نادیده گرفته است و اظهارات او را نمیتوان بهعنوان سیاست درازمدت ترامپ، اگر چنین چیزی قابلتصور باشد، تلقی کرد. با این حال میتوان گفت که نه ترامپ و نه هر کس جانشین احتمالی او باشد، برای جلوگیری از حملات یک رژیم یاغی به همسایگان خود، وارد یک جنگ تمامعیار نخواهد شد. بهترین، اگر نخواهیم بگوییم تنها راه تامین صلح در منطقه، تغییر رژیم در تهران و بستن پرونده جمهوری اسلامی است، اما این سناریو نیز با روش نسکافهای عملی نخواهد شد و نیازمند اقدام مردم ایران است.
با توجه به چشماندازی که ترسیم شد، اندیشهمندان کشورهای عرب منطقه دستکم از ۱۰ سال پیش، یعنی حتی پیش از جنگ جاری، در جستجوی ساختارهای تازهای برای حفظ امنیت خود بودهاند. عربستان سعودی، کویت و امارات متحده عرب تبدیل شدهاند به بزرگترین خریداران اسلحهــ به نسبت جمعیتــ در جهان. عربستان سعودی با ادغام سپاه پاسداران وطن و ارتش دولتی خود، ستون فقرات دفاعی خود را محکم کرده است. امارات متحده عرب که بعضی ناظران غربی به ویژه الن باوئر، سیاستشناس فرانسوی، با لقب «اسپارت جهان عرب» معرفیاش میکنند، کوشیده است تا مانند اسپارت در یونان باستان، تبدیل شود به یک ماشین جنگی کارآ با جمعیتی اندک. در دهه اخیر، این اسپارت عرب با شرکت در جنگهای یمن، سودان و لیبی، دندانهای خود را تیز کرده است.
از سوی دیگر، قطر که از سوی متملقان غربی از جمله جک استراو، وزیر خارجه پیشین انگلیس، لقب «آتن عرب» را گرفته است، کوشیده است تا مانند یک مظهر نیروی نرم و سرمایهگذاری در رسانهها، نهادهای فرهنگی و ورزشی از یک سو و حمایت از بنیادگرایان اسلامی از اخوانالمسلمین و طالبان گرفته تا فرقه خمینیه در ایران، از سوی دیگر، سیمایی ویژه به دست آورد. در همان حال قطر با دادن پایگاه نظامی به آمریکا و ترکیه و در همان حال امضای قرارداد همکاری امنیتی با جمهوری اسلامی، کوشیده است تا ژتونهای خود را روی نمرات گوناگون رولت قرار دهد.
عمان که همواره خواسته است هویت ویژه خود را فراتر از آنچه جهان عرب خوانده میشود، نگاه دارد، روش دیگری برگزیده است: دوری از هزینههای سرسامآور نظامی، خودداری از درگیری در مخاصمات دیگران و پرهیز از جاهطلبیهای قماربازانه. عمانیها به یاد میآورند که قدیمیترین دولت عرب منطقه بودهاند و در طی دستکم دو قرن، یکی از قدرتهای بزرگ بخش شمالغربی اقیانوس هندــخلیج بمبئی، دریای عرب، دریای عدن، دریای عمان و خلیج فارس بودند. ساختار دینی و فرهنگی عمان آن را از دیگر کشورهایی شورای همکاری خلیج فارس متمایز میکند.
با این حال آنچه در ماههای اخیر رخ داده است، نشان میدهد که کشورهای «شورا» نمیتوانند بهتنهایی امنیت خود را بسازند و حفظ کنند. در سالهای پایانی سده بیستم، طرح «ناتو عرب» مطرح شد و چهار کشور عضو شوراــ همراه با سه کشور عرب دیگرــ تفاهمنامههایی برای همکاری با پیمان آتلانتیک شمالی امضا کردند، اما «ناتو عرب» هرگز از سطح کاغذهای امضاشده فراتر نرفت. امروز که ادامه حیات خود ناتو مورد تردید است، سخن گفتن از «ناتو عرب» چیزی جز تفنن ذهنی نخواهد بود.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
پس چه باید کرد؟ یک طرح که اکنون مطرح است، شکل دادن به یک پیمان دفاعی منطقهای است با شرکت تمامی یا لااقل بعضی اعضای شورا از یک سو و پاکستان و مصر از سوی دیگر، اما این طرح با مشکلات فراوان روبرو است. وزن جمعیتی پاکستان و مصر در مقایسه با کشورهای شورا، کفه هر ترازویی را به زیان شوراییها سنگین میکند.
در نسخه دیگری از همان طرح، ترکیه نیز وارد محاسبات میشود، اما اینجا نیز با مشکلات فراوان روبرو میشویم. ترکیه و قطر حامیان اخوانالمسلمین هستند و هنوز هر یک به شکلی، به یک خاورمیانه اسلامی میاندیشند. در حالی که مصر و امارات متحده عربی، اخوانالمسلمین را بزرگترین تهدید برای امنیت و آزادی خود میدانند. از سوی دیگر، این احتمال همواره وجود دارد که رهبران آینده ترکیه در پایان دوران رجب طیب اردوغان، به مسیر اروپایی ساختن کشور خود بازگردند. در همان حال، خاطرات تلخ تاریخی سعودیان از دوران عثمانی مانع از آن میشود که رهبران ریاض ترکیه را بهعنوان متحدی بیغلوغش بپذیرند.
کشورهای «شورا» دانسته یا ندانسته، الگوی اتحادیه اروپا را برگزیدهاند. در این الگو، کشورهای اروپای غربی زیر چتر امنیتی آمریکاــ از طریق ناتوــ نیروی خود را صرف پیشرفت اقتصادی و رفاه اجتماعی کردند. در اروپای شرقی زیر چتر اتحاد شوروی و پیمان ورشو، اعضای آن در اروپای خاوری و مرکزی به جز اوکراین و بلاروس، به ناتو پیوستند و این بار زیر چتر دفاعی آمریکا خود را از سرمایهگذاری در ایجاد یک نیروی نظامی بومی بینیاز پنداشتند. ظهور ترامپ این سناریو را تغییر داد و اروپاییان اکنون در پی ایجاد یک نظام دفاعی فراقارهای و بینیاز از حمایت ایالات متحده، برنامههای گستردهای را آغاز کردند.
نگاه به کشورهای «شورا» ممکن است ما را به یاد الگوی تاریخی دیگری بیندازد: الگوی کشورهای اتحادیه هانزا در اروپای سدههای میانی. این کشورها که در واقع ۳۳ شهر ساحلی دریای بالتیک و دریای شمال بودندــ از بلژیک امروز تا فنلاندــ خود را زیر چتر دفاعی امپراتوری مقدس رم قرار دادند و نیروی خود را صرف بازرگانی، توسعه، پیشبرد هنر، فرهنگسازی و پژوهشهای علمی کردند، اما سرانجام متوجه شدند که چتر دفاعیشان چنان سوراخسوراخ شده است که آنان را از رگبار جنگهای پیدرپی مصون نمیدارد.
سرانجام، اتحادیه هانزا ناچار شد تا با ادغام شهرها، تبدیل شود به چند کشور یا دولت ملت مشخص که جمعیت و منابع طبیعی لازم برای دفاع از خویش را عرضه میکردند.
با آنکه سرانجام جنگ جاری هنوز معلوم نیست، چند نکته را میتوان با قاطعیت مطرح کرد. نخست، نتیجه جنگ هرچه باشد، چشمانداز همه کشورهای منطقه را تغییر خواهد داد. البته ممکن است بگویید که نویسنده این ستون آرزوهای خود را در شکل واقعیت ترسیم میکند، اما به گمان من، پرونده جمهوری اسلامی در ایران بسته شده است. تغییر رژیم در ایران ممکن است دیر و زود داشته باشد، اما سوخت و سوز ندارد و سرانجام عملی خواهد شد. همانطور که دیگر نظامهای شمولگراــ اتحاد شوروی و چین مائوئیست بهعنوان دو مثالــ در مسیر استحاله و تغییر قرار گرفتند.
نکته مهم دیگر این است که شکل دادن به هر نظم منطقهای جدید، بدون در نظر گرفتن جای ایران، ممکن نخواهد بود. تا مسئله ایران حل نشود، مسئله امنیت کل منطقه حل نخواهد شد. با وجود یک نظام آشوبگر در تهران، هر نوع اتحادیه دفاعی قابلتصور نتایج مطلوب را عرضه نخواهد کرد. پاکستان، ترکیه و مصر نمیتوانند امنیتی را که آمریکا مدعی عرضه آن بود، به کشورهای «شورا» تقدیم کنند.
یک نکته مهم دیگر: رویارویی با «هلال شیعی» با ایجاد یک هلال سنیــ بهویژه در شکل اخوانی آنــ نتیجهای جز افزودن بر تنشهای موجود در منطقه نخواهد داشت. باد زدن آتش اختلافهای فرقهای حتی امنیت اسرائیل را بیمه نخواهد کرد، زیرا دیدهایم که نابودی اسرائیل میتواند رویای مشترک آیتالله علی خامنهای و یحیی سنوار باشد.
هدف فوری همه آنانی که خواستار بازگشت منطقه به حداقلی از ثباتاند، باید پایان جنگ جاری باشد. تصمیمات شتابزده در میان طوفان جاری، میتواند بذر طوفانهای بزرگتری را بیفشاند.

