معامله‌گران یا راهبردپردازان امنیت ملی آمریکا؛ گوش شنوای ترامپ درباره ایران به ونس است یا روبیو؟

ویتکاف،کوشنر و ونس می‌کوشند با توافقی که بتواند رفتار حکومت ایران را به‌طور موقت تعدیل کند،تهران را مهار کند؛گروه روبیو، هگست و دن کین لزوما خواهان کارزار نظامی نامحدود نیست و در پی برچیدن ساختار منطقه‌ای است که به سپاه امکان داد در چند کشور عربی نفوذ کند

ونس، ترامپ، روبیو، کاخ سفید- با استفاده از رویترز و خبرگزاری فرانسه

در سیاست خارجی آمریکا، تحولی بنیادین در حال شکل‌گیری است که خود را در بازتنظیم روابط با متحدان و تعامل نظام‌مند با رقبا نشان می‌دهد و معمار اصلی آن هم مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، و رهبران تشکیلات نظامی این کشورند که خواهان بازترسیم چشم‌انداز خاورمیانه‌ای عاری از سلطه جمهوری اسلامی ایران‌اند.

این تحول می‌تواند چرخشی اساسی در سیاست آمریکا در قبال نظام سیاسی برآمده از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران باشد، زیرا به حمایت نظام‌مند دولت‌های متوالی آمریکاــ چه جمهوری‌خواه و چه دموکرات‌ــ از این حکومت پایان خواهد داد؛ حمایتی که صرف‌نظر از ظاهر خصمانه روابط، در عمل همواره وجود داشته است.

یکی از ابعاد مهم رویارویی آمریکا و ایران در درون دولت خود دونالد ترامپ در حال شکل‌گیری است؛ جایی که دو دیدگاه رقیب در تقابل با یکدیگر قرار گرفته‌اند. دیدگاه نخست، بر دستیابی به توافق، عمدتا با هدف کسب منافع مالی، تاکید دارد و می‌کوشد یادداشت‌ تفاهم را با جمهوری اسلامی ایران احیا کند. دیدگاه دوم بر سیاست‌گذاری سنتی مبتنی بر امنیت ملی استوار است و حامیان آن استدلال می‌کنند که بازگشت به چارچوب قدیمی چانه‌زنی فرصت نادری را که برای ترسیم دوباره موازنه راهبردی در سراسر خاورمیانه و فراتر از آن به وجود آمده است، از بین خواهد برد.

بنابراین پرسش تعیین‌کننده صرفا این نیست که تهران در گام بعدی چه خواهد کرد، بلکه این است که دونالد ترامپ در نهایت به توصیه کدام گروه گوش خواهد داد. در حال حاضر اردوگاه راهبردپردازان در این مناقشه دست بالا را دارد، اما تمایل ذاتی ترامپ به معامله و پول ممکن است استدلال سنتی مبتنی بر امنیت ملی را به حاشیه براند.

قدرت دوستان و اعضای خانواده را هم نباید دست‌کم گرفت؛ به‌ویژه نفوذ استیو ویتکاف و جرد کوشنر که به‌عنوان فرستادگان شخصی رئیس‌جمهوری آمریکا برای رسیدگی به دشوارترین مناقشات یعنی پرونده‌های ایران و اوکراین، منصوب شده‌اند و همچنان معتقدند که می‌توان دیپلماسی را نجات داد و با وجود فروپاشی فرضیات پیشین، دستیابی به نوعی تفاهم با تهران هنوز امکان‌پذیر است.

محاسبات آن‌ها بر این اصل استوار است که فشار نظامی در نهایت باید به اهرمی برای مذاکره تبدیل شود تا ترامپ بتواند خود را معمار صلح معرفی کند، نه رئیس‌جمهوری که آمریکا را وارد یک جنگ طولانی دیگر در خاورمیانه کرد.

آن‌ها هشدارها مبنی بر اینکه همه جناح‌های حکومت ایران‌ــ چه به‌اصطلاح اصلاح‌طلبان و چه تندروهای وابسته به سپاه که اکنون بر ایران حکومت می‌کنند‌ــ به یک دکترین واحد وفادارند، جدی نمی‌گیرند و اطمینان دارند که می‌توانند با حاکمان تهران، چه از طریق ترتیباتی درباره تنگه هرمز و چه به شیوه‌ای دیگر، به توافق‌های بزرگ نفتی و مالی دست یابند.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

محور ویتکاف‌ــ‌کوشنر با پیوستن جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، تقویت هم شده است؛ کسی که به نظر می‌رسد اعتبار از دست‌رفته این دو نفر را در حل بحران‌های بزرگ، به‌ویژه جنگ روسیه و اوکراین، کم‌اهمیت می‌داند.

 افزون بر این، هیچ‌یک از آن دو  مورد اعتماد دوستان و دشمنان آمریکا نیستند و تاکنون در عرصه تاکتیکی پیروز، اما از نظر راهبردی بازنده بوده‌اند. دونالد ترامپ نیز این روزها نسبتا خشمگین و شخصا ناراضی است.

در اردوگاه مقابل، مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، قرار دارد که چهره‌های بانفوذ نهادهای امنیت ملی، فرماندهی نظامی و جامعه اطلاعاتی از او حمایت می‌کنند. باید توجه داشت که پیت هگست، وزیر جنگ، دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش، و جان راتکلیف، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، نیز از رهبران این اردوگاه‌اند.

استدلال آن‌ها این است که چالش ایران را دیگر نمی‌توان صرفا به غنی‌سازی اورانیوم تقلیل داد. سال‌ها مذاکره نشان داده که جدا کردن پرونده هسته‌ای و دست‌نخورده باقی گذاشتن برنامه موشکی جمهوری اسلامی ایران، سپاه پاسداران و شبکه نیروهای نیابتی منطقه‌ای آن، تنها به تهران فرصت داده است تا توان خود را بازیابد، نیروهایش را تجدید سازمان کند و نفوذش را گسترش دهد.

این جریان لزوما خواهان یک کارزار نظامی نامحدود نیست، بلکه معتقد است آمریکا اکنون از فرصتی راهبردی برخوردار شده است که شاید دیگر تکرار نشود: تبدیل برتری نظامی قاطع خود به تجدید ساختار سیاسی گسترده‌تر در منطقه‌ای که به سپاه پاسداران امکان داد از عراق تا سوریه، لبنان و یمن قدرت‌نمایی کند.

اختلاف میان این دو جریان بسیار فراتر از یک مناقشه اداری در درون دولت است. این اختلاف بازتاب دو دیدگاه اساسا متفاوت درباره نقش آینده آمریکا در خاورمیانه است. یک دیدگاه می‌کوشد با دستیابی به توافقی دیگر که بتواند رفتار جمهوری اسلامی ایران را به‌طور موقت تعدیل کند، تهران را مهار کند. دیدگاه دیگر در پی برچیدن ساختار منطقه‌ای است که به سپاه پاسداران امکان داد در چندین کشور عربی نفوذی ریشه‌دار پیدا کند.

دونالد ترامپ میان این دو دیدگاه رقیب ایستاده است. او حق تصمیم نهایی را برای خود محفوظ نگه داشته و به سخن کسی گوش خواهد داد که بتواند قانع‌کننده‌تر استدلال کند راهبرد او هم پیروزی، هم مزیت سیاسی و هم منافع مالی به همراه خواهد داشت. با این حال، ترامپ این تصمیم را در خلاء نمی‌گیرد. پس از آشکار شدن ناکامی‌های ناشی از جنگ ناتمام با ایران و فرضیات نادرستی که مبنای تفاهم‌های پس از آن قرار گرفت، یک بازنگری عمیق در سراسر ساختار امنیت ملی آمریکا در جریان است.

امتیازهایی که آمریکا در یادداشت تفاهم داد، تهران را به این نتیجه رساند که واشنگتن بیش از تهران از پیامدهای ادامه رویارویی هراس دارد. عملکرد بعدی جمهوری اسلامی ایران در تنگه هرمز هم این تصور را تقویت کرد و نشان داد سازوکاری که قرار بود تنش‌ها را کاهش دهد، به فرصتی دیگر برای سپاه پاسداران تبدیل شد تا اهرم‌های فشار بیشتری در اختیار بگیرد.

پس از آنکه دولت ترامپ دریافت با امضای یادداشت‌تفاهم مرتکب اشتباهی بزرگ شده و پیامدهای آن را مشاهده کرد، سیاست آمریکا‌ــ هرچند هنوز کاملا انسجام نیافته است‌ــ از مدیریت بحران به سوی فرسایش نظام‌مند توانمندی‌های راهبردی تهران تغییر جهت داد. تشدید دوباره محاصره دریایی، جلوگیری از تسلط موثر تهران بر تنگه هرمز، حفظ گزینه‌های نظامی علیه زیرساخت‌های حیاتی و فرماندهان سپاه پاسداران و مقابله با شبکه نیروهای نیابتی که ایران نفوذ منطقه‌ای خود را بر پایه آن بنا کرده است، دیگر اقدام‌هایی جداگانه نیستند، بلکه اجزای یک چارچوب راهبردی واحدند که موفقیت نهایی آن به این بستگی دارد که ترامپ همین مسیر را ادامه دهد یا به یک توافق ناقص دیگر رضایت دهد که پیش از تحمیل هزینه‌ای راهبردی به تهران، به آن امکان رهایی از فشارها را بدهد.

مارکو روبیو هم بر تحمیل هزینه‌ای راهبردی تاکید دارد و هم مشتاق است روابط آمریکا با متحدان اروپایی را بازطراحی کند؛ رویکردی که حتی از رقبایی مانند چین دعوت می‌کند در ماموریت‌هایی مانند تضمین آزادی کشتی‌رانی در تنگه هرمز مشارکت کنند. این رویکرد یکی از ارکان راهبرد گسترده‌تری است که روبیو امیدوار است توجه و حمایت رئیس‌جمهوری آمریکا را به خود جلب کند.

این تحول در واشنگتن با دگرگونی به همان اندازه مهم در تفکر راهبردی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، به‌ویژه عربستان سعودی، هم‌زمان شده است. ریاض همچنان با جنگ در ایران مخالف و به دیپلماسی متعهد است، اما دیگر معتقد نیست که صرف پرهیز از جنگ می‌تواند امنیت را تضمین کند. به علاوه عربستان سعودی در تغییر رویکردش در قبال تهران تنها نیست؛ به‌ویژه پس از آنکه حاکمان ایران ماهیت و نیات واقعی خود را در برابر کشورهای عربی خلیج فارس آشکار کردند.

حملات نظام‌مند جمهوری اسلامی ایران به کشورهای عربی خلیج فارس و اردن، تهدید کشتی‌رانی و فشارهای مکرر بر زیرساخت‌های حیاتی نشان داد که مدارا با تهران نه توانایی آن را برای اعمال فشار از میان می‌برد و نه قصدش را برای انتقام گرفتن از کشورهای عربی خلیج فارس کاهش می‌دهد. مسئله هم فقط اعمال فشار نیست، بلکه از نگاه نویسنده، با خصومتی عمیق به چشم‌اندازی که رهبرانی مانند شاهزاده محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، برای آینده جهان عرب در نظر گرفته‌ است، هم ارتباط دارد.

اکنون بیش‌از‌پیش روشن شده است که تا وقتی عراق، سوریه، لبنان و یمن در شبکه نفوذ ایران گرفتار باشند، کشورهای خلیج فارس همچنان با آسیب‌پذیری‌های راهبردی روبه‌رو خواهند بود که هر زمان تنش‌های منطقه‌ای شدت بگیرد، می‌توان از آن‌ها بهره‌برداری کرد. سیاست‌گذاران در آمریکا، اروپا و خاورمیانه اکنون این واقعیت را به‌خوبی درک کرده‌اند.

هدف امروز عربستان سعودی جایگزین کردن دیپلماسی با رویارویی نیست، بلکه می‌خواهد از مدیریت صرف خطر فراتر برود و محیط راهبردی‌ را که اساسا این خطر را ایجاد می‌کند، دگرگون کند.

یکی از اجزای اساسی این راهبرد گسترش شراکت آمریکا و عربستان سعودی در حوزه‌های دفاعی، فناوری‌های پیشرفته، انرژی، کریدورهای اقتصادی و همکاری‌های هسته‌ای غیرنظامی است. توافق هسته‌ای در حال شکل‌گیری میان واشنگتن و ریاض هم عمق این سرمایه‌گذاری راهبردی را نشان می‌دهد، هرچند دونالد ترامپ کوشیده است اجرای آن را به پیوستن عربستان سعودی به پیمان ابراهیم مشروط کند.

ریاض همچنان تاکید دارد که عادی‌سازی روابط با اسرائیل به پیشرفت معنادار در مسیر تشکیل کشور فلسطین وابسته است. با این حال، برای رهبران سعودی امیدوارکننده است که می‌بینند رئیس‌جمهوری آمریکا اسرائیل را وادار می‌کند به خروج کامل از لبنان متعهد شود و رسما تثبیت کند که هیچ ادعای ارضی به لبنان ندارد. این تحول می‌تواند قواعد بازی را تغییر دهد.

اعمال فشاری مشابه برای واداشتن اسرائیل به اعلام تعهد به کنار گذاشتن مخالفت مطلق با تشکیل کشور فلسطین، می‌تواند زمینه پیوستن عربستان سعودی را به پیمان ابراهیم و در نتیجه عادی‌سازی روابط با اسرائیل را فراهم کند.

تمایل ترامپ به شخصی‌سازی سیاست خارجی و تقلیل روابط راهبردی به معاملات فوری و بده‌بستان‌محور، ممکن است با ترجیح عربستان سعودی برای ایجاد چارچوبی بلندمدت در منطقه که بر منافع راهبردی پایدار استوار باشد، نه مبادلات سیاسی کوتاه‌مدت، تعارض پیدا کند، اما اگر دونالد ترامپ به چشم‌انداز در حال شکل‌گیری برای تضعیف حکومت تهران‌ــ فراتر از مهار صرف آن‌ــ متعهد باشد، اگر سنت چهار دهه‌ای آمریکا را در زمینه کمک به بقای این حکومت، از جمله از طریق جنگ‌هایی مانند جنگ عراق در دوران جورج دبلیو بوش، معکوس کند و اگر در محدود کردن بلندپروازی‌های توسعه‌طلبانه اسرائیل جدی باشد، در آن صورت می‌توان او را واقعا معمار خاورمیانه جدید دانست.

تحقق این امر به این بستگی دارد که در نبرد میان معامله‌گران حلقه خانواده و دوستان از یک سو و راهبردپردازان امنیت ملی آمریکا از سوی دیگر، کدام طرف بتواند ترامپ را با خود همراه کند.

برگرفته از العربیه

دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.

بیشتر از دیدگاه