از هر زاویه که بنگرید، میهن ما ایران امروز حال خوشی ندارد. چگونه به اینجا رسیدیم؟ این پرسش در طی چهار یا پنج دهه گذشته بارها مطرح شده است و ممکن است بگویید نیازی به ذکر مصیبت نیست.
با این حال این پرسش به گمان من، باید با توجه به شرایط امروز ایران، از نو پرسیده شود. چگونه به اینجا رسیدیم؟
رسیدن به «اینجا» از آذرماه سال ۱۳۵۷ آغاز شد؛ هنگامی که تب انقلابی در چند شهر کشور زبانه کشید. این تب را گروههای کوچک اما پرسروصدا از دشمنان محمدرضاشاه برانگیخته بودند، با این تصور که حذف او از صحنه سیاسی ایران همه مشکلات تصوری آنان را حل خواهد کرد.
در آن روزها، بودند کسانی که میکوشیدند تا تب موردبحث را با تکیه به درایت سیاسی و مصلحت عموم مهار کنند. نظر آنان به طور خلاصه این بود: محمدرضا شاه تصمیم گرفته است از ایران برود و بدینترتیب آرزوی شما مخالفان او براورده میشود. بنابراین دلیلی وجود ندارد که کل نظام مشروطه پادشاهی را کنار بگذاریم و در یک هیستری انقلابی، به سوی مجهول بپریم. قانون اساسی مشروطه به ما امکان میدهد که پس از انجام بحثهای لازم، پس از مداقه در مورد منافع کلان ملت، با مراجعه به آرای عمومی، ساختار سیاسی متکی بر فرهنگ خسروانی خود را حفظ کنیم یا تغییر دهیم. بیقانونی بدترین آفت است، زیرا به استبداد میانجامد.
متاسفانه فعالان سیاسی آن زمانــ از چپ تا راست یا میانهروــ ترجیح دادند که با آینده ایران قمار کنند و با ایجاد یک فضای قانونگریز، به آیتالله روحالله خمینی امکان دادند که هرچه میخواهد بکند.
اما دیری نپایید که آنچه آیتالله عرضه کرد، خطرات خود را عیان ساخت. یک نظام که بدون قانون شکل میگیرد، سرانجام بدون قانون حکومت خواهد کرد. این واقعیت را بعضی شرکتکنندگان در «انقلاب اسلامی» خیلی زود درک کردند. مرحوم مهدی بازرگان، اولین نخستوزیر آقای خمینی، در مصاحبهای با یک روزنامه سوییسی، تلویحا پذیرفت که خشت اول جمهوری اسلامی کج نهاده شد و بنای آن به ناچار کج خواهد ماند.
اما در آن زمان، فکر خراب کردن آن بنا نمیتوانست مطرح شود. در نتیجه بعضی شرکتکنندگان در «انقلاب» به دنبال گزینههای دیگر برای آن افتادند. یکی از آنان حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی بود که برای نخستین بار مفهوم «استحاله» را مطرح کرد. در چارچوب «استحاله»، جمهوری اسلامی با انجام بعضی تغییرات اقتصادی و اجتماعی، ساختار سیاسی خود را حفظ میکرد و با بهرهگیری از منابع فوقالعاده انسانی و طبیعی ایران، مشروعیتی فراتر از مشروعیت انقلابی پیدا میکرد.
اما برنامه «استحاله» که برای نزدیک به یک دهه، به شکلهای گوناگون اجرا شد، هرگز نتوانست بنای کج جمهوری آقای خمینی را راست کند. «استحاله» چند سال رشد و توسعه اقتصادی را به همراه داشت و یک طبقه جدید از نودولتان به وجود آورد، بیآنکه طبیعت ضدایرانی رژیم را تغییر دهد.
در آن سالها، بعضی روشنفکران چپگرا از جمله مرحوم باقر پرهام، معتقد بودند که باید صبر کرد تا «استحاله» نتیجه بدهد. سالها صبر کردیم، اما استحاله نتیجهای جز فربهتر کردن فربهها و لاغرتر کردن لاغران نداشت. در همان حال کشور از نظر سیاسی، با سرعت بیشتری به سوی خفقان و ترور کشیده شد.
پس از شکست استحاله، یک کلیدواژه دیگر مطرح شد: «اصلاحات». شناختهشدهترین فروشنده این کالای جدید حجتالاسلام محمد خاتمی بود که میپنداشت درختی را که ریشهاش تلخ است، میتوان چنان هرس کرد که میوه شیرین بدهد، اما کلیشه «اصلاحات» نیز مانند استحاله، پس از چند سال رنگ باخت. خاتمی حتی نتوانست یا نخواست کوچکترین طرحی برای یک اصلاح جزئی ارائه دهد. عذر او این بود که هر طرح اصلاحی با مخالفت «آنان»، به جایی نخواهد رسید، اما او حتی جرات نداشت که «آنان» را معرفی کند.
«اصلاحات» در مبتذلترین شکل آن، به صورت «کلید» حجتالاسلام حسن روحانی عرضه شد. او و «بچههای نیویورک» امیدوار بودند که با جلب حمایت آمریکا و استفاده از امکانات بالقوه اقتصادی کشور، توجه مردم را از ضرورت گذار از «انقلاب اسلامی»، به سوی وسوسه «زندگی مرفه» منحرف سازند.
طنز تلخ تاریخ نشان داد که وسیعترین کشتارها و شدیدترین سرکوبها در دوران «اصلاحات» دو حجتالاسلام رخ داد.
با شکست «اصلاحات»، تز دیگری مطرح شد: تغییر رژیم. اما مبلغان این تز، از جمله خود من، متاسفانه نتوانستند برنامه مشخصی برای تحقق این تغییر ارائه دهند. تغییر رژیم به انواع اشکال قابلتصور است: یک رژیم را میتوان با حمله نظامی خارجی تغییر داد. همانطور که در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم و در خاورمیانه، با جنگ در افغانستان و عراق دیدیم. تغییر رژیم با جنگ داخلی نیز ممکن است. همانطور که در مکزیک قرن نوزدهم و اسپانیا قرن بیستم دیدیم. یک راه دیگر تغییر رژیم تغییر توازن قدرت در داخل آن است. همانطور که در جمهوری خلق چین دیدیم. وقتی که جناح عملگرا به رهبری دنگ شائوپینگ موفق شد که کنترل حزب، ارتش و بوروکراسی را به دست آورد و مائوئیستهای سرسخت را حذف کند.
تغییر رژیم با پیوستن نیروهای نظامی یک کشور به مخالفان نیز ممکن است. همانطور که در لهستان در دوران ژنرال یاروزلسکی دیدیم. نوعی دیگر از تغییر را در چکسلواکی شاهد بودیم، هنگامی که پارلمانی که زیر سلطه حزب کمونیست بود، قدرت را به یکی از مخالفان دیرین حزب، واتسلاو هاول، واگذار کرد.
همه این مثالها را ذکر کردیم تا یادآور شویم که تبلیغ فکر تغییر رژیم بیآنکه بگوییم چه نوع تغییری و از چه راهی مراد ماست، چیزی جز ارائه یک شعار سرانجام توخالی نیست.
مبلغان تز تغییر رژیم در بهترین شکل پیشنهاد کردند که ایران را به چارچوب قانون اساسی پادشاهی مشروطه برگردانیم، اما آنان نیز نگفتند چگونه و از چه راهی میخواهند این برنامه را به اجرا درآورند. به گمان من، تز بازگشت به پادشاهی مشروطه اکنون گفتمان سیاسی برتر در ایران است، اما پیروزی در گفتمان حتی از دید گرامشی برای تحقق محتوای آن گفتمان کافی نیست.
با گذشت سالها و روشنتر شدن زوایای تاریک رژیم مخوف جمهوری اسلامی، گزینههای رادیکالتری مطرح شد. استحاله، اصلاحات و بازگشت به مشروطه و تغییر همگی گزینههای «نرم» به شمار میآیند. ناکامی آنها در میدان عمل باعث شد گزینهها روزبهروز سختتر شود. بدینسان نزدیک به یک دهه پیش، تز «براندازی» مطرح شد. با کمال تعجب دیدیم که شعار «من هم براندازم» بعضی مبلغان سرشناس انقلاب ۵۷ را نیز به خود جلب کرد.
در آن زمان، یکی از آنان که بهتر است بینام بماند، به لندن آمد و خواستار دیدار شد. او گفت که اکنون در یک دانشگاه آمریکایی استاد است، اما میخواهد خود را وقف براندازی جمهوری اسلامی کند. هنگامی که پرسیدم این براندازی را کی و چگونه انجام خواهد داد، گفتگوی ما به بنبست رسید و رسیدن دسر به میزمان در رستوران گالریا، موضوع را عوض کرد.
اما واقعیت این است که براندازی نیز ممکن است به اشکال گوناگون رخ دهد. یکی از رایجترین این اشکال کودتای نظامی است. پس از جنگ جهانی دوم شاهد بیش از ۲۰۰ کودتای نظامی بودیم که به تغییر رژیم در بیش از ۵۰ کشور انجامیده است؛ کودتاهایی که جزئیات فنی آن در کتاب نویسندگانی مانند کورتزیو مالاپارته ایتالیایی و ادوارد لوتواک آمریکایی به تفصیل، تعلیم داده میشود.
یک چهره دیگر از جنبش «من هم براندازم» یکی از بنیانگذاران سپاه پاسداران اسلامی بود یا لااقل چنین ادعا میکند. در یک گفتگو همراه با جمعی از هممیهنان، از او پرسیدم برنامه عملیتان برای براندازی چیست؟ او پیش از آنکه چای و باقلوا را بیاورند، گفت: رفراندوم!
برای بیش از یک دهه، این کلیشه مبتذل، یعنی رفراندوم، در مرکز اظهار لحیههای بسیاری از فعالان سیاسی ما، بهویژه در تبعید، قرار داشت، اما آنان نیز مانند مبلغان استحاله، اصلاحات و تغییر و بازگشت به مشروطه، هرگز نتوانستند بگویند این رفراندوم را چه کسی، بر اساس چه قانونی و زیر نظر چه مرجعی انجام خواهد داد و پرسشی که عرضه خواهد شد چیست.
با افزایش اختناق در جمهوری اسلامی و تشدید فشارهای اقتصادی، سیاسی، روانی بر تودههای ایرانی، بیزاری از نظام تبدیل شد به نفرت و انتقاد جای خود را به انتقام داد. در آن فضا بود که تز باز هم رادیکالتری مطرح شد: فروپاشی.
اگر این تز را به زبان خودمانی ترجمه کنیم، عبارت «یا علی، غرقش کن، من هم روش» مناسب به نظر میرسد. مبلغ تز «فروپاشی» مانند کسی است که در یک خانه حریقزده روی بالکن است و برای نجات خود یا نیات خیالی خود حاضر است به پایین بپرد.
بسیاری از هممیهنان ما بهویژه جوانان، با دیدن افق بسته آینده، اختناق روزبهروز شدیدتر، تجاوز روزبهروز شدیدتر به کرامت و عزت انسانی افراد در جمهوری اسلامی، از تز «فروپاشی» استقبال کردند.
فروپاشی چگونه رخ میدهد؟ نخستین گام در این مسیر شوم را رهبران جمهوری اسلامی با تبدیل ایران به پایگاهی برای تروریسم در خدمت دشمنان «امپریالیسم» و «صهیونیسم» برداشتند. گام بعدی، تبدیل متفقان و دوستان آمریکا و اسرائیل به دشمنان ایران بود. گام سوم، قرار دادن ایرانــ یعنی جمهوری اسلامی آنانــ در کنار قدرتهایی بود که چالشگر آمریکا یا اسرائیل بودند. گام چهارم به زنجیر افکندن افکار عمومی در ایران بود؛ افکار عمومی ملتی که دلیلی برای دشمنتراشی به بهانه آرمانهای جعلی نمیبیند.
دشمنانی که جمهوری اسلامی برای ایران بیدشمن تراشید، پس از سالها شکیبایی تصمیم گرفتند که سیاست مماشات با هدف مهار کردن حکام تهران، به بنبست رسیده است و تنها راه شکستن این بنبست اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی است.
اما از هر زاویه که بنگریم، جنگی که از تابستان گذشته آغاز شد و پس از یک آتشبس کوتاه، اکنون جریان دارد، جنگ دو حریف بیگانه در خاک ایران است. جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران آن بارها تاکید کردند که ایران را تنها بهعنوان پایگاهی برای نیروهای خویش و محملی برای حفظ و صدور انقلاب به حساب میآورند. از سوی دیگر، نیروهای نظامی آمریکا و اسرائیل نیز طبعا نیروهای بیگانهاند. چیزی شبیه به این وضع را در جریان جنگ جهانی دوم دیدیم. هنگامی که ارتش آلمان هیتلری در خاک لهستان با ارتش سرخ شوروی میجنگید، بی آنکه ملت لهستان نقشی داشته باشد؛ ملتی که بزرگترین بها را پرداخت.
در جنگ جاری میان دو حریف بیگانه در خاک میهن ما، تردید نیست که سنگینترین بها را ملت ما پرداخت خواهد کرد. ایالات متحده تنها با زیانهای اقتصادی و احیانا سمبولیک روبرو است. اسرائیل نیز توان کاستن هزینه جنگ راــ هم از دید مالی و هم در سطح انسانیــ دارد.
در آغاز این جنگ، میشد تصور کرد که هدف نهایی وادار کردن گردانندگان جمهوری اسلامی به تسلیم و نوعی سازش است، اما اکنون میبینیم که هدف رام کردن جمهوری اسلامی نیست. هدف کنونی فروپاشی دولتــملت ایران، لااقل در شکل کنونی آن، است.
از این روست که در روزهای اخیر، بمباران هوایی که تاکنون فقط زیربناهای نظامی یا امکانات بهاصطلاح استفاده مضاعفــ نظامی و مدنیــ را هدف قرار میداد، توسعه یافته تا زیربناهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشور را نیز نابود کند.
حمله به تاسیسات نفتی، نیروگاه هستهای بوشهر، ورزشگاهها و پاسگاههای مرزی نمونههایی از این تغییر تاکتیک ایالات متحده و اسرائیل است. تهدید بعضی گندهگویان آمریکایی که «ایران را به عصر حجر برمیگردانیم»، در حال تحقق یافتن است. باقیمانده رهبری جمهوری اسلامی نیز با اتخاذ گزینه شمشون، ظاهرا قصد دارد که آنقدر مقاومت کند تا زیر آوار دولتــملت ایران دفن شود.
اکنون در خطرناکترین مرحله از این بازی شوم قرار داریم. اسرائیل که ظاهرا در همه ارکان جمهوری اسلامی حضور دارد، توانسته است در رکن تصمیمگیری در تهران نیز نفوذ کند و تصمیمگیرندگان را تشویق کند که به تاسیسات همسایگان عرب ماــ تاسیسات نفتی، توریستی، اقتصادی و حتی شیرین کردن آب دریاــ حمله کند، به این امید که سرزمینهای آن سوی خلیج فارس را در شعار «همه شهرها، کربلا است، هر روز عاشورا است»، سهیم کند. بدینترتیب کل منطقه خلیج فارس به صورت یک میدان جنگ بیپایان در خواهد آمد، زیرا آنچه میگذرد میتواند ملتهای دو طرف را که هیچ دلیلی برای دشمنی با یکدیگر ندارند، به دشمنان دیرپا تبدیل کند. در آن صورت، اسرائیل تنها ابرقدرت منطقه، تنها نقطه ثبات و تنها قدرت خاورمیانهای به شمار خواهد رفت.
نتایج برنامه فروپاشی روزبهروز روشنتر میشود، اما آیا به سود همه جهانیان نیست که این فروپاشی صورت نگیرد و بزرگترین کشور خاورمیانه به عصر حجر بازگردانده نشود؟ از همه مهمتر، آیا ملت ایران که در طی هزارهها نبوغ خود را برای عبور از سختترین آزمونها نشان داده است، اجازه خواهد داد که قربانی برخورد دو طرف بیگانه، جمهوری اسلامی از یک سو و زوج آمریکاــاسرائیل، از سوی دیگر شود؟
در نوروز امسال، عهدی که هر یک از ما با خود میبندیم، چه خواهد بود؟

