در حالی که بیش از یک ماه از آغاز درگیری میان ایالات متحده و ایران گذشته، هنوز بخش مهمی از بحثها در فضای عمومی بر سناریویی متمرکز است که یادآور جنگهای گذشته است: تهاجم زمینی، تصرف تهران و ورود به چرخهای فرسایشی از مداخله بلندمدت. با این حال، برخی تحلیلگران نظامی بر این باورند که چنین تصوری بیش از آنکه حاصل تحلیل باشد، بازتاب باورهای قدیمی درباره جنگ است.
در همین چارچوب، جان اسپنسر در یادداشتی در فاکسنیوز تاکید میکند در شرایطی که مرز میان تحلیلهای نظامی واقعی و روایتهای سیاسیشده بیش از هر زمان دیگری مبهم شده، اینکه تصور شود تنها گزینه این است که نیروهای آمریکا تهران را تصرف و اورانیومهای با غنای بالا را از این کشور خارج کنند، یک ارتش فرضی را نابود کنند و سپس درگیر یک پروژه دولتسازی چند دههای دیگر، یا گرفتار جنگهای چریکی طولانیمدت شوند، تفکری سطحی است که در الگوهای ذهنی قدیمی و اغلب جانبدارانه از جنگ ریشه دارد.
او با اشاره به مهلت دونالد ترامپ برای حمله به زیرساختهای انرژی ایران که اکنون تا ۶ آوریل تمدید شده است، یادآور میشود اکنون که در میانه این بازه زمانی هستیم، پرسش واقعی این نیست که چه اقدامهایی انجام شده، بلکه این است که چه گزینههایی باقی مانده است.
بدیهی است که فرماندهی مرکزی آمریکا و اسرائیل به حملات سازمانیافته علیه ساختار نظامی جمهوری اسلامی ایران ادامه خواهند داد. اسپنسر تاکید میکند که این جنگ را تهران آغاز کرد. با ساخت هزاران موشک بالیستیک، صدها پرتابگر، شبکه گسترده پهپادی، توان دریایی لایهبندیشده در خلیج فارس، برنامه غنیسازی هستهای و یک ساختار صنعتیــنظامی که طوری طراحی شده است که حتی اگر بخشی از آن نابود شود، کل سیستم از کار نیفتد و بتواند ادامه دهد. این سیستم در حال نابودی است، اما هنوز بهطور کامل از بین نرفته است.
در عین حال، اسرائیل چیزی بسیار مهمتر از توان نظامی را هدف قرار داده است: توانایی حکومت برای اداره کشور پس از پایان بمبارانها که از طریق حذف رهبران سیاسی و نظامی، تضعیف بسیج بهعنوان بازوی کنترل داخلی، هدف قرار دادن ایستبازرسیها، مراکز اطلاعاتی و زیرساختهای امنیت داخلی. این صرفا اقدامی تاکتیکی نیست، اعمال فشار راهبردی همزمان بر توان و اراده جمهوری اسلامی است که هم توان جنگیدن و هم توان حکمرانی را هدف قرار گرفته است؛ روشی که بدون اشغال پایتخت، هم میتوان تغییر رفتار را تحمیل کرد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
اسپنسر در ادامه یادآور میشود که برای هرگونه بحث دراینباره، باید اهداف راهبردی اعلامشده را در نظر داشت. طبق گفته مقامهای ارشد آمریکا، اهداف «عملیات خشم حماسی» عبارتاند از نابودی زرادخانه موشکی ایران و توان تولید آن، از کار انداختن نیروی دریایی و توان تهدید کشتیرانی در تنگه هرمز و جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای.
از «تغییر رژیم» هم صحبتهایی شده، اما این هدف رسمی اعلامشده آمریکا نیست. هدف تغییر رفتار است. به حکومت فعلی پیشنهادهای دیپلماتیک برای تغییر مسیر داده شده است. این موضوع مهم است، زیرا گزینههای موجود را شکل میدهد. هدف اشغال تهران نیست، بلکه فلج کردن حکومت، نابود کردن تواناییهایش و وادار کردن آن به پذیرش شرایط جدید است.
اگر جمهوری اسلامی تحت فشار همزمان نظامی و شکنندگی اقتصادی فروبپاشد، ایالات متحده همچنان میتواند در یک محیط راهبردی کاملا متفاوت به اهداف خود برسد. اما فروپاشی رژیم برای موفقیت الزامی نیست. در واقع از این نقطه به بعد، دامنه گزینهها گستردهتر میشود، نه محدودتر.
از نگاه این تحلیلگر، یکی از گزینهها، هدف قرار دادن «مرکز ثقل اقتصادی» رژیم است. جزیره خارگ حدود ۸۵ تا ۹۰ درصد صادرات نفت ایران (بین ۱.۵ تا ۲ میلیون بشکه در روز) را مدیریت میکند. این نفت منبع اصلی درآمد ارزی رژیم است. اگر خارگ تصرف، مختل یا نابود شود، این فقط یک ضربه اقتصادی نخواهد بود، بلکه توانایی رژیم را برای تامین مالی امور نظامی، حفظ شبکههای نیابتی و کنترل داخلی را فلج میکند.
این موضوع اهمیت دارد، زیرا رژیم پیشتر هم نشانههایی از شکنندگی تحت فشار اقتصادی را نشان داده است. اعتراضهای دیماه در پی افزایش تورم، بیثباتی بانکی و ناتوانی در ارائه خدمات اساسی آغاز شد. حتی بحث انتقال پایتخت به دلیل نبود آب آشامیدنی هم در ایران مطرح است، اما حکومت در پاسخ، سرکوبی گسترده انجام داد و بیش از ۳۲ هزار غیرنظامی را کشت که یکی از خشنترین سرکوبها در تاریخ معاصر این کشور بود. بنابراین فشار اقتصادی صرفا اهرمی نظری نیست و پیشتر هم رژیم را تا آستانه فروپاشی برده است.
اسپنسر گزینه دیگر را هدف قرار دادن شبکه برق سراسری ایران میداند و معتقد است حملات دقیق به پستهای کلیدی و گرههای انتقال میتواند خاموشیهای زنجیرهای در مناطق گسترده ایجاد کند و تهران را هم در تاریکی فرو ببرد. بدون برق، حکومت فورا با مشکل مواجه میشود، زیرا فرماندهی، نظارت، ارتباطات و هماهنگی امنیت داخلی به آن وابستهاند. با حملات دقیق میتوان بدون تخریب کامل زیرساختها، اختلال گسترده ایجاد کرد؛ توانی که آمریکا در جنگهای گذشته نشان داده است.
عملیات سایبری هم این روند را گسترش میدهد. جمهوری اسلامی بارها اینترنت را قطع کرده است. این قابلیت میتواند به صورت اختلال در شبکههای فرماندهی حکومت در حالی که دسترسی مردم به ارتباطات از طریق سیستمهای خارجی تقویت شده است، برعکس شود. در این صورت اطلاعات به سلاح تبدیل میشود و کنترل روایت و هماهنگی از دست حکومت خارج میشود.
تنگه هرمز همچنان یک نقطه تعیینکننده است. حدود ۲۰ درصد از عرضه جهانی نفت (حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز) باید از آنجا عبور میکند. راهبرد تهران همواره تهدید و کنترل این جریان بوده است.
یک گزینه دیگر از نگاه فاکسنیوز، حرکت از بازدارندگی به سمت کنترل از طریق تصرف یا خنثیسازی جزایر کلیدی ایران است تا توان تهران برای تاثیرگذاری بر تنگه هرمز بهطور اساسی تغییر کند.
به گفته او، تهران نوعی سیستم اخذ عوارضی در تنگه هرمز ایجاد کرده است تا کشتیها مسیرهای موردتایید را طی کنند و گاهی برای عبور امن مبالغی (حتی تا دو میلیون دلار برای هر نفتکش) بپردازند. آمریکا و اسرائیل توانایی برچیدن این سیستم را دارند. هدف قرار دادن فرماندهی، نابودی رادارها و مراکز کنترل، و از بین بردن قایقهای تندرو، پهپادها و سامانههای موشکی. با شکستن این سیستم توان تهران برای تبدیل این گلوگاه جهانی به ابزار درآمد و فشار از بین میرود.
گزینه مرتبط دیگر متوقف کردن صادرات نفت ایران در دریا است. توقیف نفتکشها، بازرسی گسترده و کاهش درآمد به نزدیک صفر. بدون درآمد، نه موشکی باقی میماند، نه نیروهای نیابتی، نه سرکوب، و نه یک دولت کارآمد.
در داخل نیز گزینههایی وجود دارد. جمعیت ایران بیش از ۹۰ میلیون نفر است. شواهد نشان میدهد بیش از نیمی از جمعیت با حکومت مخالفاند. اعتراضهای دیماه این موضوع را نشان داد. تاکنون از غیرنظامیان خواسته شده پناه بگیرند، اما این میتواند تغییر کند. عملیات روانی و پیامرسانی میتواند مردم را از سازوکارهای کنترلی حکومت جدا کند. این امر میتواند با حمایت از مقاومت داخلی از طریق ارسال سلاح، ارتباطات و اطلاعات به گروههای مخالف تقویت شود. همزمانی فشار خارجی و مقاومت داخلی میتواند روند فروپاشی را تسریع کند.
تاریخ نشان میدهد که فشار باعث شکاف میشود: فرماندهان نظامی مردد میشوند، دستگاههای اطلاعاتی دچار انشقاق میشوند و نخبگان سیاسی مسیر خود را تغییر میدهند. همکاری با جداشدگان میتواند آثاری فراتر از حملات نظامی ایجاد کند.
اسپنسر تاکید میکند که هنوز چیزهای زیادی وجود دارند که نمیدانیم، اما نشانهها مهماند. گزارشها از تلاش برای بسیج نیرو حتی کاهش سن جذب تا ۱۲ سال، نشاندهنده فشار است. این رفتار یک حکومت مطمئن نیست.
هیچیک از این گزینهها بهتنهایی مطرح نیستند و میتوان آنها را ترکیب کرد. نابودی توان موشکی، از کار انداختن نیروی دریایی، تضعیف برنامه هستهای، و همزمان فلج کردن تصمیمگیری از طریق هدف قرار دادن رهبری و سیستم فرماندهی. یعنی فشار همزمان در حوزههای نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و سیاسی. یعنی هدف قرار دادن «توان» و «اراده» بهطور همزمان، نه پشت سر هم. یعنی ایجاد چندین بحران همزمان که حکومت نتواند همه را مدیریت کند.
جنگ یک فهرست از اقدامها نیست؛ بلکه هماهنگی میان اهداف، روشها و ابزارها در شرایط فقدان قطعیت است. ایالات متحده هنوز گزینههای زیادی دارد که بسیاری که هنوز استفاده نشدهاند یا حتی در حوزه عمومی مطرح نشدهاند.
اسپنسر یادآور میشود که باید از تحلیلگرانی که با قطعیت صحبت میکنند یا به قیاسهای سطحی متکیاند، پرهیز کرد. جمهوری اسلامی ایران و این جنگ با ویتنام، افغانستان یا عراق قابلمقایسه نیستند. شرایط، اهداف و ابزارها متفاوت و گزینههای امروز بسیار دقیقتر و گستردهترند.
او در پایان میافزاید: «ما میدانیم چه چیزهایی هدف قرار گرفتهاند، اما نمیدانیم چه چیزهایی باقی ماندهاند و مهمتر از آن، نمیدانیم تصمیم بعدی هر طرف چه خواهد بود، اما این فقدان قطعیت ناشی از نقص تحلیل نیست. ذات جنگ چنین است.»

