ملی‌مذهبی‌ها چه زمانی ملی می‌شوند؟

بیانیه ۱۴ ملی‌مذهبی در خارج کشور و عداوت با جنبش ملی و رهبرش

پرچم شیروخورشید در انقلاب ملی ایران-برگرفته از ویدیوهای اعتراضات 

انتشار اطلاعیه‌های ۱۴ و ۱۶ و ۱۵ نفره کسانی که خود را ملی‌مذهبی و گاه با صفت اصلاح‌طلب معرفی میکنند در روزهایی که خلیفه خونخوار از کشته پشته ساخته، به‌خصوص تلاش ۱۴ نفر در اعلامیه اخیر برای توجیه جنایت رژیم به لطایف‌الحیل، مرا بر آن داشت تا تکلیفم را با این جماعت روشن کنم.

 این ترکیب نامبارک همواره مرا آزار داده است و بارها از خود پرسیده‌ام چگونه بنی‌صدر و شریعتی و پیش از آن‌ها مهندس بازرگان و سحابی و امروز کدیور و دکتر سروش و حمید دباشی کوشیده‌اند بین امامزاده قاسم و حضرت فردوسی رابطه برقرار کنند. پیوند بین خالد بن ولید و سعد ابی وقاص با کورش کبیر و انوشیروان، یا مولوی با خمینی چیست؟  

۱۴ نفر از سرشناس‌ترین ملی‌مذهبی‌ها، با آنکه در مقدمه از جنایت کشتار مردم می‌گویند، در این فقره از بیانیه‌شان با سیدعلی خامنه‌ای و اهالی ولایت فقیه همصدا می‌شوند: «گزارش‌هایی مبنی بر مداخله‌ خشن عوامل اسرائیل و گروه‌های دارای سابقه‌ جنایت و هراس‌افکنی در تظاهرات اخیر بیرون آمده است. سابقه‌ ارعاب‌‌گری اسرائیل پرمصونیت با چنین گزارش‌هایی همخوانی دارد و اظهارات نتانیاهو و نیز برخی مقام‌های سابق اسرائیل و آمریکا و همچنین گزارش رسانه‌ گروه رجوی تاییدگر روایت‌ مداخله‌گرانه‌ خشن خارجی برای سلب امنیت، هراس‌افکنی، جنایتگری و شهرآشوبی است. ابعاد و گستره‌ این مداخلات البته هنوز کاملا روشن نیست. هر چه باشد اما این امر به هیچ عنوان مسولیت مقام‌های ارشد حکومتی، اطلاعاتی و امنیتی کشور را کم نمی‌کند، بلکه دوچندان می‌کند.»                                             

در سال‌های نوجوانی و بعد دوران دانشکده، ما بچه‌مذهبی زیاد داشتیم. جمعی شریعتی‌زده بودند و دل به حسینیه ارشاد داشتند. عده‌ای نیز دنبال فخرالدین حجازی و از جوان‌ترها سیدعبدالرضا حجازی (که خمینی دارش زد) راه می‌افتادند. جمعی هم رهرو حزب ملل اسلامی و میراث فداییان اسلام بودند. ملغمه غریبی بود. ساختن مسجد دانشگاه و برگزاری سخنرانی رمضان و دهه محرم و دعوت از خطیب خوبروی شهر برای سخنرانی، مسجد را پر رونق کرده بود

دکتر علی شریعتی به باور من ، نماد یک روشنفکر گرفتار مذهب بود که ذهن شکاک و پرسشگرش گاهی کلافه‌اش می‌کرد. از یک‌سو به خاطر تربیتی که داشت و یک سلسله علقه‌های عاطفی که اغلب اهالی مشهد به امام هشتم شیعیان دارند، نگاهی به بارگاه رضوی داشت و نگاهی به درگاه سارتر و کی‌یرکگور.

بچه که بودیم اگر کلامی بر زبان می‌آوردیم که از آن بوی کفر می‌آمد، بین دو انگشت شست و سبابه را گاز می‌گرفتیم. منتها شریعتی لابد در دلش این گاز را می‌گرفت و از سوی دیگر با شناخت اندک و ناقصش از مکاتب فلسفی و مفاهیم دینی، آشی پخته بود که خودش هم قادر به بلع آن نبود. این آش هم مجاهدین را روی دست ملت گذاشت، هم فرقان را. هم هاشمی رفسنجانی را و هم اشکوری و حجت الاسلام دکتر کدیور را.

گرفتاری ملی‌مذهبی‌ها تلاش تقریبا ۱۰۰ ساله‌شان برای پیوند زدن اسلام به مفاهیم مدرن حاکمیت ملی، سکولاریسم و تمامیت ارضی است؛ مفاهیمی که از جمله مهم‌ترین عوامل پیوند مخالفان رژیم در جنبش بزرگ ملی دی‌ماه اخیر بودند و به هیچ روی با مفاهیم دینی موردنظر رژیم هماهنگی ندارد. حال ملی‌مذهبی‌ها با چه چسبی می‌کوشند این مفاهیم مدرن را به ثوابت قرن نخست هجری بچسبانند؟

شریعتی و پیروان او که طی نیم قرن اخیر، هزاران کشته و زندگان نیم‌مرده در دامان ملت ایران گذاشتند، نمی‌توانستند برای آن باورهای عاطفی محمل منطقی و عقلانی بتراشند. شاید به دلیل همین حیرت، گناه را به گردن آخوندها می‌انداختند که همان عواطف شریعتی را با لعابی از نفاق و فریبکاری، پاسداری می‌کردند.

هدف من تعریف روشنفکر در نماد مذهبی‌ملی و ملی مطلق بود. محمد خاتمی، رئیس جمهوری اسبق نظام، در رابطه با مفهوم ملی و تعبیر مذهبی، تا آنجا سقوط می‌کند که همصدا با حاکمیت، ملت را تروریست و عامل خارجی و جنبش بزرگ ملی را دست‌ساخته آمریکا و اسرائیل می‌خواند. در حالی که مرحوم هویدا، که روشنفکری مثل عمامه خاتمی، دست‌وپایش را بسته بود و قدرت و تنازع بقا در حصار قدرت به ناچار او را از باورهایش در عملکرد دور می‌کرد، همه‌گاه در دل و حدیث خلوت، روشنفکر می‌ماند، مثل واسلاو هاول.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

اگر معیارهای روشنفکری را پیش رو بگذاریم، به‌عنوان یک کفه ترازو و روشنفکرانمان را از حوالی مشروطیت تا امروز در کفه دیگر، فکر می‌کنید چند تن با معیارهای کفه دیگر برابر یا نزدیک برابر بیرون می‌آیند؟

«خسی در میقات» آل‌احمد نمونه‌ای از صیروره (دگردیسی) یک نیمه‌روشنفکر مارکسیست است. در آن کتاب، جدال عقل خردجو را با قلب خداجوی در سطرسطر صفحات می‌بینیم. ذهن خردجوی به آل‌احمد می‌گوید: حضرت یک عمر خلق‌خلق کردی، دل به جناب مارکس دادی و در امامزاده انگلس احرام بستی، حالا اما با دایی کر، سردفتر عمامه‌ای، و شوهرخواهر محدثت آمده‌ای و مسجد‌النبی اشکت را در می‌آورد؟ جمع کن این دکان را، اما دل گرفتار سیدنصرالدین می‌گوید: دیدی برادرت را که در اینجا خفته است. آیا دلت نمی‌خواهد یک آل‌احمد دیگر در جوار مزار پیامبر به خواب ابدی فرو رود؟ عقلت به یادت می‌آورد که از مملکتی می‌آیی که با همه ایرادهایت، به‌سرعت به سوی مدرنیته و حقوق برابر زن و مرد می‌تازد، اما عاطفه هزارساله‌ات نهیب می‌زند که سید جلال! به یک کلام بگو که تو اینجایی هستی، به دیدن طواف‌کنندگان کعبه اشکت درمی‌آید و حالی‌به‌حالی می‌شوی. خجالت نکش! گور پدر سکولاریسم. مگر نرفتی و به دیدن خمینی نلرزیدی و تب نکردی و به «داداش شمس» نگفتی خود حضرت علی را دیدم! پس چرا تردید می‌کنی؟ علم حسینی را بردار و به خیل مومنان بپیوند!

از سال‌های پایانی سلطنت ناصرالدین‌شاه تا انقلاب مشروطه و پس از آن، جنبش روشنفکری ما به نحوی با مذهب پیوند داشت، به ویژه آن بخشی که شور انقلابی داشت و در مخالفت با هیئت حاکمه عمل کرد (تالبوف و ملکم خان را در سال‌هایی از فعالیتش، را می‌توان بین قدمای جنبش روشنفکری استثنا دانست).

بابی‌ها و صبح ازلی‌ها اگرچه از اهل ولایت اسلام نبودند، در تعصب مذهبی هم‌شان روشنفکران مسلمان و گاه افراطی‌تر بودند. نگاهی به زندگی و آثار میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی که دامادهای صبح ازل بودند، علی‌اکبر صنعتی، یحیی دولت آبادی و... این گفته را آشکار می‌کند.

اتفاقا آن دسته از روشنفکرانی که کارگزار حکومت شدند، از داور تا هویدا، بند و قید مذهب را بر ذهن و اندیشه خود نداشتند. وقتی انسان‌هایی تلاش برای خدمت به مردم و کشور را هدف قرار می‌دهند، دیگر چندان در فکر تامین آخرت از راه دعا و نافله نیستند، بلکه اگر به رستخیزی هم معتقد باشند، خدمات خود را بهترین جواز برای ورود به بهشت برین فرض می‌کنند.

روشنفکر به قید مذهب و نژاد و جنس و رنگ و زبان پایبند نیست. حرمت‌گذاری او به اندیشه و ویژگی‌های انسانی است. او دروغ، ولو مصلحت‌آمیز، نمی‌گوید. به حضرت عباس قسم نمی‌خورد، اما به باورمندان به او احترام می‌گذارد. خود را محور عالم فرض نمی‌کند و در عین پایبندی به اصول، در مقابل اندیشه معارض با خود، ستیزه‌گر و پرخاش‌جو نیست. سعادت جامعه، پیشرفت، برابری شهروندان فارغ از مذهب و نژاد و زبان و جنس در اندیشه او از ثوابت است. باورمندی به حقوق بشرو تضمین آن را اصلی‌ترین شرط برای برپایی یک جامعه مطلوب می‌داند. با خارجی دشمن نیست و دائم به دنبال انداختن گناه عقب‌ماندگی و جهل به گردن بیگانه نمی‌رود.

ذهن آزاداندیش از یک‌سو و خدمت‌گزار به آرمان‌های ملی از سوی دیگر، به بهشتش رسیده است و دنبال بهشت وعده‌ای نمی‌رود که درش به روی خمینی و بهشتی و مطهری و خلخالی و لاجوردی و خامنه‌ای و فلاحیان و ری‌شهری و جنتی و محسنی اژه‌ای باز است. خیلی طبیعی است که در این بهشت، برای روشنفکر سکولار مومن به مردمسالاری، جایی وجود ندارد.

گمان من بر این است که روشنفکر حتما متاثر از فرهنگ و اخلاق و عادات جامعه خود است و به همان درجه که یک شیعه ایرانی می‌تواند روشنفکر باشد، یک سنی نیز قابلیت‌های روشنفکر بودن را دارد. چنانکه یک مسیحی یا زرتشتی و یهودی و بهائی و... می‌توانند نمادهای واقعی جنبش روشنفکری در ایران باشند.

 اگر روزی امکان پیدا کند در اداره جامعه نقشی برعهده گیرد، نه با قرآن استخاره می‌کند، نه با آثار لنین و مارکس. اهل مشورت است. اگر پاسخ پرسشی را نداند، بدون تردید می‌گوید نمی‌دانم. پس اهل مغلطه نیست و هیچ‌گاه برای اثبات خود به مفاهیم انتزاعی و باورهای دینی و ایدئولوژیک متوسل نمی‌شود؛ حتی اگر یک مارکسیست واقعی باشد. صریح و شفاف است و جنایت خامنه‌ای را در همه ابعاد محکوم می‌کند. وقتی حداقل پنج میلیون ایرانی رضا پهلوی را صدا می‌زنند، او به صف مجاهدین مزارستان آلبانی و چپستان‌ها در دهات سوئد و فنلاد و دارالاسلام فرانسه و دارالعدل سوئد نمی‌پیوندد. بلکه همصدا با ملت، فریاد می‌زند: مرگ بر دیکتاتور، نابودباد جمهوری اسلامی و زنده‌باد پهلوی!

بیشتر از