روایت شاهدان عینی از اعتراضهای خیابانی انقلاب شیر و خورشید طی روزهای هجدهم تا بیستویکم دیماه، بهطور شگفتانگیزی بر یک نکته مشترک تاکید دارند و آن همبستگی معترضان زیر آتش و گلوله سرکوبگران است.
تقریبا تمامی آنها از لحظاتی سخن میگویند که زیر رگبار سلاحهای جنگی به جای فرار برای نجات یکدیگر ایستادگی میکردند. از زن سالمندی که عصا به دست، جلودار تظاهرات شد تا پیشمرگ جوانترها شود، تا جوانی مجروح که لنگلنگان، مجروح دیگری را به نقطهای امن رساند.
این روایتها تصویری متفاوت از خیابان ارائه میدهند؛ تصویری که نشان میدهد وقتی نیروهای سرکوب دست به کشتار معترضان زدند، بهسرعت شبکهای خودجوش از مراقبت، نجات و اعتماد بین مردم شکل گرفت. این گزارش، بر پایه روایت میدانی شاهدان، به بازخوانی این تجربه جمعی میپردازد.
زن جوانی که در تظاهرات خیابانی روزهای هجدهم و نوزدهم دیماه در خیابان نامجو تهران حضور داشت، میگوید تصمیم قطعی گرفته بود ظرف یک سال آینده، به هر طریق ممکن از ایران مهاجرت کند، اما آنچه در آن دو شب در خیابانهای تهران دید، تصمیمش را تغییر داد. او حالا میگوید: «من مثل بقیه کشته نشدم، اما تا آخرین نفس در این خاک میمانم. ایرانمان را کجا بگذاریم و برویم. من تازه عاشق ایران و مردم این خاک شدهام، اینقدر که همه پشت همدیگرند.»
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
او تعریف میکند که روز نوزدهم دیماه، همراه جمعیتی چندصد نفره به سمت پیچشمیران در حرکت بودند، اما در میانه راه، لباسشخصیها با خشونت، جمعیت را به سمت میدان سپاه و خیابانی که ساختمان مبارزه با مواد مخدر آنجا قرار دارد منحرف کردند. از بالای همان ساختمان بود که تکتیراندازها شروع به تیراندازی به سوی مردم کردند.
او میگوید: «در چنین لحظهای، طبیعی است که هرکسی فقط به فکر نجات جان خود باشد، اما آن شب، شاید تنها چیزی که نمیدیدی یا کمتر به چشم میآمد، این بود که هر کسی فقط به فکر خود باشد. اگر کسی روی زمین میافتاد، هرگز کسی بیاعتنا از کنارش عبور نمیکرد، او را بلند میکردند و با هم میدویدند.
این زن جوان میگوید در نهایت جمعیت معترض در دستههای کوچکتر به ساختمانهای اطراف پناه بردند و هر یک جایی پنهان شدند. او و حدود ۲۰ نفر دیگر نیز به پارکینگ یک ساختمان پناه بردند: «شاید باورکردنی نباشد، اما حدود ۴۰ دقیقه یا بیشتر مدام نفس را در سینه حبس میکردیم، چون در خیابان بیوقفه صدای تیراندازی میآمد.
وقتی بالاخره از پناهگاه بیرون آمدند، با فضایی آخرالزمانی روبرو شدند که مشخص بود خیلیها کشته شدهاند. او میگوید این را که انسانها با وجود خطر جدی مرگ به فکر نجات دیگران باشند، پیش از این فقط در فیلمها دیده بود، اما در جریان انقلاب ملی ایران در خیابان با چشمهایش مشاهده کرد.
زن جوان دیگری که در روزهای پنجشنبه و نوزدهم دیماه در پاسخ به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی در خیابان خوش تهران بود، میگوید آن روزها چیزهایی در خیابان دید که با هیچ زبانی نمیتواند توصیف کند. او میگوید: «در همان لحظات اولیه که به جمعیت پیوستم، زن سالمندی را دیدم، حدود ۷۰ ساله یا شاید بیشتر، با عصایی در دست، که میان جمعیت راه میرفت و شعار میداد.»
این زن جوان با توصیف لحظات نخست شکلگیری جمعیت معترضان میگوید که ابتدا همهچیز بهخوبی پیش میرفت و هیچکس تصور نمیکرد قرار است مردم را به گلوله ببندند. من با آن زن سالمند و دخترش احوالپرسی کردم و حتی گفتم: مادر شما چرا آمدهاید، خسته میشوید و آن زن جواب داد که چیزی برای از دست دادن ندارد.
این زن جوان تعریف میکند وقتی به نقطهای از خیابان رسیدند که تیراندازیها شروع شد و جلوتر، تعدادی گلوله خوردند و زخمی شدند، آن زن سالمند سینه سپر کرد و با همان پای لنگان جلودار شد و گفت بگذار مرا بزنند، من عمرم را کردهام. او میگوید برای لحظهای دود غلیظ خیابان را گرفت و چشم که باز کردم، دیدم آن زن روی زمین افتاده است.
این زن جوان در توصیف آنچه در خیابان تجربه کرد، میگوید: «در آن لحظات احساس میکردی عضو یک خانواده چندصد نفرهای. همه بهشدت حواسشان به هم بود. از یکدیگر مراقبت میکردند. بدون آنکه از قبل همدیگر را بشناسیم، دستهایمان را محکم به هم میگرفتیم. هرجا شدت رگبار گلولهها بیشتر میشد، فشار دستها هم بیشتر میشد. انگار میخواستیم به هم پیام بدهیم که تو تنها نیستی، همه با هم هستیم.»
پسر جوانی که در روزهای فراخوان شاهزاده رضا پهلوی در اعتراضهای خیابانی محله تهرانپارس تهران حضور داشت، روایت مشابهی را از زاویهای دیگر تعریف میکند. او میگوید لباسشخصیها عمدا معترضان را به خیابانها و کوچههای فرعی منحرف میکردند تا آنها را آنجا گیر بیندازند، اما به گفته او، نکتهای که آن روزها بارها تکرار میشد، این بود: اگر کسی را خفت میکردند یا هدف حمله قرار میدادند، دیگران بهسرعت برای نجاتش میرفتند. با وجود اینکه میدانستند ماموران سلاح دارند و بیمحابا شلیک میکنند.
او میگوید خودش صحنههایی را دید که افرادی فقط برای کمک به دیگران، از جانشان مایه گذاشتند و بعضی از آنها در همین راه جان باختند.
این پسر جوان که گلولهای به بازوی راستش خورده و اکنون با کمک پزشکی معتمد و بهصورت مخفیانه مراحل درمان را در خانه طی میکند، میگوید: «صحنه دقیقا شبیه میدان نبرد بود، یک طرف با دست خالی و طرف دیگر با رگبار گلوله، اما اولویت نانوشتهای میان معترضان وجود داشت؛ کسانی که جراحت شدیدتری داشتند، در اول صف کمک بودند.»
خود این پسر جوان نیز بهرغم بازوی خونین، یک فرد بهشدت مجروح را کشانکشان تا پارکینگ خانهای رساند و حالا نمیداند آن فرد که حتی اسمش را هم نمیداند، زنده است یا خیر.
او نیز مانند دیگران میگوید در آن روزها، صحنههایی از همدلی، پیوستگی و همبستگی میان مردم ایران دید که نگاهش را به زندگی و مفهوم میهن برای همیشه تغییر داد؛ آنقدر که این احساس را دارد که بهترین جای دنیا زندگی میکند.
روایتهایی از این دست را شاهدان عینی در شبکههای اجتماعی بسیار بازگو کردهاند؛ مانند پسر نوجوانی که با دوچرخه مجروحان را به بیمارستان میرساند و در نهایت خودش کشته شد. تمامی این روایتها همبستگی شگفتانگیز معترضان در مقابل سرکوبگران بازتاب میدهند؛ همبستگی که جهانیان را متحیر کرد و به واکنش واداشت.
این همبستگی اما پدیدهای ناگهانی یا محصول یک مقطع خاص نیست. ریشههای آن را میتوان در حافظه جمعی ایرانیان جستوجو کرد؛ حافظهای تاریخی که بارها در بزنگاههای سیاسی و اجتماعی، خود را به شکل کنش جمعی، فداکاری و ایستادن کنار یکدیگر نشان داده است. آنچه آن روزها در خیابانها دیده شد، نیز در واقع بازتولید همان پیوند دیرین بود؛ پیوندی که به گواه تاریخ، در لحظات سرنوشتساز از زیر خاکستر ترس و سرکوب سر برمیآورد.

