به زودی «امامزاده بشّار اسد» در شمال تهران!

«پزشکان بدون مرز» و «طلّاب بدون درز»

سردار سپاه برعکس قاری قرآن عمل می‌کند

(در سلسله مصاحبه های «بیله دیگ – بیله تهدیگ»، خواهر ثاریه گشت‌الاسلام، خبرنگار مخصوص گشت ثارالله، با قلم سحرآمیز، سردار شورالاسلام رئیس روابط عمومی «سازمان تولید امامزاده در سپاه» را به چالش میکشد. اینک ادامه آن)

بخش پانزدهم

بنظرم.... (ببخشید) بسم الله الرحمن الرحیم. بنظرم درآمدن خبر انحراف جنسیتی یکی از سرداران سپاه خیلی اثر منفی بدی روی سردار شورالاسلام گذاشته بود، زیرا عکس خود را در جوانی که در جبهه با آیت الله خامنه ایِ آنموقع، همیشه به دیوار زده بود، برداشته و عکسی خشن و اخمو با ریش و سبیل زایدالوصف از خویش به دیوار زده بود. اینجانبه که وارد شدیم سردار گفت:

-لابد اولین سوالت راجع به انحراف جنسیتی سردار فرمانده سپاه آبادان میباشد. 

-بعله، شنیده ام که ایشان مثل آن قاری قرآن دوست داشته به پسران جوان قرائت قرآن درس بدهد.

سردار با لحن معنی داری گفت:

-نه، ایشون دوست داشته درس بگیرد! (روی «بگیرد» تکیه نمود.)

اینجانبه پرسیدیم:

-آیا ایشان هم مورد حمایت رهبر معظم میباشد؟

-نه خیر، عرض کردم که. چون برعکس است!

-آیا به نظر شما یک سردار سپاه حق دارد چنین کاری بکند؟

سردار فکری نموده و جواب داد:

-اصولاً یک سردار سپاه فقط کودتا حق ندارد بکند.

و افزود:

-زیرا با او به شدت برخورد میشود.

و یک افزود دیگر:

-ولی در مورد مسائل اخلاقی هم، یک سردار، یک امیر، یک سپاهی، حمیّت گروهی دارد که باید سعی کند لو نرود. من گلایه دارم از ایشان و از سردار رضا زارعی؟

-اوشان هم بعله؟

سردار با گلایه گفت:

-بگو مرد حسابی تو فرمانده نیروی انتظامی استان تهرانی، فرمانده قرارگاه پشتیبانی ناجا و فرمانده انتظامی چند تا استان بودی، نباید پنجره را ببندی؟

-کدام پنجره سردار؟

-اتاقخواب!

سکوت شد. پرسیدیم:

-سرما خوردند؟ پنجره اتاقخواب را نبسته بودند، چائیدند؟

-بعله. هم خودش چائید هم پنج شش تا خانم هایی لخت و عور که داشتند پشت سر سردار نماز میخواندند.

-نماز؟

-بعله. خبرش آمد که سردار پیشنماز شده بوده! داشته اونها را ارشاد میکرده که برگردند .... به اسلام!

اینجانبه به حکم شمع روزنامه نگاری و حقیقت یابی گفتیم:

-سردار گرامی، از کجا معلوم که این حرف ها سرپوش نباشد؟

-سرپوش چی؟

-ببخشید، یعنی پاپوش! یادم نبود. منظورم این است که باید مطمئن باشیم سر بیگناهی بالای دار نمیرود.

سردار سکوت زایدالوصفی نمود و سپس دوباره افزود :

- اونکه از نظر شرعی حلّه. طبق قراردادی که جمهوری اسلامی با اون دنیا داره، (*) بی گناهان میرن به بهشت.

اینجانبه میخواستیم وسط هاش، (همانجائی که ستاره گذاشتیم، *) بزنیم زیر خنده، ولی زود فهمیدیم که سردار گرامی قصد طنز ندارد و جدی میگوید. یادمان رفته بود که سردار بعد از سردوشی آخر که از مقام معظم گرفت، بکلی در ولایت ذوب و حتی بنظر میرسد که هضم گردید.

(فیلمی که از مراسم ترفیع نامبرده در یوتیوب میباشد نشان میدهد که عملیات سلام و احترام و پیشفنگ و پافنگ نظامی را چنان شدید و با مهارت انجام داده که مقام معظم رهبری را ترسانده و ایشان عقب پریده، بطوریکه بادیگاردهای مقام معظم مجبور به دخالت شده اند.)

بنابراین اینجانبه فهمیدیم که باید این موضوع را کنار گذاشته و از مسائل دیگری گفت و گو نمائیم.

-سردار گرامی، شیشه های دوا روی میز شما به چشم میخورد. آیا دوای کرونا میباشد؟

سردار با غرور زایدالوصفی جواب داد:

-بله، میخواهیم بفرستیم به آمریکا. ما نه تنها نیاز به کمک آمریکا نداریم بلکه مازاد دواهای زیادی و اضافی را برای معالجه مستضعفین آمریکا کنار گذاشته ایم. این محلول برای شستشوی دست میباشد که در ضمن که دست را ضدعفونی میکند، وضو هم میگیرد. یعنی یک محلول اسلامی «وضوسرخود» میباشد. این یکی هم برای خوردن میباشد. محلول خاک کربلا میباشد.

-آن نخ چی هست توی آن؟

-نخ تسبیح است. تسبیحش از خاک کربلا بود، پودرش که کردم ریختم توی محلول، نخ را هم برای محکم کاری انداختم توش.

سردار شیشه دوا را تکان داده و گفت:

-دیروز تمام روز در خانه مهر و تسبیح پودر میکردم. میدانید که ما هم قرار شده از خانه کار کنیم. امروز به خاطر مصاحبه با شما آمدم به قرارگاه.

-شرمنده سردار. این مهر و تسبیح ها واقعاً خاک کربلاست؟

-بعله. تریلی تریلی خاک از کربلا بار میزنند میبرند به چین. آنجا درست میکنند میفرستند. البته این روزها که رفت و آمد ها قطع شده، عجالتاً از خاک محل استفاده میکنند. خاک های اطراف پکن هم بد نیست!

اینجانب به کنایه گفتیم «سردار پس تریلی ها هم بیکار شده اند.» و سردار جواب داد «ای بابا».

در اینجا سردار با مهربانی زایدالوصفی گفت:

-میخوای یک ته استکان برات بریزم؟ کار واکسن هم میکنه.

اینجانبه «نه خیلی ممنون» گفته و روی شمع روزنامه نگاری خویش از سردار پرسیدیم:

-سردار گرامی، چرا حکومت ما «پزشکان بدون مرز» را که برای کمک به مبارزه با کرونا آمده بودند بیرون کرد؟

-برای اینکه ما نیازی به کمک خارجی نداریم. این پزشکان بدون مرز عیبشان همین است که مرزشان مشخص نیست. الان طلاب خودمان دارند التماس میکنند که بروند اروپا به کرونائی ها کمک کنند. این ها روحانیون جوانی هستند که جز به ائمه اطهار به هیچ جا وابسته نیستند و مو لای درزشان نمیرود. آنها برای ما «پزشکان بدون مرز» میفرستند، ما برای آنها «طلاب بدون درز». کدامش بهتر است؟

-به نظر شما که در بخش بهداری سپاه نفوذ و آشنائی دارید، تعداد تلفات کرونا را چقدر تخمین میکنید؟

سردار گرامی گفت:

- البته همونطور که میدونید من مسئول بخش تولید امامزاده هستم. فردا هم اولین کلنگ امامزاده بشّار را میزنیم.

-امامزاده بشّار؟

-بعله. دستور مقام معظم است. ظاهراً بشّار اسد اظهار علاقه کرده که یک امامزاده به اسمش در ایران داشته باشد که فردا مصادف با روز تولد بشّار اسد، اولین کلنگش را میزنیم.

-در کجا هست سردار؟

-در حوالی شمال زعفرانیه است ولی من فردا اولین کلنگش را در خانه میزنم. بخاطر قرنطینه. 

-بهرحال شما تلفات کرونا در ایران را چقدر میدانید؟

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

سردار مدتی فکر کرده و در ذهن خود محاسبه کرده و خودکار خود را دودستی بطور افقی دور خودش چرخانده و اول لب خود را بدون صدا مدتی به حال حرف زدن تکان داده و سپس گفت:

-زیاد نیست!

-خبر خیلی خوبی است سردار.

-بعله، از ایتالیا کمتر است.

-خدا را شکر.

-ولیعهد انگلیس هم گرفته.

-خبر دارم.

-ولی آقا مجتبا نگرفته!

لبخند پیروزی بر لبان سردار نقش بست ولی زیر سبیل دیده نمیشد. در این موقع سوال مهم دیگری به ذهن اینجانبه رسید که با سردار در میان گذاشتیم:

-سردار گرامی شما تا بحال جن دیده اید؟

-نه خیر، ولی مقام معظم رهبری دیده اند.

-شما در باره جن چی فکر میکنید؟

سردار فکری کرده و گفت:

-حقیقتش من از جنّ نمیترسم. همیشه توی خونه هم با سلاح راه میرم. به زیرشلواریم وصله. اتفاقاً توی یکی از کتاب های محمود دولت آبادی راجع به یک آدم جنّ زده داشتم میخوندم. این هر کاری میکنه به دستور اجنّه است. جنّ ها دورش کرده اند. از خودش اراده و اختیاری نداره.

-کدامشان؟ جنّ زده هه یا دولت آبادی؟ 

-نمیدونم. تا آخرش نخوندم. آخه من زیاد کتاب نمیخونم. این هم چون خیلی کلفت بود گفتم چند صفحه شو بخونم. 

-ولی مثل اینکه مقام معظم رهبری کتاب راجع به جنّ زیاد خوانده اند.

-بعله. خیلی در این باره مطالعه دارند. ایشان دیگه باید خودشون راجع به جنّ کتاب بنویسن. اتوبیوگرافی جن را میتونند روی کاغذ بیارند!

در این موقع تلفن دستی سردار روی میز زنگ زد. سردار دگمه بلندگویش را فشار داد:

-الو، جانم.

-سلام.

-سلام. چی شده؟

-رو بلندگويی؟

-نه بگو.

-جان من رو بلندگو نیستی؟

-نه به امام زمون بگو.

-کسی اونجاست؟

-نه به قرآن مجید، حرفتو بزن.

-میگم طرف تا آخر هفته کارش تمومه.

-صب کن، صب کن، روی بلندگوام ....

سردار با عجله گوشی را برداشت بلندگو را قطع کرد و گوش به تلفن داد. اینجانبه پا شده، با حرکت سر و دست و بادی-لنگویج از سردار خداحافظی کردیم تا هفته آینده.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مقاله، نظر نویسنده بوده و سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی‌کند.

بیشتر از دیدگاه