فریبکاری برچسبی است که بسیاری از مخالفان انقلاب اسلامی و ثمره آن یعنی جمهوری اسلامی برای توصیف آن به کار میبرند. انقلابی که با تبلیغ تصویری مجعول از واقعیات ایران آغاز شد، با عرضه وعدههای پوچ ادامه یافت و در طی چندین دهه، عوامفریبی را بهعنوان شیوه حکومتی عرضه کرد. آنچه در این ارزیابی نادیده گرفته میشود، قابلیت جمهوری اسلامی در خودفریبی است. نظام برونآمده از انقلاب ۱۳۵۷ نهتنها عوام را میفریبد، بلکه خود را نیز در چنبره فریب گرفتار میکند.
تازهترین جلوه این خودفریبی ادعای پیروزی در جنگ علیه آمریکا و اسرائیل است، اما اگر فکر میکنید که این خودفریبی همین جا متوقف میشود، اشتباه کردهاید. هفته گذشته جمهوری اسلامی از کتابی رونمایی کرد که نویسنده آن «پیروزی» ادعایی را حاصل رهبری آیتالله علی خامنهای میداند و توصیه میکند که این رهبری بهعنوان الگویی برای رهبری در همه سطوح زندگی جهانــ از مدیریت اقتصادی و صنعتی گرفته تا رهبری سیاسی و فرماندهی نظامیــ در نظر گرفته شود.
آری، درست شنیدید: جمهوری اسلامی در جنگ پیروز شده است. طراح این پیروزی کسی جز آیتالله خامنهای نیست و دیگران نیز میتوانند با آموختن از او، در هر زمینهای که کاری میکنند، پیروز شوند.
در مقدمه این کتاب ۳۸۷ صفحهای مینویسند: «احتمالا بارها احساس کردهاید که کتابهای رایج مدیریتی در طوفانهای سهمگین واقعی کاربرد چندانی ندارند. کتاب «شیوههای عملی و نظریه رهبری» دقیقا برای پر کردن این خلاء بنیادین خلق شده است... این کتاب جعبهابزار بومی و عملیاتی برای رهبران، مدیران ارشد، تحلیلگران و تمام کسانی است که میخواهند از لایههای پنهان تصمیمگیریهای پیچیده سر در بیاورند.»
در یکی از فصول کتاب، ادعای دیگری عرضه میشود: «نقطه مهم این پژوهش آن است که سبک رهبری در نظام اسلامی ایران بر مبنای معرفتی جهانبینانه و متفاوت با مکاتب کلاسیک غربی مدیریت استوار است. این تفاوت یک تفاوت صرفا ایدئولوژیک نیست، بلکه ریشه در هستیشناسی متفاوت از انسان، قدرت، زمان و هدف دارد.»
بدشانسی مولفان کتاب و دستگاهی که برای ۱۰ سال خرج آنان را داد، این است که کتاب درست در زمانی منتشر میشود که بقایای جسد آیتالله خامنهای به خاک سپرده شده است. بدین ترتیب برنامهای که قرار بود برای تقدیم کتاب به قهرمان آن برپا شود، هرگز صورت نخواهد گرفت.
اما آیا الگوگیری از خامنهای میتواند شرکتهای بزرگ را از خطر سقوط در بحران دور نگاه دارد و کشورها را در برابر بحرانهای سیاسی و اقتصادی بیمه کند؟ پاسخ کتاب یک آری قاطع است. خامنهای استاد علم سیاست بود. فیلسوفی که فراتر از ارسطو، ماکیاولی، هابز، لاک و اشمیت میاندیشید و در میدان عمل نیز از هوستون، مارکوس اورلیوس، قوامالسلطنه، چرچیل و رزولت جلوتر بود. این نابغه بزرگ، این نمونه سترگ علم و عمل، حتی پس از مرگ نیز میتواند منجی بشریت باشد. کافی است که شیوه او را بیاموزیم تا در همه زمینهها پیروز شویم!
تاریخ بسیار نمونهها از کیش شخصیت عرضه میکند. در دو سده اخیر، کیش شخصیت مارکس، لنین، استالین مائوزدونگ، کیم ایل سونگ، آدولف هیتلر، بنیتو موسولینی، خوآن پرون و در مقیاسی محدودتر جمال عبدالناصر آمیزهای از خشم و طنز برانگیختهاند. کیش شخصیت آیتالله روحالله خمینی نیز در زمان خود بسیاری از روشنفکران ما را فریفت، اما در هیچ یک از موارد بالا، این ادعا که شخصیت ستوده میتواند الگویی برای تمام بشریت باشد، مطرح نشد. در تاریخ کیش شخصیتها، علی خامنهای نخستین کسی است که در آن نقش خیالی ترسیم میشود.
ممکن است بگویید: خب این ادعا چه اهمیتی دارد؟ اهمیتش در این است که نشان میدهد جمهوری اسلامی به هیچ روی اصلاحپذیر نیست. موجودی که در چنبره یک ایدئولوژی منحط، آمیزهای از فریب و دروغ، گرفتار است، هرگز نمیتواند خود را برهاند. حتی بهترین آدمیان با بهترین نیات نمیتوانند از این دنیای موازی بیرون بیایند و مسیر دیگری برگزینند.
در سالهای پایانی اتحاد شوروی، نیز کسانی بودند که تصور میکردند احیای اندیشههای لنین یا حتی بازخوانی افکار و اعمال استالین میتوانند هیولای نیمهجان را از مرگ اجتناب ناپذیر برهانند.
کتاب موردبحث ما را به یاد کتابی میاندازد که پیروان ورنون وین هاول، کشیش خودخوانده تگزاسی، در ستایش او نوشته بودند. وین هاولی که با نام بهاصطلاح مذهبی داوود کُرِش فعالیت میکرد، بنیانگذار فرقه برنچ داویدیانز بود؛ فرقهای که هزاران آمریکایی را با وعده ملاقات با حضرت مسیح به خود جلب کرده بود.
فرقه مذکور سرانجام درگیر یک رویارویی مسلحانه با پلیس تگزاس شد و داوود کرش قدیس فرمان خودکشی دستهجمعی همه مومنان حاضر را صادر کرد. طنز سیاه تاریخ این بود که کتابی که در ستایش داوود کرش تهیه شد، چند هفته پس از خودکشی دستهجمعی زیر چاپ رفت، بیآنکه دیداری با حضرت مسیح صورت گرفته باشد.
بعضی کارشناسان امور ایران بهویژه در لندن و واشنگتن، تصور میکردند که حذف خامنهای میتواند سرآغاز اصلاح جمهوری اسلامی باشد. در نتیجه شرطبندی روی «بچههای نیویورک» یا «باند جک استراو» پس از یک دوران کساد، دوباره رونق گرفت، اما با رونق مجدد کیش شخصیت خامنهای، میتوان گفت که در جبین کشتی جمهوری اسلامی هیچ نور رستگاری نیست. آنچه در تهران روی پرده سیاست است، نسخهای است جدید از فیلم «بازگشت نامردگان»، یعنی زامبیهایی که هنوز خود را در صحنه میبینند.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
بپردازیم به پیروزیهای آیتالله خامنهای؛ پیروزیهایی که او را الگوی رهبری آرمانی میسازد.
در صحنه دیپلماتیک، مولفان کتاب مدعیاند که خامنهای توانست جمهوری اسلامی را به سطحی بالاتر از امکانات واقعی ایران ارتقا دهد. او استاد مذاکره بود و میدانست چگونه میتوان از هر چالشی یک فرصت آفرید.
واقعیت اما تصویر دیگری عرضه میکند. در دوران رهبری خامنهای بود که ۱۷ کشور با جمهوری اسلامی قطع رابطه کردند. در همان زمان، دیپلماتهای ایرانی از ۳۰ کشور دیگر برای مدتهای کوتاه یا بلند اخراج شدند. برای نخستین بار، هیچ مرجع بینالمللیــ از سازمان ملل گرفته تا واحدهای وابسته به آن تا سازمان همکاری اسلامی و اوپکــ حاضر نشدند یک دیپلمات ایرانی را در موضع مدیریت و مسئولیت بپذیرند. در همان دوران، قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت که برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق صادر شد، بلااجرا ماند و ایران از گرفتن غرامت جنگی محروم شد. اروند رود (شطالعرب) لایروبی نشد و اداره مشترک آن از سوی ایران و عراق که بر اساس قرارداد الجزایر ۱۹۷۵ میلادی شکل گرفته بود، صورت نگرفت.
آقای خامنهای با برخورد توهینآمیز خود با شینزو آبه، نخستوزیر ژاپن، بینظیر بوتو، نخستوزیر پاکستان، و چندین وزیر خارجه اروپایی، دولتهایی را که برخوردی دوستانه داشتند، در نقش دشمن قرار داد. او در عوض، با رفتار خاضعانه در برابر ولادیمیر پوتین، شأن خود را تا حد یک عامل وابسته پایین آورد. در بیش از سه دهه مذاکره با آمریکاییان و اروپاییان، آقای خامنهای با دودوزه بازی مانع از آن شد که اختلافات دو طرف حل شود. برجستهترین نمونه این دودوزه بازی کودکانه را در جریان برجام دیدیم. آقای خامنهای برجام را محکوم کرد، اما آن را پذیرفت و پس از پذیرفتن، با مانورهایی در مجلس شورای اسلامی، عملا اجرای آن را ناممکن ساخت.
ایران پیش از کسب قدرت از سوی ملایان، با ۳۷ کشور قرارداد بازرگانی ترجیحی داشت و در همان حال تنها کشور غیراروپایی بود که موقعیت «کشور مرجع» در بازار مشترک اروپا را به دست آورده بود. در دوران رهبری آقای خامنهای، ایران همه آن امتیازات را از دست داد.
جمهوری اسلامی به رهبری خامنهای در نقش یک یاغی بینالمللی قرار گرفت؛ تنها کشوری که شورای امنیت هفت قطعنامه به اتفاق آرا علیه آن صادر کرد.
در مقیاسی وسیعتر، سوابق آقای خامنهای در ایجاد شبکهای از نیروهای نیابتی با هزینه دهها میلیارد دلار برای همه روشن است. نتیجه را نیز همه میدانیم: سوریهای که بشارالاسد را بیرون انداخت، لبنانی که درصدی از خاک آن در اشغال اسرائیل است، یمنی که در ورطه جنگ، فقر و گرسنگی گرفتار است و عراقی که در آن، مقامات جمهوری اسلامی جرئت رفتوآمد آزاد و امن ندارند، دهها ماجراجو، سازمان و فرقه بهاصطلاح اسلامی با تزریق دلار از ایران، جان گرفتند و فربه شدند، اما هنگامی که به ایران حمله شد، یک تظاهرات همدردانه برپا نکردند.
در صحنه سیاست داخلی، رهبری آقای خامنهای هدفی جز تخریب روسایجمهوری نداشت؛ حتی آنانی که مانند محمود احمدینژاد و مسعود پزشکیان به کمک خود او به مقام ریاست رسیده بودند. خامنهای همواره طوری عمل کرد که یک رئیسجمهوری وقت در مقام باشد، اما در قدرت نباشد. نتیجه این سیاست تبدیل دستگاه دولتیــدیوانی بود به یک دکور. در حالی که تصمیمات واقعی در «بیت رهبری» گرفته میشد. به عبارت دیگر، خامنهای دولت یا آنچه را از دولت باقی مانده بود، از میان برد.
آقای خامنهای در همان حال که خود را فریب میداد، از فریب دادن همکاران یا در واقع ابوابجمعیهای خود نیز غافل نبود. کتاب موردبحث خامنهای را به خاطر صراحت ادعایی او تحسین میکند، اما از یاد میبرد که او با تکرار دروغ خود «جنگ نخواهد شد، مذاکره هم نخواهیم کرد» کل دستگاه دیوانی و نظامی را به خواب خرگوشی فرستاد که نتیجه آن را در حذف بیش از ۱۵۰ تن از چهرههای اصلی نظام دیدیم.
در صحنه نظامی، رهبری آقای خامنهای عملا نتیجهای جز خلع سلاح ایران نداشته است. جمهوری اسلامی تنها کشور منطقه است، البته به جز افغانستان کنونی، که فاقد نیروی هوایی است و در همان حال از امکانات لازم برای دفاع از آسمانهای خود محروم است. در ماههای اخیر، شاهد یک نمایش بیسابقه بودیم: صدها هواپیمای دشمن آمدند، ایران را بمباران کردند و بی آنکه صدمه ببینند، به پایگاههای خود بازگشتند. «پیروزی» آقای خامنهای در جنگ جاری، نتیجهای جز هزاران قربانی و میلیاردها دلار خسارت به زیربناهای نظامی، صنعتی و اقتصادی ایران نداشته است. بدینسان کوشش مولفان کتاب موردبحث در ترسیم آقای خامنهای به شکل یک نابغه نظامی هم طنزآمیز است و هم توهینآمیز.
در زمینه اقتصادی، رهبری داهیانه آقای خامنهای ایران را که پیش از فاجعه ۱۳۵۷، جزو ۲۰ اقتصاد بزرگ جهان به شمار میرفت، چندین نرده به پایین نردبان فرستاد و امروز نزدیک به ۴۰ درصد از ایرانیان نزدیک به مرز فقر یا زیر آن به سر میبرند. سقوط ارزش پول ملی، تورم لگامگسیخته، فرار سرمایهها و خشک شدن سرمایهگذاریهای داخلی و خارجی از نتایج نبوغ اقتصادی آقای خامنهای به شمار میروند.
مولفان کتاب موردبحث رهبری آقای خامنهای را در حفظ محیط زیست میستایند، اما دهها رودخانه، دریاچه و تالاب خشکشده یا در حال خشک شدن تصویر دیگری ارائه میدهند. هورالعظیم که گوشهای از بهشت در زمین به شمار میرفت، در حال خشک شدن است. زاینده رود، رودخانه دلیری که مرکز ایران را خرم نگه میداشت، گاه زنده و گاه مرده است. دریاچه ارومیه مانند اشباحی است که گاه ظاهر و گاه غایب میشوند. در دوران رهبری آقای خامنهای، ایران بیش از ۱۲ درصد از جنگلها و باغستانهای خود را از دست داده است. تبرهای اسلامی فارغ از هر نظم و نسق قانونی، میبرند و پیش میروند. فساد در همه سطوح از نتایج «رهبری داهیانه» آقای خامنهای است.
در دوران رهبری آقای خامنهای بود که جمهوری اسلامی مقام اول و گاه دوم را از نظر تعداد اعدامها و زندانیان سیاسی کسب کرد. در همان دوران، تعداد ایرانیان ترکوطنگفته از کمتر از یک میلیون در سال ۱۹۸۱ به نزدیک به ۹ میلیون در سال جاری رسید. کاهش نرخ زادوولد و افزایش تعداد پناهجویان و مهاجران خارجی ترکیب جمعیتی ایران را تهدید میکند.
در دوران رهبری آقای خامنهای شاهد نبردی بودهایم که مردم ایران با تکیه به هویت فرهنگی خود علیه یک نظام ناایرانیــ اگر نخواهیم بگوییم ضدایرانیــ آغاز کردند. همه دستاوردهای علمی، هنری، ادبی و حتی نظامی ایران در این دوران، علیرغم رهبری آقای خامنهای و کل ساختار جمهوری اسلامی شکل گرفته است و این شاید تنها موردی باشد که میتوان گفت رهبری داهیانه «امام آیتالله» نتیجهای مثبت داشته است. این «رهبری داهیانه» سبب شد که ایران ازلی و ابدی نیروهای فرهنگی درونی خود را برای خنثی کردن این دشمن برونی به کار اندازد و به «بازگشت به ایرانیت» بهعنوان راه نجات بنگرد.
مافیای نظامیــآخوندیــمالی حاکم بر ایران هنوز امیدوار است که «رهبری داهیانه» آقای خامنهای این بار به شکل «امام غایب» مجتبی خامنهای ادامه یابد. یکی از هدفهای کتاب موردبحث تلقین همین خیال خام است، اما این کتاب یک «خروس بیمحل» بیش نیست.

