۱۵ اوت ۲۰۲۱، زمانی که احمد مسعود در شهر محاصرهشده کابل سوار هلیکوپتر ارتش در حال فروپاشی افغانستان شد و با گروه کوچکی از نظامیان به پنجشیر رفت تا مقاومت مسلحانه را رهبری کند، تصور نمیکرد طالبان ظرف سه هفته وارد پنجشیر شوند.
مسعود با اتکا به میراث فکری پدرش و نقش تعیینکننده جغرافیا و مردم پنجشیر در مبارزات مسلحانه علیه ارتش شوروی، القاعده و طالبان، جبهه مقاومت ملی را تاسیس کرد تا فصل جدیدی از مبارزه علیه طالبان را برای تشکیل دولت فراگیر و مشروع در افغانستان رقم بزند. با این حال مجموعهای از عوامل از جمله توافق دوحه میان ایالات متحده و طالبان، فرار اشرف غنی و فروپاشی سریع ارتش ۳۵۰ هزارنفری و ورود بدون خونریزی طالبان به کابل، در حالیکه کارزار تبلیغاتی برخی دیپلماتهای آمریکایی از جمله زلمی خلیلزاد به نفع طالبان جریان داشت، باعث شد روحیه مردم و مقاومت علیه طالبان تضعیف شود.
طالبان با پیام صلح و صدور عفو عمومی وارد شهرها شدند و به همه اطمینان دادند که در امنیت خواهند بود. با وجود این، احمد مسعود تاکید کرد که پنجشیر تسلیم نمیشود، اما برای جلوگیری از خونریزی مذاکره میکند. مذاکرات جبهه مقاومت ملی و طالبان در چاریکار آغاز شد، اما بدون نتیجه پایان یافت. الماس زاهد که به نمایندگی از احمد مسعود، رهبری هیئت جبهه مقاومت ملی را در مذاکره با طالبان برعهده داشت، به ایندیپندنت فارسی گفت طالبان از هیئت جبهه خواستند تنها درباره سرنوشت پنجشیر مذاکره کنند، نه درباره کل افغانستان، اما احمد مسعود و هیئت مذاکرهکننده جبهه مقاومت ملی از کل افغانستان حرف میزدند و این تفاوت دیدگاه میان طالبان و جبهه مقاومت ملی، راه هرگونه مذاکره را بست و گزینهای جز جنگ باقی نگذاشت.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
جبهه مقاومت ملی حدود یک ماه پیش از فروپاشی دولت جمهوری و از میان نظامیان پیشین، فرماندهان جهادی و داوطلبان تشکیل شد. بسیاری از اعضای این جبهه تجربه جنگ نداشتند و آموزش نظامی ندیده بودند. تهاجم گسترده طالبان به پنجشیر در اوایل سپتامبر ۲۰۲۱ که به درگیری سنگین و تلفات گسترده دو طرف انجامید، در ششم سپتامبر به سقوط این استان و افتادن آن به دست طالبان منجر شد.
این نخستین ورود طالبان به پنجشیر بود، زیرا در دوره نخست حاکمیت طالبان از ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۱، احمدشاه مسعود و نیروهای تحت امرش مانع ورود طالبان به پنجشیر شدند. با این حال نیروهای جبهه مقاومت ملی و ساختار نوپای آن که تصور میشد از پنجشیر محافظت میکند، در برابر تهاجم گسترده طالبان فرو ریخت و مبارزان آن به کوهها پناه بردند و رهبرانش هم از افغانستان خارج شدند. اکنون، پس از چهار سال و نیم، این جبهه همچنان با طالبان درگیر است، اما پس از تلفات سنگین در سالهای ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲، راهبرد جنگی خود را تغییر داده و از جنگ جبههای به جنگ چریکی روی آورده است.
جبهه آزادی افغانستان هم که جمعی از نظامیان به رهبری ژنرال یاسین ضیا آن را در آوریل ۲۰۲۲ تشکیل دادند، ابتدا تصور میکرد با ایجاد قرارگاههای نظامی در مناطق کوهستانی سالنگ و اندراب، وارد جنگ جبههای با طالبان میشود و مناطقی را از کنترل طالبان آزاد خواهد کرد، اما برخلاف برنامهریزی جبهههای آزادی و مقاومت، نبرد با طالبان نهتنها به آزادسازی مناطقی مانند پنجشیر، اندراب، تخار و دیگر شهرهایی که از آنان بهعنوان پایگاههای سنتی مخالفان طالبان نام برده میشود، منجر نشد، بلکه بسیاری از اعضای این جبههها را هم سرخورده کرد و باعث تلفات انسانی سنگین شد.
طالبان با برخوردهای بیرحمانه و بازداشت و تیرباران اعضای این جبههها، در دل افرادی که به پیوستن به مقاومت مسلحانه تمایل داشتند، ترس عمیقی ایجاد کردند. به همین دلیل، از اوایل ۲۰۲۳، هر دو جبهه به جنگ چریکی و راهبرد «بزن و بگریز» روی آوردند.
آیا راهبرد بزن و بگریز یا حملات سوزنی علیه طالبان مؤثر است؟
راهبرد عملیاتی «بزن و بگریز» یا حملات سوزنی که جبهههای ضد طالبان در دستکم سه سال گذشته از آن استفاده میکنند، روشی معروف در مبارزات مسلحانه است. هرچند این شیوه مبارزاتی در کشورهای مختلف استفاده شده، مهمترین منبعی که به آن پرداخته، مقاله «۲۷ اصل» تی.ای. لورنس، افسر بریتانیایی، است که در جنگ جهانی اول برای مقابله با امپراتوری عثمانی نوشت. این مقاله که به «قوانین نبرد» نیز شهرت دارد، روشهای چریکی را برای ضربهزدن به یک ارتش منظم پیشنهاد میکند. پرهیز از جنگهای منظم، اجتناب از درگیری طولانی و فرسایشی، و بزن و بگریز با تمرکز بر تخریب گسترده از مهمترین نکات این مقالهاند.
رابرت بیلارد، سرگرد نیروی دریایی ایالات متحده، در مقالهای که در مجله «جنگهای کوچک» (Small Wars) منتشر شد، با استناد به «۲۷ اصل» لورنس مینویسد که ایالات متحده میتواند شورشهای پراکنده کنونی در افغانستان علیه طالبان را تقویت کند و از این طریق «به اهداف راهبردی که در طول ۲۰ سال عملیات زمینی پیوست محقق نشد، دست یابد».
این افسر آمریکایی که در افغانستان و عراق نیز ماموریتهای جنگی انجام داده، باور دارد که نیروهای مقاومت افغانستان «باید یک کارزار پویا و مردممحور راه بیندازند تا از این آسیبپذیریها بهرهبرداری و کنترل طالبان را بهتدریج فرسوده کنند».
رابرت بیلارد مینویسد که فرماندهی یکپارچه، جنگ غیرمستقیم، حکمرانی موازی، و عملیات اطلاعاتی هدفمند با اقدامهای حمایتی غربــ البته با به جا نگذاشتن ردپاــ مانند در اختیار گذاشتن اطلاعات، تامین تسلیحات، آموزش در تبعید و تامین مالی قابلانکار، میتواند امکان پیروزی در برابر طالبان را فراهم کند.
به باور بیلارد، چهار سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، رژیم این گروه با فروپاشی اقتصادی روبهتشدید، اختلافهای قومی و فشارهای مداوم داخلی و خارجی روبرو است و ایالات متحده اکنون در موقعیتی ایدهآل قرار دارد تا حاکمیت طالبان را تضعیف کند و مانع از استفاده بیشتر از افغانستان بهعنوان یک پناهگاه امن برای تروریستها شود.
او که در افغانستان نیز خدمت کرده است، خروج آمریکا از افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت را «پایانی تیره و تحقیرآمیز بر دو دهه فداکاری بیدریغ» میداند و باور دارد که «نیروهای آمریکایی با خروجی شتابزده از افغانستان، این کشور را عملا دوباره به طالبان واگذار کردند».
او با اشاره به تئوری لورنس میگوید که اثربخشی این تئوری در شکست امپراتوری عثمانی، به قدرتهای غربی نشان میدهد چگونه میتوان شورشهای خارجی موفق را ممکن کرد. تی.ای. لورنس بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ به تبدیل یک قیام قبیله پراکنده اعراب به کارزاری راهبردی کمک کرد که امپراتوری عثمانی را در حجاز از پا انداخت.
نویسنده معتقد است نارضایتی گسترده از طالبان، انزوا و فقدان مقبولیت آن و جغرافیای ناهموار افغانستانــ که برای جنگ چریکی ایدهآل استــ میتواند به گسترش مقاومت مسلحانه کمک کند. اومیافزاید که ضعفهای تشکیلاتی طالبان شکافهایی ایجاد کرده است که یک شورش منضبط و مردممحور میتواند آنها را به ترکهای مرگبار گسترش دهد. او معتقد است گروههای مقاومت در افغانستان با بهکارگیری «۲۷ اصل» لورنس میتوانند حملات سوزنی را به کارزاری پایدار تبدیل کنند که قادر است اقتدار طالبان را فرسوده کند.
به گفته این افسر نیروی دریایی ایالات متحده، «افغانستان کاملا از دست نرفته» و همانطور که تاریخ نشان میدهد و لورنس هم ثابت کرد، یک نیروی نامنظم مصمم، اگر خردمندانه مشاوره داده شود و به شکل برنامهریزیشده تجهیز شود، «میتواند اشغالگری را که بهظاهر قدرتمندتر است، شکست دهد».
نکاتی از تئوری لورنس
رابرت بیلارد در بخشی از مقالهاش با ذکر مهمترین نکات تئوری لورنس میگوید جغرافیای افغانستان و وضعیت کنونی این کشور، قابلیت اجرای تئوری در برابر طالبان را دارد.
در اصل ۲۲ این تئوری آمده که تحرک و پراکندگی در مقابل تمرکز برای نیروها ضروری است و مبارزه هرچه نامتعارفتر باشند، احتمال سردرگمی دشمن زیادتر است. رابرت بیلارد در توضیح این اصل نوشته است که در کوهها و درههای افغانستان، دستههای کوچک چریکی خودکفا که از چهارپایان یا موتورسیکلت استفاده میکنند، میتوانند به کاروانها و پاسگاههای طالبان حمله کنند و سپس ناپدید شوند. دقیقا همان رویکردی که نیروهای شوروی و ناتو را فرسوده کرد. این افسر نیروی دریایی ایالات متحده به روشهای طالبان علیه نیروهای آمریکایی و دولتهای پیشین اشارهای نکرد، اما طالبان نیز از روش مشابه استفاده میکردند.
لورنس در اصلهای ۴ و ۵، مینویسد که مبارزان باید اعتماد فرمانده خود را به دست آورند و آن را حفظ کنند. رابرت بیلارد اضافه میکند که موفقیت مقاومت بیش از آنکه به پیروزیهای میدانی وابسته باشد، به این بستگی دارد که بتواند نشان دهد طالبان قادر به حفاظت یا حکمرانی نیستند، در حالی که یک جایگزین فراگیر ارائه میشود که برای همه اقوام جذابیت دارد.
در اصل دوم تئوری لورنس آمده است: «هرچه میتوانید دربارهشان بیاموزید. خانوادهها، طوایف و قبایل، دوستان و دشمنان، چاهها، تپهها و جادهها را بشناسید.» او بر یادگیری گویشهای محلی، آگاهی از آداب و رسوم و شکایتهای مردم تاکید میکرد. رابرت بیلارد در توضیح این اصل مینویسد که در افغانستان چندقومیتی، مبارزان مقاومت باید عملیات خود را بهعنوان «رهایی ملی» چارچوببندی کنند، نه مبارزه تاجیکها یا ازبکها، تا بتوانند قبایل پشتون ناراضی را هم بهتدریج جذب کنند.
لورنس در اصل ۱۵ «حمایت خارجی بدون سلطه» را برای پیروزی نیروهای مقاومت تعیینکننده میداند. در این اصل آمده است: «سعی نکنید همه کار را خودتان کار انجام دهید.» به باور رابرت بیلارد، در جنگ جهانی اول و در جبهه جنگ علیه امپراتوری عثمانی، پول بریتانیا، مواد منفجره و مشاوران آن نقشی تعیینکننده داشتند، در حالی که نامرئی باقی ماندند. معادلهای مدرن آن امروز میتواند تسلیحات پیشرفته، اطلاعات و آموزش دانست.
لورنس جنگ روانی را هم تعیینکننده میداند و از «مطبوعات» به عنوان «بزرگترین سلاح در زرادخانه فرمانده مدرن» یاد میکند. رابرت بیلارد در توضیح این اصل مینویسد که مقاومت افغانستان میتواند از شبکههای اجتماعی و شبکههای دیاسپورا برای برجسته کردن خشونتهای طالبان و نمایش موفقیتهای میدانی خود بهره بگیرد.

