در نخستین نگاه، قیام جاری مردم ایران علیه جمهوری اسلامی، قیامی که در دیماه گذشته آغاز شد، ممکن است فصلی تازه از مبارزاتی به نظر آید که فقط سه هفته پس از به قدرت رسیدن آیتالله خمینی با تظاهرات زنان در تهران آغاز شد. از آن پس، ایران شاهد دهها جنبش اعتراضی در سطوح گوناگون بوده است که با برچسبهایی مانند جنبش سبز یا زن، زندگی، آزادی، شناخته میشدند.
اما آنچه در دیماه امسال دیدیم و هنوز نیز شاهد ادامه آن به اشکال گوناگون هستیم، رویدادی است در سطحی وسیعتر و ابعادی گستردهتر. همه اعتراضات پیشین جنبه موضعی یا موضوعی داشتند، یعنی یا محدود به چند شهر بهویژه تهران بودند یا پیرامون موضوعی خاص مانند مالباختگی، سختیهای معیشتی، تقلب در انتخابات یا حجاب اجباری شکل گرفته بودند. پیشفرض اعلامنشده همه این اعتراضات این بود که ابراز نارضایتی ممکن است حکومت وقت را به چارهاندیشی تشویق کند. معترضان خواستار تغییر نظام نبودند، زیرا میپنداشتند که حکمرانان اگر اندکی عقل معاش داشته باشند، درک خواهند کرد که همه خواستههای مشروع مردم را نمیتوان برای همیشه نادیده گرفت.
یک ویژگی دیگر اعتراضات گذشته امیدی بود که اکثریت معترضان به افراد یا گروههای اصلاحطلب داشتند. البته تحلیلگرانی هم داشتیم که میدانستند و میگفتند که جمهوری اسلامی کمترین قابلیتی برای اصلاح ندارد و برعکس، مانند دیگر نظامهای مطلقگرا، روزبهروز و سالبهسال بستهتر و شرورتر میشود.
قیام جاری که عناصر لازم برای یک انقلاب بزرگ فرهنگی را زیر نورافکن قرار داده است، میرود تا افسانه اصلاح در یک نظام اصلاحناپذیر را برای همیشه به زبالهدان تاریخ بیفکند. هدف قیام جاری حتی تغییر رژیم هم نیست؛ ترفندی که در بعضی نظامهای مطلقگرا به ادامه وضع موجود در قالبی متفاوت انجامیده است. در چین کمونیست، به طور مثال، کشتار میدان «آرامش کائناتی» (تیان آن من) در پکن به تغییر رژیم انجامید، اما نظام را عوض نکرد. محدودیت قیام در سطح پکن و از نظر نیروی انسانی، به جوانان دانشجو، مانع از آن شد که کل نظام کشتارگر فرو بریزد.
اما در رومانی نیکلای چائوشسکو، کشتار مردم تیمیشوارا که در آغاز محدود بود به اقلیت قومی مجار بود، بهسرعت به سراسر کشور توسعه یافت و کوشش برای حفظ نظام از طریق تغییر رژیم را ناممکن ساخت.
کشتار گسترده مردم بیدفاع گاه به نظام مطلقگرا فرصت میدهد تا نفسی تازه کند و برای مدتی کوتاه در قدرت بماند، اما تجربه تاریخی نشان میدهد که نظام کشتارگر هرگز در میانمدت موفق نمیشود. صدام حسین بیش از پنج هزار تن را در حلبچه با سلاح شیمیایی کشت، به این خیال که محدودیت قومی (تقریبا همه قربانیان کرد بودند) سبب خواهد شد که دیگر مردم عراق از مبارزه علیه رژیم بعثی خودداری کنند.
حافظ الاسد، دیکتاتور سوریه، با کشتار در حمص و حماء، اسیر توهمی مشابه شد، اما این بار نیز پسلرزههای آن جنایت بزرگ سرانجام سراسر سوریه را تکان داد.
در لیبی، معمر قذافی نیز تصور میکرد که کشتار در بنغازی در نیمه شرقی کشور، نیمه غربی آن یعنی تریپولی را تکان نخواهد داد، اما این بار نیز کشتاری که برای دیکتاتور زمان خریده بود، سرانجام حکم مرگ او را صادر کرد.
در عالم سیاست، مانند دیگر عوالم، هرگونه تجاوز از حدود سرانجام به زیان متجاوز یعنی کاسر حدود تمام میشود. از کسر حدود در سطحی کوچک، میتوان جان سالم به در برد. این را در کشتاری که آقای خمینی و همگنان او در نقده، گنبد کاووس، خوزستان و بلوچستان و سپس با اعدام دستهجمعی زندانیان سیاسی انجام دادند، دیدیم، اما کشتاری که این بار صورت گرفت، در ابعادی بس وسیعتر رخ داد و بدینسان بین نظام مشروعه و ملت ایران شکافی به وجود آورد که به هیچ روی، پرشدنی نیست.
بعضی ناظران و تحلیلگران کشتار اخیر در ایران را با دیگر کشتارهایی که میهن ما از زمان حمله عرب تجربه کرده است، مقایسه میکنند. به گمان من، با آنکه هنوز نمیدانیم که رقم نهایی قربانیان در چه حدی بوده است، کشتار اخیر در سطحی بهمراتب گستردهتر رخ داد. در زمان حمله اعراب به شاهنشاهی ساسانی، ایران کشوری بود با مساحتی نزدیک به سه میلیون کیلومترمربع، تقریبا دو برابر امروز. در همان زمان، جمعیت کل شبهجزیره عرب زیر یک میلیون نفر بود. به عبارت دیگر، مهاجمان عرب نیروی انسانی لازم را برای تسلط بر کل خاک ایران نداشتند و در واقع حضورشان محدود بود به بخشهای کوچکی از کشور که بی دفاع مانده بودند.
کشتارهایی که اعراب مهاجم در تیسفون، شوش و اصطخر انجام دادند، در خاطرهها مانده است، اما در هیچ یک از آن موارد، تعداد قربانیان به اندازه قربانیان کشتار اخیر در رشت و مشهد، بهعنوان فقط دو مثال، نبود. کشتار اخیر بر اساس گزارشهای راستیآزماییشده، در بیش از ۲۰۰ شهر ایران، از سراوان گرفته تا سنندج و از سرخس گرفته تا سوسنگرد، صورت گرفت. بعضی شهرهای کوچک مانند لردگان یا ماهشهر شاهد نخستین کشتار در تاریخ خود بودند. از این گذشته،اعراب مهاجم از ابزار و تکنولوژی امروزی برای کشتار قیامگران غیرمسلح محروم بودند و در نتیجه اگر هم میخواستند، نمیتوانستند جویبارهای خون به سبک آیتالله خامنهای به وجود آورند.
آنچه درباره هجوم اعراب گفتیم، در مورد هجوم مغول و تاتاران نیز صدق میکند. چنگیز خان و اخلاف او هرگز بر سراسر ایران مسلط نشدند، چه رسد به آنکه در بیش از ۲۰۰ شهر کشتار به راه اندازند. آنان نیشابور، مرو و سرخس را نابود کردند، اما نتوانستند تمام ایران را به خاکوخون بکشند. تیمور لنگ اینجا و آنجا از سرهای بریده ایرانیان منار ساخت، اما خونریزی او از سطح اینجا و آنجا فراتر نرفت.
بدینسان اغراقآمیز نیست اگر بگوییم که کشتاری که آقای خامنهای با فرمان «آتشبهاختیار» خود انجام داد، احتمالا بهعنوان گستردهترین کشتار در تاریخ چند هزار ساله ایران ثبت خواهد شد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
کشتاری که آقای خامنهای و گروه او ترتیب دادند، یک وجه مشترک با دیگر کشتارها در تاریخ ایران داشت: استفاده از مزدوران خارجی برای کشتن ایرانیان. در کشتار اخیر از بر اساس گزارشهای دقیق و راستیآزماییشده، صدها مزدور عراقی، لبنانی و سوری را به ایران آوردند تا در کشتار قیامکنندگان، به نیروهای سرکوبگر آیتالله کمک کنند. در کشتار اخیر در اهواز، به طور مثال، واحدهایی از حشد الشعبی عراقی فعالترین نقش را داشتند.
نظام خمینیگرا کوشید تا با بهرهگیری از اختلافات قومی خیالی، کل قیام را در محدودهای از جغرافیا نگه دارد و از پراکندگی نیروهای سرکوبگر خود جلوگیری کند. بعضی مشاطهگران نظام در نخستین لحظههای قیام، کوشیدند تا آن را بهعنوان حرکتی محدود به چند شهر جلوه دهند. گروههای پانترک که از حمایت سازمان امنیت ترکیه برخوردارند، اما به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز خدمت میرسانند، مدعی شدند که مناطق «تورک»نشین آرام خواهند ماند.
اما گزارشهای دقیق نشان میدهد که مردم آستارا، خلخال، اردبیل، تبریز، مرند، زنجان، خوی، میاندوآب، مراغه، مشکینشهر و شاهپور (سلماس)، در سطحی گسترده علیه نظام خمینیگرا قیام کردند و خون دادند. در بعضی نقاط مثلا مشکینشهر، این نخستین بار در نزدیک به ۸۰ سال بود که شاهد یک قیام سیاسی بودیم.
یک تفاوت مهم دیگر میان کشتارهای تاریخی در ایران و کشتار اخیر با توجه به ترکیب سنی، پیشهای و جنسیتی قربانیان بهخوبی دیده میشود. قربانیان کشتارهای تاریخی تقریبا همیشه مردان جوان بودند، زیرا هم اعراب مسلمان و هم مهاجمان مغول و تاتار از کشتن زنان و کودکان خودداری میکردند. آنان زنان و کودکان را به اسارت میگرفتند و در بازار بردهفروشی به معرض حراج میگذاشتند، اما نمیکشتند. آقای خامنهای اما کودکان خردسال، دختران نوجوان، مادران و مادربزرگان را هم میکشد.
مهاجمان عرب، مغول و تاتار برای تحویل جنازه قربانیان خود از خانواده آنان پول گلوله نمیخواستند. در فرهنگ بدوی آن مهاجمان، پول درآوردن از راه جنازهفروشی مذموم بود، اما در فرهنگ خمینیگرایان، پول درآوردن از راه تحویل جنازه مستحب به شمار میرود.
ترفند قومستیزی در کردستان، بلوچستان و خوزستان نیز بیثمر ماند. در کردستان علیرغم موضعگیری چهار حزب بهاصطلاح کردی علیه قیام دیماه، بخشهای بزرگی از مردم به میدان آمدند تا خواست خود را برای انحلال جمهوری اسلامی اعلام کنند و در کنار دیگر هممیهنان خود قرار گیرند. در بلوچستان، ترفند نظام برای ترساندن مردم از طریق اعزام واحدهای سرکوبگر ویژه بیاثر ماند. در چابهار، سراوان، ایرانشهر، خاش و البته زاهدان، حتی حضور نیرومند میهنپرستان ترس را به اردوی نظام منتقل کرد.
در خوزستان، علیرغم حضور واحدهای حشد الشعبی و النجباء، بزرگترین اجتماعات ضد رژیم در نیمقرن موجودیت آن صورت گرفت. در بعضی نقاط مانند کوتعبدالله و دارخوین، مردم توانستند مزدوران عراقی را مجبور به فرار کنند.
قیام جاری ملت ایران ویژگیهای دیگری نیز داشت. نخستین ویژگی این قیام را میتوان جنبه فراگیر میهنی آن دانست. این قیام جنبه طبقاتی، حزبی، دینی، مذهبی و مسلکی نداشت و بخشی بزرگ از ملت ایران را در چارچوب یک آگاهی ملی مشترک در برمیگرفت. در کشتارهایی که نظام خمینیگرا مرتکب شد، همه اجزای ملت ایران خون دادند؛ مسلمان، شیعه، سنی، اسماعیلی، یهودی، مسیحی، زرتشتی. در سطح سیاسی، هواداران پادشاهی مشروطه که بزرگترین شماره فداشدگان را در برمیگیرند، ملیگرایان غیرپادشاهیخواه و دیگر هواداران نظامهای قانونمند، صرفنظر از شکل نظام، شرکت داشتند.
سازماندهی این قیام در چارچوب فرهنگ جوانمردی ایران، خودبهخود شکل گرفت. آنچه این قیام را ممکن کرد، یک شبکه تشکیلاتی با رهبری عمودی نبود. عامل پیوند همگرایی و همکاری همان سنتی بود که ایرانیان را در سختترین لحظات تاریخ خود در برابر هجوم اعراب، مغولان و تاتاران از طریق تشکیلات موازی به میدان نبرد میفرستاد.
برجستهترین شعارهای این قیام «جاوید شاه» و «پاینده ایران» بود که بیانگر آرمانهایی فراحزبی، فراجناحی و فرامسلکیاند و در عین حال مصادرهنشدنی. «جاوید شاه» یعنی حذف جمهوری اسلامی و پایههای آن در جریان ۵۷. این تنها شعاری است که آقای خامنهای و گروه آن نمیتوانند به سود خود تعبیر کنند. «پاینده ایران» یعنی مرگ بر جمهوری اسلامی، این مسلکی که با فرهنگ و تمدن ایران بیگانه است.
«جاوید شاه» یعنی نه به هرگونه استبداد و دیکتاتوری، زیرا شاه مشروطه هیچ قدرتی خارج از قانون اساسی ندارد و مظهر یگانگی و تجزیهناپذیری ملت و کشور ایران در چارچوب حاکمیت ملی است. در «جاوید شاه»، جایی برای «ولایت فقیه» به نام دین و مذهب یا حزب و طبقه وجود ندارد.
«پاینده ایران» یعنی ایران کاغذ سفیدی نیست که هرکس هرچه دلش خواست، روی آن رسم کند. این شعار یادآور یک واقعیت اینجا و اکنونی و ازلی و ابدی است که یک ملت وظیفه حفظ و اعتلای آن را به عهده دارد.
هر شعار دیگری قابلمصادره است. بگویید «آزادی»، آقای خامنهای یادآور میشود که این واژه در شعار مثلث «استقلال، آزادی، حکومت اسلامی» آقای خمینی جا داشت. بگویید: «دموکراسی»، آقای ظریف میگوید: «ما بهترین دموکراسی را داریم.» در جریان قیام جاری، گروهی از اصلاحطلبان حتی یک حزب «عدالت، همبستگی و دموکراسی» برپا کردند. بگویید: «سوسیالیسم»، بقایای حزب توده و چریکهای فدایی که به نظام پیوستهاند، میگویند همین الان سوسیالیسم مشغول مبارزه با امپریالیسم است!
بگویید: پرچم سهرنگ با شیر و خورشید، خانم رجوی هم میتواند بگوید ما هم همین پرچم را با کمی جرح و تعدیل، داریم. یک مخالف وفادار نظام حتی پیشنهاد میکند که پرچم سهرنگ با شیر و خورشید از سوی نظام پذیرفته شود.
نیروی محرکه این قیام بزرگ فرهنگیــتمدنی همان «جاوید شاه» و «پاینده ایران» است. هر کوششی برای تضعیف یا تحریف این نیروی محرکه صورت گیرد، پیروزی اجتنابناپذیر آن را به تعویق خواهد انداخت.

