با فروکش کردن آتش درگیری میان جمهوری اسلامی ایران از یک سو و آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر و برقراری آتشبس موقت، نگاهها بیشازپیش به ارزیابی عملکرد بازیگران اصلی این بحران دوخته شده است. در این راستا بنیاد دفاع از دموکراسیها در مقالهای، با تمرکز بر سیاستهای دولت دونالد ترامپ به انتخاب الگوهای نادرست در این جنگ بهویژه قیاس رژیم ایران با نظامهایی چون ونزوئلا میپردازد که به سوءبرداشت درباره ماهیت واقعی جمهوری اسلامی انجامید و بر روند تحولات، تاثیر منفی گذاشت.
رئول مارک گرشت و ری تاکیه این در مقاله اشاره میکنند با اینکه ترامپ اندکی پیش تهدید کرده بود اگر رژیم ایران از بازگشایی تنگه هرمز خودداری کند، «یک تمدن کامل نابود خواهد شد»، اکنون حملات به ایران را متوقف و اعلام کرده که تمام اهداف نظامی آمریکا محقق شده است. با این حال مفاد هرگونه توافقــ از جمله درباره تنگه هرمز و برنامه هستهای تهرانــ همچنان نامشخص است.
به تعبیر جان لیمبرت، دیپلمات و گروگان پیشین، جمهوری اسلامی با تاریخ و فرهنگ ایران در جنگ است. بسیاری از مولفههای فرهنگ ایرانی، همراه با آنچه طی بیش از یک قرن از غرب به ایران وارد شده، مشروعیت این نظام را نزد بخشی از مردم این کشور بهشدت تضعیف کرده است. با این حال، هنوز افرادی در ایران هستند که به این نظام و انقلاب باور دارند. این افراد، با وجود فساد و مشکلات فراوان حکومت، همچنان فکر میکنند در یک نبرد مهم میان خیر و شر قرار دارند و باید سمت نظام بایستند. به همین دلیل، این حکومت برای آنها همچنان معنا و قدرت خود را حفظ کرده و این همان نکتهای که ترامپ بهدرستی درک نکرده است.
مردان تندرویی که بر ایران حکومت میکنند، این جنگ را نبردی وجودی میدیدند و برنامهریزی آنها دقیقتر از آن چیزی بود که ایالات متحده تصور میکرد. آنها مهمات و تسلیحات خود را برای حملاتی کمشدتتر اما مداوم، ذخیره کرده بودند و به همین دلیل هم موفق شدند جنگ را طولانی کنند و اقتصاد جهانی را به چالش بکشند.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
هدف اصلی رژیم آیتاللهها در ایران همواره بقا بوده است. آنها واقعا باور دارند که نارضایتیهای داخلی گسترده تا حدی ناشی از توطئههای خارجی است و اگر آنها بتوانند هزینه قابلتوجهی به ایالات متحده تحمیل و آن را به خروج از خاورمیانه وادار کنند، احتمال موفقیت میلیونها ایرانی مخالف رژیم علیه آن هم کاهش خواهد یافت.
هرگونه سازش بر سر مسائل بنیادین از طریق دیپلماسی با واشنگتن، رژیم را در داخل تهدید میکند. بهویژه که بخش زیادی از اقتدار جمهوری اسلامی همین حالا هم تضعیف شده است. بسیاری از سران و فرماندهان آن کشته شدهاند و بخش زیادی از توان دفاعی تهران از بین رفته است.
رژیم از زمان جنبش سبز در سال ۱۳۸۸، دریافت که خطر یک اعتراض سراسری دیگر همیشه وجود دارد. همین بیثباتی دائمی احتمالا بسیاری از اسرائیلیها و شاید بیش از همه بنیامین نتانیاهو را به این باور رساند که رژیم شکنندهتر از آن چیزی است که واقعا به نظر میرسد و اگر به اندازه کافی و به نقاط درست ضربه بخوردــ مثلا حذف علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، و بسیاری از عواملشــ نظام فرومیپاشد.
از زمان جنگ ۱۲ روزه، رژیم تهران بهشدت نیازمند نوعی روایت فتح بود و اکنون، میتواند ادعا کند که در برابر آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرده و «شیطان بزرگ» را در تنگه هرمز شکست داده است. در نبرد اخیر، تنگه هرمز در خلیج فارس به گروگان حیاتی تهران تبدیل شد و تهران حتی وقتی آتشبس را پذیرفت، اعلام کرد که «عبور ایمن از تنگه هرمز از طریق هماهنگی با نیروهای مسلح جمهوری اسلامی و با در نظر گرفتن محدودیتهای فنی، ممکن خواهد بود».
اسرائیلیها از ابتدا هم بهتر از همه محدودیتهای قدرت در خاورمیانه را درک کردند. آنها میدانند که پیروزیهای قاطع بعید است و چمنهایی که یک بار کوتاه شدهاند، باید دوباره اصلاح شوند. به این ترتیب جمهوری اسلامی حتی زمانی که فوریت هستهای یا تحریک مستقیمی وجود ندارد، نیز باید هدف بمباران قرار گیرد و تا زمانی که تهران از حمایت مسکو و پکن برخوردار است، تلآویو باید بهطور دورهای توان موشکی و شبکههای پدافند هوایی آن را تضعیف کند.
با این حال پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، نتانیاهو به چیزی بیش از «کوتاه کردن چمن» میاندیشید و به نظر میرسد ترامپ نیزــ دستکم به مدت چند هفتهــ چنین بود.
ایالات متحده مهمترین و در عین حال بیثباتترین بازیگر این درگیری بود. ترامپ فرض را بر این گذاشت که الگوی ونزوئلا میتواند در ایران نیز کاربرد داشته باشد. اینکه جانشینان رهبر «کشته شده» حاضر خواهند بود بر اساس شرایط رئیسجمهوری آمریکا، صلح کنند، اما او یک کلپتوکراسی (حکومت دزدان) در آمریکای لاتین را با یک رژیم ایدئولوژیک که آن را مردانی اداره میکنند که خود را نماینده خدا بر زمین میدانند، اشتباه گرفته بود.
ترامپ نخستین رئیسجمهوری آمریکا بود که ایران را بمباران کرد و شاید آخرین آنها نیز باشد. با توجه به تمرکز او بر بازار سهام، ممکن است اکنون توجهش را به جای دیگری معطوف کند. مهار دشمنان مصمم نیازمند ایجاد اجماع داخلی و متقاعد کردن متحدان است. بازپسگیری خلیج فارس از ایران هم مستلزم تمرکز قابلتوجهی از توان دریایی برای مدت طولانیــ احتمالا ماهها یا حتی سالهاــ است. برای سیاستمداری که در لحظه زندگی میکند و بسیاری از متحدان آمریکا را «سوءاستفادهگر» میبیند، این خواسته زیادی است.
در داخل آمریکا، حزب دموکرات بهطور قاطع با جنگ ترامپ مخالف است و مفسران همچنان ادعا میکنند که این جنگ نه قابل پیروزی بود و نه باید رخ میداد. حزب جمهوریخواه نیز صداهای ضدجنگ قدرتمندی دارد.
مردم آمریکا هم هرگز با این درگیری که اهداف آن بهروشنی تعریف نشده بود، همراه نشدند. راهبرد «کوتاه کردن چمن»ــ به معنای اجرای حملات دورهای برای تضعیف دشمن بدون پایان دادن کامل به درگیریــ اساسا با ذهنیت آمریکایی سازگار نیست و برای بسیاری از آمریکاییها حتی غیراخلاقی به نظر میرسد.
اگر ایالات متحده کنار بکشد، دشوار است تصور کنیم اسرائیل بهتنهایی اقدام کند. ایرانیها دیگر فهمیدهاند که تنگه هرمز بهترین اهرم فشار برای آنها است. اسرائیل برای دوباره «کوتاه کردن چمن ایران»، به حمایت دیپلماتیک، تسلیحات و پشتیبانی لجستیکی حامی ابرقدرت خود نیاز دارد. همه نخستوزیران اسرائیل، از جمله نتانیاهو، پیش از اقدام علیه تهران به دنبال چراغ سبز آمریکا بودند و هر زمان که واشنگتن مخالفت کرد، اورشلیم نیز عقب نشست.
در حال حاضر، داشتن سلاح هستهای برای حکومت ایران مهمتر از هر زمان دیگری شده است. در گذشته، علی خامنهای با وجود شرایط حساس، از رفتن به سمت ساخت سلاح هستهای خودداری کرد، اما جانشینان او که طی ماههای اخیر با حملات نظامی روبرو شدند، احتمالا چنین تردیدی نخواهند داشت و ممکن است راحتتر به این سمت حرکت کنند.
به همین دلیل، جنگی که با هدف جلوگیری از هستهای شدن جمهوری اسلامی ایران آغاز شد، ممکن است در نهایت نتیجه معکوس داشته باشد و تهران را بیش از پیش به سمت دستیابی به سلاح هستهای سوق دهد.

