بیشتر ساکنان امروز خاورمیانه، سال ۱۳۵۷ را نه به چشم دیدهاند و نه خاطرهای از آن دارند، اما همچنان در سایه پیامدهای آن زندگی میکنند- سالی که آثارش از مرزهای زمان فراتر رفت و ردپای آن بر سیاست، امنیت، ثبات و حتی زندگی روزمره ملتهای منطقه باقی ماند.
آن سال خاورمیانه را به دورهای تازه وارد کرد که در آن طوفانهای سیاسی، جنگهای طولانی و رهبرانی با پروژههای بزرگ و جاهطلبانه، سیمای منطقه را دگرگون کردند. از همین رو، برخی تحلیلگران معتقدند میان رویدادهای آن سال و تحولات کنونی در تنگه هرمز، درپی جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و توان نظامی آن، پیوستگی تاریخی وجود دارد.
سخن از سال ۱۳۵۷ است؛ سالی که از نظر اهمیت، تاثیرگذاری و میزان مخاطرات بهسختی میتوان در تاریخ معاصر خاورمیانه نمونهای همتراز آن یافت. در آن سال، هواپیمای حامل آیتالله خمینی از پاریس به تهران آمد و در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست و آغازگر تحولی شد که دامنه آثار آن بهسرعت از مرزهای ایران فراتر رفت.
انقلاب خمینی با تثبیت اصل «ولایت فقیه» بهعنوان شالوده نظام جدید، نهتنها ساختار قدرت در داخل آن کشور را دگرگون کرد، بلکه پیامها و پیامدهایش را به سراسر منطقه فرستاد.
در همان سال، عراق نیز دگرگونی مهمی را در راس هرم قدرت شاهد بود. صدام حسین که بهتدریج به چهره بلامنازع نظام سیاسی عراق تبدیل شده بود، احمد حسن البکر، رئیسجمهوری وقت عراق، را از قدرت کنار زد و او را به بازنشستگی واداشت- کنارهگیری که شاید بیش از آنکه نتیجه کهولت سن باشد، بازتاب تلخیهای تجربه قدرت و حسرتهای سیاسی بود.
در همان سال بود که انور سادات، رئیسجمهوری مصر، و مناخیم بگین، نخستوزیر اسرائیل، هم با میانجیگری جیمی کارتر، رئیسجمهوری وقت آمریکا، در واشنگتن توافق کمپ دیوید را امضا کردند. این توافق نخستین صلح رسمی میان یک کشور عربی و اسرائیل بود که معادلات سیاسی منطقه را وارد مرحلهای تازه کرد و آثار آن تا امروز نیز در مناسبات خاورمیانه مشهود است.
این تحولات با رویدادی بزرگ در عرصه بینالمللی نیز درهم آمیخت. در آن سال، لئونید برژنف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی، با تصمیم به اشغال افغانستان اشتباهی راهبردی مرتکب شد که پیامدهای آن فراتر از هر پیشبینی گسترش یافت و مسکو را در باتلاقی گرفتار کرد که خروج از آن سالها به طول انجامید و هزینههای سنگینی بر این ابرقدرت تحمیل کرد.
تاثیر این جنگ تنها به سرنوشت شوروی هم محدود نماند. در میان صفوف جنگجویانی که برای مقابله با نیروهای شوروی به افغانستان رفتند، چهرهای به نام اسامه بنلادن نیز حضور داشت که سالها بعد به یکی از تاثیرگذارترین بازیگران غیردولتی جهان تبدیل شد.
او در آغاز هزاره جدید با حملات یازدهم سپتامبر به نیویورک و واشنگتن، جهان را به مرحلهای تازه از منازعات و تحولات امنیتی وارد کرد. این حملات زنجیرهای از رویدادها را به دنبال آورد که در نهایت به لشکرکشی آمریکا به منطقه و سرنگونی رژیم صدام حسین انجامید- رخدادی که هرچند هدف مستقیم بنلادن نبود، اما در عمل راه را برای فروپاشی نظام حاکم بر عراق و دگرگونی عمیق توازن قدرت در خاورمیانه هموار کرد.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
در ۲۶ دی ۱۳۵۷، ایران یکی از سرنوشتسازترین لحظات تاریخ معاصر خود را شاهد بود. در حالی که موج اعتراضات و تظاهرات سراسر کشور را فرا گرفته بود، محمدرضا شاه پهلوی ایران را ترک کرد و زمام امور را به دولت شاپور بختیار سپرد.
نقطه عطف بعدی نیز چندان به تاخیر نیفتاد. در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷، هواپیمایی از پاریس در فرودگاه مهرآباد تهران به زمین نشست که مسافری متفاوت و سرنوشتساز را با خود حمل میکرد: آیتالله روحالله خمینی که پس از ۱۴ سال تبعید به کشور بازمیگشت.
تحولات ایران با دقت در پایتختهای منطقه و جهان دنبال میشد. بسیاری از رهبران میکوشیدند ابعاد این دگرگونی بزرگ را درک کنند، اما در میان آنان، شاید هیچکس به اندازه صدام حسین نگران نبود؛ سیاستمداری که آن زمان هنوز در جایگاه معاون رئیسجمهوری عراق قرار داشت، اما عملا به قدرتمندترین چهره نظام بعثی تبدیل شده بود. تحولات در تهران با اعلام تاسیس «جمهوری اسلامی»، تثبیت اصل ولایت فقیه و گنجاندن بندی در قانون اساسی که «صدور انقلاب» را به بهانه «حمایت از مظلومان» تایید میکرد، سرعت گرفت.
صدام با ترور خمینی مخالفت کرد
ممکن بود همه این رخدادها هرگز به وقوع نپیوندند یا دستکم به شکلی متفاوت رقم بخورند. خمینی در سالهای اقامت خود در نجف، برای حکومت عراق دردسرساز بود. او بارها کوشید از محدودیتها و ضوابطی که کشور میزبان بر فعالیتهایش اعمال میکرد، فراتر رود و آزادی عمل بیشتری به دست آورد. در ۱۵ اسفند ۱۳۵۳، محمدرضا شاه پهلوی و صدام حسین با میانجیگری هواری بومدین، رئیسجمهوری وقت الجزایر، «توافق الجزایر» را امضا کردند؛ توافقی که قرار بود به یکی از مهمترین اختلافات میان ایران و عراق پایان دهد.
بر اساس این توافق، دو کشور متعهد شدند از حمایت مخالفان و گروههای معارض یکدیگر دست بردارند و از دخالت در امور داخلی طرف مقابل خودداری کنند. از همینجا، حضور خمینی در نجف به موضوعی حساس و پیچیده در روابط دو کشور تبدیل شد که بعدها پیامدهای مهمی برای ایران، عراق و کل منطقه به همراه داشت.
دستگاههای امنیتی عراق در مقطعی تلاش کرد فعالیتهای خمینی را مهار کند، اما او عملا از پایبندی کامل به تعهد مربوط به خودداری از هرگونه فعالیت علیه نظام شاه سر باز میزد. برخی نهادهای امنیتی به صدام پیشنهاد دادند که عملیات ترور خمینی طراحی و در عین حال، به دستگاههای امنیتی شاه نسبت داده شود، اما واکنش صدام غیرمنتظره بود. او از این پیشنهاد شگفتزده شد و گفت: «آیا پیشنهاددهندگان نمیدانند که عراق به مهمانان خود خیانت نمیکند؟» و بدین ترتیب، خمینی زنده ماند.
جاسازی بمب در بالش خمینی
با آغاز جنگ ایران و عراق، معادلات کاملا دگرگون شد و موضوع ترور خمینی به یکی از دغدغههای اصلی برزان تکریتی، رئیس وقت اطلاعات عراق، تبدیل شد. با این حال، دسترسی به خمینی کار سادهای نبود. بهویژه اینکه ایران تا سال ۱۹۸۱ هنوز ساختارهای امنیتی و اطلاعاتی خود را بهطور کامل تثبیت نکرده بود.
برزان همچنان بر ضرورت هدف قرار دادن خمینی اصرار داشت و دستگاههای اطلاعاتی عراق نیز توانستند به یکی از روحانیون نزدیک به او دسترسی پیدا کنند. در همین چارچوب، یک بمب کوچک در بالش پر او جاسازی شد. با این حال، این عملیات به نتیجه نرسید، زیرا انفجار زمانی رخ داد که خمینی در محل حضور نداشت و در نتیجه آسیبی ندید. این روایت را سالم الجمیلی، مدیر بخش آمریکا در دستگاه اطلاعاتی عراق در دوران صدام حسین، نقل کرده است.
برخی رویدادها نیز در مسیر زندگی خمینی نقش ایفا کردند. در مقطعی، او ناچار شد به خواست دولت عراق برای ترک این کشور تن بدهد و خاک عراق را ترک کند. در روایتی دیگر که بعدها مطرح شد، عبدالحلیم خدام، معاون پیشین رئیسجمهوری سوریه و از چهرههای جداشده از نظام بشار اسد، گفت که در دوران اقامت خمینی در نجف، برخی نزدیکان او تلاش کرده بودند امکان انتقال او به سوریه را بررسی کنند و نظر مقامهای دمشق را دراینباره جویا شوند.
به گفته خدام، حافظ اسد، رئیسجمهوری وقت سوریه، اساسا به پذیرش چنین مهمانی تمایلی نداشت، زیرا بیم آن میرفت که حضور خمینی در سوریه نهتنها روابط بغداد و دمشق را متشنج کند، بلکه زمینهساز تنشهای گستردهتر و شاید درگیری نظامی میان دو کشور شود.
بنابراین به نزدیکان او توصیه شد که احتمال موافقت الجزایر برای میزبانی از خمینی بررسی شود. با این حال، این گزینه هم چندان موردتوجه قرار نگرفت، زیرا از یک سو فاصله جغرافیایی و از سوی دیگر احتمال اعمال محدودیتهای جدی، آن را به انتخابی کمجاذبه تبدیل میکرد.
خدام در ادامه روایت خود میگوید که پذیرش غیرمنتظره فرانسه برای میزبانی خمینی و فراهم شدن امکان فعالیت و حضور رسانهای گسترده برای او، برایش شگفتآور بود. اقامت خمینی در نوفل لوشاتو بهتدریج این منطقه را به کانون توجه رسانههای بینالمللی و محل رفتوآمد خبرنگاران، سیاستمداران و فعالان مختلف تبدیل کرد.
در آن زمان، دستگاههای امنیتی عراق تلاش داشتند میزان نفوذ و نیات این روحانی را دقیقتر بسنجند. در این میان، علی باوه که مسئول ارتباط دستگاه اطلاعات عراق با خمینی در دوران اقامت او در نجف بود، نقش واسطه اصلی را بر عهده داشت و برخی تسهیلات ارتباطی را نیز برای او فراهم میکرد. از همینجا ایده اعزام علی باوه به پاریس شکل گرفت تا از نزدیک وضعیت را بررسی کند و از شرایط و تحولات پیرامون خمینی گزارشی دقیق به بغداد ارائه دهد.
به گفته برخی افسران اطلاعاتی در دوران رژیم صدام، علی باوه در این سفر فرد دیگری را نیز همراه برد که ساعتی در اختیار داشت که امکان ضبط مکالمات را فراهم میکرد. در جریان این دیدار، خمینی از مهمانان خود استقبال کرد، اما هیچ نشانهای از انعطاف در مواضعش نشان نداد. هنگامی که از او درباره برنامههای مرحله بعد پرسیده شد، پاسخ صریح و تکاندهنده داد. او گفت که هدف بعدی «سرنگونی رژیم کافر بعث» خواهد بود.
هراس صدام از نظریه ولایت فقیه
زمانی که خمینی در تهران ظاهر شد، صدام به این نتیجه رسید که موج تحولات بهزودی از مرزهای ایران فراتر خواهد رفت و عراق را نیز دربر خواهد گرفت. به گفته یکی از کارکنان پیشین کاخ ریاستجمهوری عراق، مسئله که بیش از همه ذهن صدام را درگیر کرده و به دغدغهای پایدار برای او تبدیل شده بود، مفهوم «ولایت فقیه» بود؛ اندیشهای که خمینی آن را در مرکز ساختار سیاسی جمهوری اسلامی قرار داد و به آن جنبهای فراتر از یک نظریه صرفا فقهی بخشید.
صدام «ولایت فقیه» را چنین تعبیر میکرد که فردی غیرعراقی میتواند از شیعیان عراق مطالبه وفاداری کند؛ برداشتی که از نگاه او، نوعی نفوذ و شکاف در ساختار وحدت ملی عراق به شمار میرفت. همین نگرانی باعث شد که این موضوع را تهدیدی مستقیم علیه انسجام کشور تلقی کند. او در دفتر کار خود جزوهای کوچک درباره «ولی فقیه» و اختیارات آنــ آنگونه که خمینی آن را تبیین کرده بودــ داشت و بارها به آن رجوع میکرد.
صدام در شهریور ۱۳۵۹، هنگام دیدار با حامد الجبوری، وزیر دولت در امور خارجه، آن جزوه را به او نشان داد.
صدام بر این باور بود که جنگ اجتنابناپذیر است و خمینی در پی آن است که با فرو ریختن «سد عراق»، راه نفوذ به جهان عرب را هموار کند. از نگاه او، اگر اقدام نمیکرد و در وضعیت انتظار باقی میماند، ممکن بود رویارویی با نظام جدید ایران به درگیری در خیابانهای بغداد کشیده شود. بنابراین ترجیح داد این نبرد را پیش از رسیدن به داخل کشور و در مرزها آغاز کند.
برخی بر این باورند که احساس نزدیک بودن جنگ این تصور را در صدام تقویت کرد که عراق بیش از هر زمان دیگری به یک تصمیمگیرنده واحد و مقتدر در کاخ ریاستجمهوری نیاز دارد. همین برداشت زمینه سیاسی لازم را برای انتقال کامل قدرت از احمد حسن البکر به صدام فراهم کرد و به عنوان یک ضرورت امنیتی و راهبردی توجیه شد.
پس از بازگشت حزب بعث به قدرت در سال ۱۳۴۷، صدام جایگاه «مرد شماره ۲» را برگزید تا از مشروعیت احمد حسن البکر در ارتش و حزب بهره ببرد و همزمان زمینه را برای بازطراحی تدریجی نهادهای نظامی و مدنی زیر سایه رهبری جدید فراهم کند. در ۲۵ تیر ۱۳۵۸، احمد حسن البکر، چهرهای که هرچند سالها عنوان رئیسجمهوری را حفظ کرد، عملا در ساختار قدرت به حاشیه رانده شده بود، از قدرت کنار رفت. با این تحول، عصر صدام حسین رسما آغاز شد.
الجبوری روایت میکند که در سال ۱۳۵۳ میان او و صدام اختلافی پیش آمد. به همین دلیل راهی کاخ ریاستجمهوری شد و احمد حسن البکر از او استقبال کرد. او به رئیسجمهوری گفت که برای تقدیم استعفای خود آمده است. سپس ماجرا را اینگونه نقل میکند: «البکر از جای برخاست، به صندلی ریاستجمهوری خیره شد و با لحنی آمیخته به اندوه و اعتراض گفت: این کرسی حتی نمیتواند شان و جایگاه رئیسجمهوری را حفظ کند. سپس به صندلی خود بازگشت و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، ادامه داد: استعفا را فراموش کن. من اختیار پذیرش استعفای تو را ندارم. مگر کسی استعفای مرا پذیرفت؟ ما اینجا بیش از آنکه صاحباختیار باشیم، اسیریم و حق استعفا نداریم.»
سر ایرانیان را خواهیم شکست
صدام حسین تصمیم برای جنگ با ایران را پیش از آنکه رسما به مقام ریاستجمهوری برسد، اتخاذ کرده بود. صلاح عمر العلی از جمله چهرههایی بود که از سالهای نخست قدرتگیری حزب بعث در کنار صدام قرار داشت. او سال ۱۳۴۷، زمانی که رهبران حزب بعث کاخ ریاستجمهوری عبدالرحمن عارف را محاصره و به کنارهگیری از قدرت وادار کردند، کنار صدام حضور داشت. صلاح عمر العلی پس از استقرار حکومت بعث، به عضویت شورای فرماندهی انقلاب و رهبری منطقهای حزب درآمد و مسئولیتهای مهمی در دولت بر عهده گرفت. این جایگاه، او را به یکی از شاهدان نزدیک تحولات درونی حاکمیت عراق و روند صعود تدریجی صدام به راس هرم قدرت تبدیل کرده بود.
در سپتامبر ۱۹۷۹، صدام حسین به همراه رئیسجمهوری عراق در اجلاس جنبش عدم تعهد که در هاوانا، پایتخت کوبا، برگزار میشد شرکت کرد. در جریان این نشست، او میزبان ابراهیم یزدی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، بود. با وجود اختلافات و تنشهای مرزی که میان دو کشور وجود داشت، فضای مذاکرات در مجموع سازنده و مثبت توصیف شد و دو طرف تلاش کردند بر ضرورت مدیریت اختلافات و حفظ کانالهای ارتباطی تاکید کنند.
صلاح عمر العلی میگوید که در پی فضای مثبت حاکم بر دیدار با مقامهای ایرانی، امیدوار بود زمینه برای کاهش تنشها و گسترش تفاهم میان دو کشور فراهم شود. به همین دلیل، پس از پایان جلسه و زمانی که صدام در باغ محل اجلاس قدم میزد، با او درباره اهمیت حلوفصل مسالمتآمیز اختلافات و ضرورت تمرکز بر توسعه و سازندگی سخن گفت، اما به گفته العلی، پاسخ صدام کاملا متفاوت بود و او پس از لحظاتی تامل گفت: «صلاح، متوجه باش! چنین فرصتی شاید تنها یک بار در هر ۱۰۰ سال فراهم شود. این فرصت اکنون در اختیار ما است. ما ایرانیها را شکست خواهیم داد، همه سرزمینهایی را که در اختیار دارند بازپس خواهیم گرفت و شطالعرب را دوباره به عراق بارمیگردانیم.»
صدام سپس با لحنی جدیتر ادامه داد: «دیگر نمیخواهم سخنی از راهحل مسالمتآمیز، راهحل انسانی یا رفع اختلافات با ایران از زبان تو بشنوم. خودت را برای ماموریت در سازمان ملل آماده کن و آنچه را میگویم به خاطر بسپار: ما ایرانیها را درهم خواهیم شکست و همه مناطق مورداختلاف را بازپس خواهیم گرفت.»
العلی این گفتگو را نشانه آن میداند که صدام آن زمان، تصمیمش را برای ورود به رویارویی نظامی با ایران گرفته بود؛ تصمیمی که حدود یک سال بعد با آغاز جنگ ایران و عراق به واقعیت تبدیل شد.
صدام حسین درباره نظریه «ولایت فقیه» و تاثیری که ممکن بود بر شیعیان عراق بگذارد، نگرانی عمیقی داشت. او تحولات پس از انقلاب خمینی را با دقت دنبال میکرد و بر این باور بود که تهران با اتخاذ مواضع ضدآمریکایی، واشنگتن را به یکی از اصلیترین دشمنانش تبدیل کرده است. در عین حال، صدام معتقد بود که اتحاد جماهیر شوروی نیز از گسترش نفوذ و پیامهای انقلاب خمینی به جمهوریهای مسلماننشین خود نگران است.
از نگاه او، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس نیز در معرض اهداف و پیامدهای انقلاب جدید ایران قرار داشتند و خود را در برابر موجی میدیدند که میتوانست توازنهای موجود منطقه را بر هم بزند. صدام جنگ با ایران را تنها یک منازعه مرزی یا اختلاف میان دو کشور نمیدانست. او این رویارویی را بخشی از یک ماموریت بزرگتر برای مهار نفوذ انقلاب خمینی در منطقه تلقی میکرد و بر این باور بود که این جنگ میتواند از حمایت سیاسی جهان عرب و درک قدرتهای بینالمللی برخوردار شود. از نگاه او، عراق در خط مقدم این نبرد قرار داشت و تنها کشوری بود که میتوانست مانع گسترش موجی شود که به اعتقادش ثبات منطقه را تهدید میکرد.
فرد دیگری که باور داشت انقلاب خمینی معادلات منطقه و حتی مرزهای سیاسی آن را دستخوش دگرگونی خواهد کرد، ملک حسین، پادشاه وقت اردن بود. او نیز مانند بسیاری از رهبران منطقه، تحولات ایران را رخدادی فراتر از یک تغییر حکومت میدید و پیامدهای آن را برای سراسر خاورمیانه مهم ارزیابی میکرد. با این حال، صدام در ارزیابی خود از شرایط ایران به این نتیجه رسیده بود که ارتش این کشور پس از انقلاب دچار ضعف و ازهمگسیختگی شده و جمهوری اسلامی هنوز درگیر بحرانهای داخلی و کشمکشهای دوران گذار است. از این رو، گمان میکرد که یک عملیات نظامی سریع میتواند به پیروزی قاطع عراق منجر شود، اما آنچه در محاسبات او جایی نداشت، واکنش جامعه ایران به ورود نیروهای عراقی به خاک کشورشان بود.
حمله عراق موجب برانگیخته شدن احساسات ملی در کنار انگیزههای مذهبی شد و جنگ را به مسیری متفاوت از آنچه صدام انتظار داشت، کشاند. در روزهای نخست جنگ، وزارت اطلاعرسانی عراق از شماری از رسانهها و موسسات مطبوعاتی عربی دعوت کرد تا از نزدیک تحولات جبههها را پوشش دهند. روزنامه «النهار» لبنان نیز مرا برای این ماموریت اعزام کرد.
سفر با پرواز به امان آغاز شد و سپس از طریق مسیر زمینی به بغداد ادامه یافت. وزارت اطلاعرسانی عراق برنامهای برای بازدید خبرنگاران از مناطق جنگی تدارک دیده بود و در همین چارچوب، راهی بصره شدیم. در جریان حضور ما در این شهر، هواپیماهای ایرانی بخشهایی از اطراف آن را هدف حمله قرار دادند. پس از آن، مسئولان عراقی به ما اجازه دادند وارد مناطقی از خاک ایران شویم که به تصرف ارتش عراق درآمده بود.
من در شهر مرزی مهران صحنهای را دیدم که هرگز از خاطرم پاک نمیشود. دو سرباز عراقی مردی ایرانی را که آثار هراس و اضطراب بهوضوح در چهرهاش نمایان بود، به سوی مکانی که آن را «محل امن» مینامیدند، هدایت میکردند. در همان لحظه، این پرسش در ذهنم شکل گرفت که اگر روزی ایران فرصت انتقام پیدا کند، چه بر سر عراق خواهد آمد؟ سوالی که سالها بعد، با تغییر موازنههای جنگ و انتقال نبرد به داخل خاک عراق، پاسخی تلخ و واقعی یافت.
رویاهای صدام از جنگ با ایران محقق نشد. نه نظام سیاسی ایران سقوط کرد و نه کشور دچار فروپاشی شد. خمینی با قاطعیت و بدون مشارکت نیروهای سیاسی متنوعی که در انقلاب نقش داشتند، ساختار ولایت فقیه را تثبیت کرد و آن را به محور اصلی نظام جدید تبدیل کرد. آنچه صدام از این جنگ به دست آورد، در عمل چیزی جز پذیرش آتشبس نبود. او زمانی احساس رضایت کرد که خبر سخن گفتن خمینی از «نوشیدن جام زهر» را شنید، اما با اعلام خبر درگذشت خمینی، دستور داد هیچگونه ابراز شادی یا نمایش خوشحالی صورت نگیرد و تاکید کرد که «شادی از مصیبت دیگران در سنت ما جایی ندارد».
وزیر دفاع و رئیس ستاد کل ارتش آخرین کسانی بودند که از حمله به کویت اطلاع یافتند
در سالهای بعد، رخدادهای دیگری نیز در منطقه به سود ایران رقم خورد که گاه حتی برای خبرنگاران شگفتانگیز و باورنکردنی به نظر میرسید. سپهبد نزار الخزرجی، رئیس ستاد ارتش عراق، در روایت خود از حمله به کویت در تابستان سال ۱۳۶۹ میگوید که خود او نیز از جزئیات ماجرا دیرتر از دیگران مطلع شد.
او میگوید: «شب حادثه در خانه خواب بودم. صبح زود علاء الجنابی، دبیرکل فرماندهی کل، با من تماس گرفت و خواست به مقر فرماندهی بروم. وقتی وارد دفترش شدم، گفت: کویت را اشغال کردیم. پرسیدم چگونه؟ پاسخ داد: گارد جمهوری، نیروی هوایی و هوانیروز عملیات اشغال کویت را کامل کردند.»
به گفته او، حدود یک ربع بعد، عبدالجبار شنشل، وزیر دفاع نیز وارد شد و به همین ترتیب به او اطلاع داده شد. الخزرجی با اشاره به این واقعه میگوید: «تصور کنید ارتشی وارد چنین ماجراجویی بزرگی شود، بدون آنکه وزیر دفاع و رئیس ستاد کل از آن مطلع باشند.»
سه یا چهار روز بعد، صدام حسین، عبدالجبار شنشل و نزار الخزرجی را احضار کرد. او در این دیدار گفت که عمدا آنها را در جریان قرار نداد تا عملیات حالت غافلگیرکننده داشته باشد. سپس با لحنی صریح افزود: «من کویت را با یگانهایی که مستقیم زیر نظر خودم بودند، آزاد کردم، نه با یگانهای شما».
الخزرجی اقدام صدام را رفتاری ماجراجویانه و شتابزده توصیف میکند که از غرور ناشی از تصور پیروزی در جنگ با ایران سرچشمه میگرفت. به باور او، ارتشی بزرگ که خود را پیروز میپنداشت، در کنار کشوری بدهکار و فرسوده از جنگ، و رهبری که در ارزیابی موازنههای قدرت دچار خطا شده بود، زمینهساز چنین تصمیمی شد.
او میگوید صدام این تصور را داشت که غرب با قرار گرفتن بخش بزرگی از منابع نفتی منطقه در اختیار رهبری که قادر به ایجاد ثبات و تضمین جریان نفت باشد، مخالفتی نخواهد کرد. الخزرجی میگوید: «صدام که همواره شیفته شخصیتهایی چون صلاحالدین و استالین بود، شاید چنین میپنداشت که ایالات متحده نیز میتواند او را بهعنوان شریکی در معادلات منطقهای بپذیرد.»
این تحول در عمل به سود میراث سیاسی خمینی تمام شد. توجه جهان و کشورهای منطقه به «خطر عراق» معطوف شد و در مقابل، حساسیت به «خطر رژیم ایران» کاهش یافت. عملیات «طوفان صحرا» صدام را از کویت بیرون راند و او را در وضعیتی تضعیفشده و محاصرهشده قرار داد، در حالی که ایران فرصت یافت نفسی تازه کند و خود را برای ادامه و پیگیری پروژه منطقهایاش آماده سازد.
هدیه اسامه بن لادن و جورج بوش به ایران
در سال ۱۹۷۹ مجموعهای از تحولات بهسرعت در هم تنیده شد. ارتش سرخ شوروی با هدف حمایت از حکومت همپیمان خود وارد افغانستان شد؛ اقدامی که نخستین مداخله گسترده نظامی اتحاد شوروی خارج از حوزه سنتی بلوک شرق به شمار میرفت. این رویداد در پایتختهای غربی بهعنوان زنگ خطری جدی تلقی شد و ایالات متحده در واکنش، سیاستی سختگیرانه برای تحمیل هزینه به مسکو در پیش گرفت.
در پی این تحولات، هزاران نفر از کشورهای مختلف عربی و اسلامی به سوی افغانستان سرازیر شدند. واشنگتن نیز در این معادله، از موج احساسات ضدشوروی بهره گرفت و به حمایت از گروههای موسوم به «مجاهدین» پرداخت و بخشی از آنان را تسلیح کرد. در میان داوطلبان، اسامه بن لادن نیز حضور داشت. همین جنگ و مداخلات خارجی بود که بعدها زمینه شکلگیری شبکهای را فراهم کردد که با نام «القاعده» شناخته شد.
در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، جهان با شوکی عظیم روبرو شد. اسامه بن لادن با حملاتی در واشنگتن و نیویورک، دامنه درگیری را به خاک ایالات متحده کشاند. در این عملیات، هواپیماهای مسافربری بهعنوان ابزار حمله به کار گرفته شدند و به برجهای مرکز تجارت جهانی کوبیده شدند؛ حادثهای که به کشته و زخمی شدن هزاران نفر انجامید. این رویداد پیامدهایی بسیار گسترده و عمیق به جا گذاشت و معادلات امنیتی و سیاسی جهان را بهطور جدی دگرگون کرد.
آمریکا در ژرفترین لایههای نمادهای قدرت و اعتبار خود هدف قرار گرفت و جهان در انتظار واکنش «امپراتوری زخمی» ماند. جورج بوش پسر با اتکا به توصیه نهادهای نظامی و امنیتی و در فضای حمایت نومحافظهکاران، چارچوب پاسخ را شکل داد. این واکنش ابتدا با سرنگونی رژیم طالبان در افغانستان آغاز شد و سپس به مرحلهای گستردهتر رسید که با حمله به عراق و سقوط حکومت صدام حسین ادامه یافت که پیامدهای عمیقی بر ساختار امنیتی و سیاسی خاورمیانه داشت.
ژنرالهای سپاه پاسداران خود را در برابر سناریویی تقریبا غیرقابل تصور میدیدند. در افغانستان، رژیمی که در تقابل با ایران قرار داشت، با مداخله آمریکا سقوط کرد و در عراق نیز سرنوشت مشابهی برای حکومت صدام حسین که ایران در جنگی طولانی نتوانسته بود آن را سرنگون کند، رقم خورد. حکومت ایران نهتنها از روند سقوط این دو نظام جلوگیری نکرد، بلکه در عمل مسیر تحولات را بهگونهای مدیریت کرد که مانع جدی برای تحقق این تغییرات نیز ایجاد نشود.
رژیم ایران از فروپاشی دشمنان پیرامونی خود خرسند شد، اما در عین حال با واقعیتی تازه روبرو شد: استقرار نیروهای «شیطان بزرگ» در دو سوی مرزهایش. این وضعیت، آغازگر مرحلهای جدید در روابط ایران و ایالات متحده بود که طی آن شماری از فرماندهان سپاه قدس، از جمله قاسم سلیمانی، مامور شدند تا با راهبردی غیرمستقیم و حسابشده، به تضعیف حضور نظامی آمریکا در منطقه، بهویژه در عراق، بپردازند، بدون آنکه این روند به رویارویی مستقیم و آشکار با واشنگتن کشیده شود.
اسامه بن لادن ناخواسته هدیهای ارزشمند به رژیم ایران داد. پس از حملات ۱۱ سپتامبر به واشنگتن و نیویورک، جهان درگیر تهدید القاعده شد و سپس توجه خود را به تهدید صدام حسین معطوف کرد که رسانههای غرب آن را به عنوان خطری برای منطقه و جهان بزرگنمایی کرده بودند. به این ترتیب، بن لادنــ ناخواستهــ در شکلگیری شرایطی که سرانجام به سقوط رژیم صدام انجامید،نقش داشت.
دولت جورج بوش پسر با طرح اتهاماتی علیه رژیم صدام حسین، زمینه را برای توجیه اقدام نظامی علیه رژیم عراق فراهم کرد. در این چارچوب، بغداد به ادامه تلاش برای دستیابی به سلاحهای کشتار جمعی و نیز ایجاد مانع در برابر فعالیت بازرسان بینالمللی متهم شد. علاوه بر آن، حکومت عراق به ادامه پیگیری برنامههای حساس تسلیحاتی، از جمله در حوزه هستهای، متهم شد که بخشی از آن به روایتها و اظهارات منتشرشده در دوره جدایی حسین کامل، داماد صدام، نسبت داده میشد.
با این حال خطرناکترین بخش این پرونده تلاش برای ایجاد ارتباط میان رژیم عراق و گروه «القاعده» بود؛ بهویژه طرح فرضیه ارتباط میان صدام حسین و اسامه بن لادن، که در شکلگیری فضای سیاسی و رسانهای پیش از جنگ نقشی مهم ایفا کرد.
هیچ همکاری بین رژیم صدام حسین و القاعده وجود نداشت، اما رئیسجمهوری عراق با بررسی امکان چنین همکاری اشتباه را مرتکب شده بود. در طول اقامت اسامه بن لادن در خارطوم، فاروق حجازی، یک مقام اطلاعاتی عراق، با میانجیگری دکتر حسن الترابی، رهبر اسلامگرای سودانی، با بن لادن ملاقات کرد.
بحث میان دو طرف طولانی و دشوار بود. پس از بازگشت به عراق، حجازی به صدام توصیه کرد که پرونده این موضوع را ببندد و در نتیجه، هرگونه تماس در همان مرحله اولیه متوقف شد. من این روایت را از سالم الجمیلی، رئیس وقت بخش آمریکایی اطلاعات عراق، شنیدم که در تلاش برای برقراری نخستین تماس با بن لادن از طریق یک واسطه سوری بود که در نهایت بهجایی نرسید و ناکام ماند.
سفر اسد به تهران در وضعیتی نگرانکننده
رویداد دیگری نیز در شکلگیری مرحله بعدی تحولات منطقه نقش داشت. چند روز قبل از حمله آمریکا به عراق، هواپیمای بشار اسد، رئیسجمهوری سوریه، در تهران به زمین نشست. محور اصلی گفتگوهای او با محمد خاتمی، رئیسجمهوری وقت ایران و علی خامنهای، رهبر وقت جمهوری اسلامی، نگرانی مشترک از جنگ پیش رو بود.
در این دیدارها این برداشت شکل گرفت که استقرار پایدار نیروهای آمریکایی در عراق میتواند مقدمهای برای گسترش نفوذ نظامی آنها به سوریه یا ایران باشد. بر همین اساس، دو طرف بر ضرورت تضعیف و فرسایش حضور آمریکا از طریق حمایت از «مقاومت» تاکید کردند. در برخی از این رایزنیها، قاسم سلیمانی نیز حضور داشت. در ادامه، بر مبنای همین درک مشترک، سوریه تسهیل عبور نیروهای موسوم به «مجاهدین» و گروههای مقاومت به داخل عراق را بر عهده گرفت و سلیمانی نیز به شکلگیری و گسترش شبکههای مقاومت در داخل این کشور نقشی فعال ایفا کرد.
از سوی دیگر، رژیم ایران از موقعیت جغرافیایی خود بهعنوان یک مزیت راهبردی استفاده کرد و توانست جای پای خود را در عراق تثبیت کند. با ورود متحدان عراقی تهران به ساختار شورای حکومت عراق، نفوذ جمهوری اسلامی در روند سیاسی عراق بهتدریج نهادینه شد؛ بهویژه پس از انتقال قدرت اجرایی به نخستوزیری که بر اساس عرف سیاسی، عمدتا در اختیار جریانهای شیعی قرار گرفت. با خروج آخرین نظامی آمریکایی از عراق در دی ۱۳۹۰، مرحله تازهای آغاز شد که ایران را به بازیگری کلیدی و غیرقابل چشمپوشی در معادلات عراق تبدیل کرد.
در این چارچوب، نقش قاسم سلیمانی در شکلدهی به ساختارهای سیاسی و امنیتی عراق پررنگ شد و پس از او نیز این مسیر در چارچوبی جدید از طریق اسماعیل قاآنی ادامه یافت.
ظهور داعش، فتوای مرجعیت و شکلگیری حشدالشعبی
یک رویداد دیگر نیز به تحکیم نفوذ رژیم ایران در عراق کمک کرد و ردپای تهران را بر معادلات این کشور پررنگتر کرد. در تیر ۱۳۹۳، ابوبکر البغدادی، رهبر داعش، از موصل ظهور کرد؛ شهری که تنها چند هفته پیش از آن شاهد فروپاشی واحدهای ارتش عراق و سقوط ناگهانی در برابر پیشروی این گروه بود.
قاسم سلیمانی این تحول را فرصتی راهبردی تلقی کرد و بهسرعت واکنش نشان داد. او بلافاصله دو محموله سلاح، یکی به بغداد و دیگری به اربیل، ارسال کرد تا در برابر پیشروی داعش مانعی ایجاد شود. همزمان، مرجعیت شیعه عراق به رهبری آیتالله سیستانی فتوای «جهاد کفایی» را صادر کرد که هزاران داوطلب را به میدان کشاند.
این بسیج مردمی بعدا به بستری برای شکلگیری «حشدالشعبی» تبدیل شد که بعدها رسمیت یافت و بهعنوان یک نهاد قانونی زیر نظر نخستوزیر عراق، بهعنوان فرمانده کل نیروهای مسلح، در ساختار رسمی کشور ادغام شد.
در نتیجه، نفوذ رژیم جمهوری اسلامی در نهادهای اصلی عراق، از پارلمان و دولت گرفته تا ارتش و حشدالشعبی، بهتدریج تثبیت و نهادینه شد. چند هفته پیش نیز گروههای همسو با رژیم ایران که در حاشیه ساختار حشدالشعبی فعالیت میکنند، به بهانه احتمال حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران، موشکها و پهپادها به سمت برخی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس پرتاب کردند.
به نظر میرسد جمهوری اسلامی در پی از دست دادن حلقه سوریه در پی سقوط حکومت بشار اسد، بیش از گذشته به عراق بهعنوان عمق راهبردی خود و نیز به لبنان و حزبالله بهعنوان اهرم نفوذ در مرزهای اسرائیل و ساحل مدیترانه، تکیه کرده است.
البته نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی تنها به قلمرو عراق محدود نماند، بلکه در دهههای اخیر بر تحولات لبنان نیز اثر گذاشت و ردپای آن در صحنه فلسطین و یمن نیز بهوضوح دیده میشود؛ حضوری که به تغییر موازنهها و دگرگونی بخشی از معادلات سیاسی منطقه انجامید.
برگرفته از الشرقالاوسط

