عطر پیامبر را با پشگل ماچلاغ قاطی نکنید!

سردار گفت ما از انجمن اسلامی اومدیم نه مدرسه نظام

حضور طلاب و روحانیون در بیمارستان های قم، اسفند ۱۳۹۸- عکس از خبرگزاری حوزه

(در سلسله مصاحبه‌های «بیله دیگ – بیله ته‌دیگ»، خواهر ثاریه گشت‌الاسلام، خبرنگار سابق گشت ثارالله، با قلم سحرآمیز، سردار شورالاسلام رییس روابط عمومی «سازمان تولید امامزاده در سپاه» را به چالش می‌کشد. اینک ادامه آن)

بخش شانزدهم

 بسم الله الرحمن الرحیم. بالاخره این هفته باید به خانه سردار شورالاسلام برای مصاحبه رفته، ولی خوشبختانه همسر و عیال و سه فرزند و دو مادرزن ایشان نیز در منزل بوده و خطری اینجانبه را تهدید نمی‌نماید.

در موقع وارد شدن به داخل منزل، یک نفر خدمتکار که شبیه نوکر بود ولی در ارتش شاه گماشته گفته شده و امیران ارتش به منزل برده و خوب نیز بوده، اول اینجانبه را مجبور به ماچ کردن یک جلد کلام الله مجید نموده که بالا سر اینجانبه گرفته بود که پایین آورده اینجانبه بوس نموده ، دوباره بالا برده که از زیر آن رد شدیم و خودش نیز که تازه از بیرون آمده بود آن قرآن را ماچ و بوسه و احوالپرسی نموده و بالا سر خود گرفته و سعی می‌کرد از زیر آن رد شود.

اینجانبه مدتی نگاه کردیم که آن مرد برای رد شدن از زیر قرآنی که در دست خودش بود خیلی کوشش و ممارست به خرج داده و چند بار دور خودش چرخیده و قرآن را با یک دست بالا گرفته و در حال رد شدن از زیر آن، به دست دیگر داده و دوباره دور خودش چرخیده و قرآن را دو دستی بالای سر خودش گرفته و دولا شده و چند قدم جلو آمده ولی قرآن نیز همراه او جلو می‌آمد و او نمی‌توانست از زیر آن رد شود!

معلوم بود که عملیات رد شدن از زیر قرآن توسط آن برادر مسلمان درست انجام نشده و تقریباً ثابت گردید که در دین مبین اسلام یک نفر به تنهایی نمی‌تواند از زیر قرآن رد شود. پس این خودش از معجزات قرآن مجید می‌باشد که مسلمانان را به باهم بودن و همراهی و مشارکت تشویق، بلکه مجبور نموده. ولی البته فکر زمان کرونا را ننموده بوده.

بنابراین برادر خدمتکار تلفن به برادرش که راننده سردار بوده و در گاراژ بوده کرده و کمک طلبیده و برادر برادر خدمتکار به کمک برادر خدمتکار آمده و برای کمک به رد شدن برادر خود، از زیر قرآن، آن را بالا سر برادر خدمتکار گرفته و او رد شده و سپس برادر، برادر برادر خدمتکار به گاراژ برگشته و برادر خدمتکار که سرانجام با خیال راحت از زیر قرآن رد شده بود، اینجانبه را به اتاق پذیرایی راهنمایی که پنج بانوی چادر سیاه و یک شکل در آنجا منتظر اینجانبه ایستاده که دماغ‌هایشان معلوم و یکی از دماغ‌ها عینک نیز داشت که مجموعاً دو مادرزن با صبیه‌ها و یک نفر هم زاپاس بودند. 

آخوند مدعی طب اسلامی به هیچ مانعی سراغ بیماران بستری در بیمارستان رفت

ولی از حق نگذریم که اینجانبه خود نیز مانند آنها با چادر مشکی و دماغ خویش بودیم ولی این اخلاق ناپسند انسان‌ها می‌باشد که عیب خودشان را نمی‌بینند ولی مال آن پنج نفر دیگر را می‌بینند.

بنابراین به همه آنها عرض سلام و رعایت فاصله نموده به طوری که یک خانم خدمتکار بدحجاب ضد انقلاب با مانتو و روسری از آشپزخانه به اتاق وارد شده، با فاصله یک چای روی میز گذاشته و با دست به اینجانبه اشاره کرده که خودت برو بردار!

پس از رفتن اینجانب به طرف استکان چای و برداشتن آن، سکرتر مخصوص سردار با رفتار احترام آمیز مخصوصی جلو آمده ، دستی به ریش و سبیل خود کشیده «بنده عبدالله هستم» عرض کرده، اینجانب را به طبقه بالا که اتاق کار سردار در منزل می‌باشد راهنمایی، در مسیر پله‌ها قاب عکس‌های زیبایی به دیوار بود که عکس دکل‌های مختلف را در خلیج همیشگی فارس نشان داده. اینها دکل‌هایی بود که سردار قبلاً دزدیده و حالا عکسشان را برای یادگاری به دیوار زده بود، یا برعکس، دکل‌هایی بود که قرار است سردار درآینده بعون الهی بدزدد؟ برای اینجانب که جورنالیست فعالی می‌باشیم سوال مهم و کلیدی بود که هیچوقت از سردار نپرسیدیم.

اینجانبه که از جلال و شکوه خانه خیلی در تعجب و اعجاب نیز بودیم، سردار متوجه شده و گفت: «خانه سربازی است، می‌بخشید.» اینجانبه «خدا ببخشه» گفتیم. سردار گفت:

-اینجا خانه تیمسار نصیری، رییس ساواک بوده. وقتی آمدیم در و دیوارش پر از خون و آثار شکنجه بود!

س-مگر ایشان افراد را می‌آورده در منزل شکنجه می‌داده؟

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

سردار گرامی مدتی فکر نموده و گفت:

ج-البته اینجا منزل یکی از معاون‌هاش بوده!

بنابراین اینجانبه به اجبار از جواب بی‌ربط سردار قانع شده، سوال اصلی خود را مطرح نمودیم:

س- سردار گرامی در حالیکه سپاه انقلاب حافظ کیان اسلام و امیران و بزرگان و ژنرال‌های پرستاره سپاه همگی ناپلئون وار به دست‌بوسی مقام معظم رهبری شتافته و بعضی از آنها به علت خم شدن بیش از نود درجه، گرفتار آسیب دیدگی ستون فقرات شده آیا وقتی لطمه ای به آبرو و اعتبار اسلام عزیز بخورد، نباید سپاه عکس‌العمل نشان دهد؟

در این موقع سردار شورالاسلام روی صندلی خود از جا پریده دستش را روی سلاح کمری گذاشته و پرسید: - کی لطمه زده؟ کی لطمه زده؟

-سردار گرامی آیا خبر دارید آخوندی که به عنوان پزشک اسلامی در بیمارستانی در گیلان رفته و به بهانه معالجه کرونا، بکلی مریض را کشته و آن مریض از دنیا رفته است به نام اسلام؟

ج-بعله خبر دارم، خریّت محض!

س-خوشحالم که این را از شما می‌شنوم سردار گرامی. خریّت محض.

ج-دقیقاً. آن مریض خدابیامرز اگر خر نبود، شربت را تا آخرش سر کشیده بود، نه اینکه نیم قولوپ بخورد و پس بزند!

اینجانبه تعجب زده پرسیدیم -یعنی می‌فرمایید ...؟

سردار با حق بجانبی زایدالوصفی گفت:

-بعله. فیلم‌های دوربین بیمارستان را گفتم آوردند دیدم. مریض اصلاً اول مقاومت می‌کند در مقابل نوشیدن شربت پیامبر بزرگ اسلام. یعنی به طوری که انگار قصد خودکشی دارد. تف می‌کند بیرون. یعنی اللّهُم توهین به محمد و آل محمد! احمق به جای اینکه صلوات بفرستد، تف می‌کند. شما می‌خواهید این مریض نمیرد؟ 

سردار سپس با مشت روی میز خود کوبیده اظهار داشت:

-شانس آورد که مرد وگرنه من خودم می‌کشتمش.

عرض کردم – سردار گرامی، قبلاً صحبت معالجه با پشگل الاغ‌های ماچه الاغ بوده، حالا این تداخلش با عطر پیغمبر صل الله درست است؟

سردار گرامی مثل شیمیست‌های بزرگ و لاوازیه‌ها فکر نموده گفت:

-لابد اینها هر دو مفید است. به نظر من اگر نظر دو پزشک اسلامی را روی هم بریزیم، یعنی پشگل ماچلاق را پودر کنیم بریزیم توی عطر پیغمبر و بدهیم به مریض، آن مریض اگر هم بمیرد، حداقلش اینکه می‌رود به بهشت.

سردار این را گفت و رنگ اینجانبه پرید و سردار متوجه گردیده و حرف خویش را پس گرفته و گفت:

-به نظر من اگر پشگل ماچه الاغ را نریزیم توی عطر پیغمبر بهتر است.

سردار برای محکم کاری بیشتر افزود:

-عطر پیغمبر را با روغن بنفشه هم نباید قاطی کرد. این دستورات پزشکان اسلامی را باید جدا جدا عمل کرد. اگر مریض کرونایی با یکیش خوب شد، باید بعدی‌ها را فاکتور گرفت.

در این موقع سردار گرامی بطور تهدیدآمیز زایدالوصفی به اینجانبه گفت:

-ببین خواهر ثاریه. تو از وقتی از گشت ثارالله آمدی بیرون داری ضد انقلاب می‌شی. یکی از اون، اون ژنرال‌ها و ارتشی‌های زمان شاه بودند که از سن سیر فرانسه و ساوثهمتون انگلیس فارغ التحصیل شده بودند که دین و ایمان سرشون نمی‌شد. ما از انجمن اسلامی اومدیم نه مدرسه نظام. منو سر درس فقه خارج قبول نکردند که اومدم توی ارتش وگرنه الان خودم مثل باجناقم حجت الاسلام بودم. گرفتی؟

اینجانب عرض کردیم «بعله گرفتیم». سردار گفت «پس تا در نرفته برو توی روزنامه بنویس» ...... (دنباله در هفته آینده)

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مقاله، نظر نویسنده بوده و سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی‌کند.

بیشتر از دیدگاه