میراث خامنه‌ای؛ ۴۰ سال سرکوب، فقر و انزوای جهانی

خامنه‌ای هرگز اهل پذیرش اشتباه نبود، کلامش همواره با توهین، هشدار و تهدید آمیخته بود، مخالفان را «احمق»، «فریب‌خورده»، «خائن»، «مزدور» و «بی‌شرف» می‌خواند و هر صدای متفاوتی را «فتنه» می‌نامید

سرانجام انتظارها به پایان رسید و سیدعلی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی که نزدیک به چهار دهه در برابر میلیون‌ها ایرانی ایستاد، هزاران نفر را قتل‌عام کرد و در ستیزی دائمی با جامعه جهانی به سر برد، صبح شنبه نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در حمله مشترک آمریکا و اسرائیل کشته شد. مردم ایران همواره علی خامنه‌ای را به‌سبب سرکوب‌های خونین «ضحاک زمانه» می‌خواندند و حالا که دیگر نیست، مرگش را نشانه «ظهور فریدون» می‌دانند. خامنه‌ای در تمام سال‌های رهبری‌اش، حتی یک‌بار هم حاضر به مصاحبه و پاسخگویی نشد؛ بسیار گفت، اما هرگز نشنید.

او کسی بود که بخش عظیمی از سرمایه و ثروت ملی را با خروج از مسیر اقتصاد رسمی، به‌سوی امپراتوری پنهان نهادهای امنیتی، مذهبی و مافیایی زیر فرمانش هدایت کرد. خامنه‌ای با سرکوب مرگبار اعتراض‌های مردمی در سال‌های متمادی و ممانعت از واردات واکسن کرونا، مرگ ناگزیر ده‌ها هزار تن را رقم زد و با ساخت شبکه‌ای از نیروهای نیابتی در کشورهای منطقه و شکل‌دهی به محور موسوم به «مقاومت»، نه‌تنها ایران که کل خاورمیانه را به میدان جنگ تبدیل کرد و به خاک و خون کشید. میراث او برای ایران، نه‌ توسعه و رفاه، که ویرانی زیرساخت‌ها، فرار مغزها، مهاجرت میلیون‌ها نفر، انزوای بین‌المللی، تعمیق فقر ساختاری و هزاران خانواده سوگوار بود. 

در دوران رهبری خامنه‌ای که از او به‌عنوان یکی از سرسخت‌ترین دشمنان آزادی بیان در قرن حاضر یاد می‌شد. ده‌ها منتقد، نویسنده، روزنامه‌نگار و فرد عادی با اتهاماتی چون «توهین به رهبری»، «کفر» یا «افساد فی‌الارض» در دادگاه‌های نمایشی محاکمه و راهی زندان‌ شدند. او که مدعی بود خدا از زبانش سخن گفته است، خود را صاحب‌‌اختیار مطلق بر ملت ایران می‌دانست، هرچند به این نیز راضی نبود و سودای حکومت اسلامی در سر داشت.

تولد و زندگی خانوادگی

سیدعلی خامنه‌ای ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ در محله‌ای فقیرنشین در مشهد به دنیا آمد، در خانواده‌ای مذهبی با ریشه‌های آذری که اصالت خود را به شهر خامنه در استان آذربایجان شرقی نسبت می‌دادند. او بعدا بارها فقر در دوران کودکی‌اش را با این روایت که خانه‌شان «یک اتاق با زیرزمین تاریک» بود، تایید کرد؛ همین روایت بعدها به ستون اصلی مشروعیت‌سازی ایدئولوژیک او تبدیل شد، تحت این عنوان که او از «میان مستضعفان» برخاست و به «رهبری مسلمانان» رسید.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

خامنه‌ای اوایل پاییز ۱۳۴۳ با منصوره خجسته باقرزاده ازدواج کرد، زنی از خانواده‌ای مذهبی و بازاری در مشهد که در ظاهر وارد مناسبات سیاسی رسمی نشد. ثمره این ازدواج، شش فرزند به نام‌های بشری، هدی، مصطفی، مجتبی، مسعود و میثم بود. از این میان مجتبی خامنه‌ای، به دلیل دخالت‌های آشکار و پنهان در امور کشور و ارتباط با شبکه نظامی، امنیتی و اقتصادی زیر نظر خامنه‌ای نسبت به دیگر فرزندان او، شهرت بیشتری پیدا کرد و گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال جانشینی‌ او بارها سوژه خبرها و تحلیل‌ها بوده است.

از آشنایی با نواب صفوی تا پیوستن به خمینی

خامنه‌ای در خاطراتش ادعا کرده است که توجهش به مسائل سیاسی از زمان اصلاحات محمدرضاشاه پهلوی و نهضت ملی‌شدن نفت در دوره مصدق آغاز شد. با این حال، خود او نیز اذعان می‌کند که نقطه عطف ورودش به عرصه سیاست پس از آشنایی با نواب صفوی اتفاق افتاد؛ زمانی که نواب صفوی، رهبر جوان و مسلح فدائیان اسلام، برای سخنرانی به مشهد رفت و خامنه‌ای نوجوان در مدرسه سلیمان‌خان با او روبه‌رو شد.

خامنه‌ای دیدار با نواب صفوی را این‌گونه توصیف کرده بود: «همان وقت جرقه‌های انگیزش انقلاب اسلامی به‌‌وسیله نواب صفوی در من به وجود آمد و اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد.»

او در سال‌های جوانی در حوزه‌های علمیه مشهد، نجف و قم طلبگی کرد تا اینکه در سال ۱۳۳۶ با روح‌الله خمینی دیدار کرد و چند سال بعد نیز همزمان با ماجرای «انجمن‌های ایالتی و ولایتی»، رسما به حلقه حامیان خمینی پیوست و فعالیت زیرزمینی علیه محمدرضاشاه را آغاز کرد. در جریان این فعالیت‌ها نیز چند بار دستگیر شد.

صعود از پله‌های هاشمی رفسنجانی

پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، سیدعلی خامنه‌ای که تا پیش از آن جزو حلقه اول انقلابیون زیرمجموعه خمینی نبود و در لایه دوم روحانیون مبارز شناخته می‌شد، ناگهان به حلقه مرکزی قدرت منتقل شد. خمینی او را به عضویت شورای انقلاب منصوب کرد، نهادی که عملا به‌‌جای دولت رسمی تصمیم می‌گرفت. خامنه‌ای اندکی بعد در دی ۱۳۵۸، با حکمی مستقیم خمینی، به‌عنوان امام جمعه دائمی تهران منصوب شد، تریبونی که او را به‌سرعت به یکی از مهم‌ترین چهره‌های ایدئولوژیک حاکمیت تبدیل کرد.

او همزمان در دولت موقت به‌عنوان معاون وزیر دفاع و سپس به‌عنوان نماینده مجلس اول جمهوری اسلامی وارد ساختار رسمی قدرت شد. در خرداد ۱۳۶۰، در مسجد ابوذر تهران هدف ترور نافرجام قرار گرفت و از آن زمان دست راستش از کار افتاد- جراحتی که بعدها در روایت رسمی جمهوری اسلامی به بخشی از «قداست» خامنه‌ای تبدیل شد.

پس از انفجار دفتر ریاست‌جمهوری و مرگ محمدعلی رجایی، شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم خامنه‌ای را به‌عنوان نامزد ریاست‌جمهوری معرفی کردند. خمینی که پیش‌تر مخالف ریاست‌جمهوری روحانیون بود، با نامزدی او موافقت کرد. در نهایت نیز خامنه‌ای در دهم مهر ۱۳۶۰ به‌عنوان سومین رئیس‌جمهوری ایران انتخاب شد.

خامنه‌ای پس از اینکه سکان ریاست‌جمهوری را به دست گرفت، علی‌اکبر ولایتی را به‌عنوان نخست‌وزیر معرفی کرد اما ولایتی نتوانست از مجلس رای اعتماد بگیرد و او ناگزیر میرحسین موسوی را پیشنهاد کرد که خود را به‌عنوان چهره نزدیک به جناح رادیکال خط امام و متمایل به اقتصاد دولتی معرفی می‌کرد. خامنه‌ای و موسوی در این دوران اختلاف‌نظرها و تقابل‌های جدی با هم داشتند و شکافی عمیق بین آن‌ها ایجاد شد، که پیامدهای آن سال‌ها بعد و در جریان جنبش سبز سال ۱۳۸۸ آشکارا بیرون آمد.

خامنه‌ای تا قبل از مرگ خمینی، علاوه بر ریاست‌‌جمهوری، مسئولیت‌های دیگری را نیز در جمهوری اسلامی به عهده داشت. از جمله اینکه اولین رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و نایب‌رئیس شورای بازنگری قانون اساسی بود و ریاست شورای عالی پشتیبانی جنگ را هم برعهده داشت.

درباره حضور او در جبهه‌های جنگ روایت‌های متناقضی وجود دارد؛ از یک‌ سو چهره‌هایی مانند علی‌اکبر ولایتی ادعای «حضور موثر و نقش‌آفرینی» خامنه‌ای در جنگ را مطرح کرده‌اند و در سوی دیگر، افرادی مانند ابوالحسن بنی‌صدر روایت کرده‌اند که گریز خامنه‌ای از میدان نبرد در ماجرای کرخه‌کور موجب فرار نیروها شد.

رهبری مطلقه فقیه و تثبیت قدرت با حذف و سرکوب

با مرگ روح‌الله خمینی در خرداد ۱۳۶۸، نظام جمهوری اسلامی در برابر خلا بزرگ رهبری قرار گرفت. در جلسه فوق‌العاده مجلس خبرگان، اکبر هاشمی رفسنجانی نقشی تعیین‌کننده در رهبر شدن سیدعلی خامنه‌ای ایفا کرد. او با قرائت بخشی از جلسه محرمانه‌ای که سال‌ها پیش با خمینی داشتند، مدعی شد که خمینی خامنه‌ای را «شایسته رهبری» دانسته است و به این ترتیب به فضای مجلس خبرگان جهت داد.

در کمتر از چند ساعت، خامنه‌ای که آن زمان نه مرجع تقلید بود و نه حتی از نظر فقهی در جایگاه «آیت‌الله» قرار داشت، به‌عنوان دومین رهبر جمهوری اسلامی انتخاب شد، اما از همان لحظه اول، رهبری او با بحران مشروعیت دینی آغاز شد و برخی مراجع تقلید مستقل مشروعیت مرجعیت یا ولایت او را نپذیرفتند و حتی آیت‌الله منتظری این انتخاب را «غیرقانونی و خلاف روح قانون اساسی» خواند.

در سال‌های نخست رهبری، خامنه‌ای ظاهرا در سایه هاشمی حرکت می‌کرد، اما به‌تدریج شبکه امنیتی‌-اطلاعاتی جدیدی ساخت که بنیان آن بر سپاه پاسداران بنا شده بود. به این ترتیب در دهه ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، قدرت هاشمی محدود و فرایند حذف او به‌تدریج آغاز شد- روندی که سرانجام در انتخابات ۱۳۸۴ و سپس آشکارتر در سال ۱۳۸۸، به اوج رسید.  

خامنه‌ای در دوره رهبری‌اش با موج‌های اعتراضی گسترده‌ای از جمله اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸، اعتراضات جنبش سبز در سال‌ ۱۳۸۸، اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶، اعتصابات و اعتراض‌های سال‌های ۱۳۹۷و ۱۳۹۸، اعتراضات آبان ۱۳۹۸ و خیزش ۱۴۰۱ ایران و درنهایت اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ مواجه شد که همه آن‌ها را به شکل خونباری سرکوب کرد.

رویای حکومت اسلامی و جنگ نیابتی

سیدعلی خامنه‌ای سیاست خارجی جمهوری اسلامی را برمبنای دکترین «امت‌سازی»، «تقابل با دشمن» و گسترش انقلاب تعریف کرد. در ظاهر، با صدور فتوایی علیه ساخت سلاح هسته‌ای خود را مدافع اخلاق و شریعت معرفی کرد، اما در واقعیت، بخش عظیمی از منابع مالی و اعتبار بین‌المللی ایران را صرف برنامه غنی‌سازی هسته‌ای و تقابل ساختاری با نظم جهانی کرد، روندی که ایران را به یکی از منزوی‌ترین بازیگران قرن بیست‌ویکم در جهان تبدیل کرد.

خامنه‌ای با رویای نابودی اسرائیل طی ۲۵ سال و بیرون راندن آمریکا از منطقه، دستور ساماندهی و تامین شبکه‌ای از گروه‌های نیابتی مسلح در لبنان، عراق، سوریه، یمن و غزه را داد، شبکه‌ای که با پول‌های هنگفت نفت و مالیات مردم ایران تغذیه شد و در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی «محور مقاومت» نام گرفت.

این پروژه برای مدتی به خامنه‌ای قدرت نفوذ منطقه‌ای داد، اما ستون اصلی این راهبرد یک نفر بود: قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران که به‌عنوان «بازوی اجرای سیاست خارجی خامنه‌ای» عمل می‌کرد و با کشته‌شدن او در دی‌ماه ۱۳۹۸، نخستین شکست جدی در اهداف منطقه‌ای خامنه‌ای به وجود آمد؛ این شکست در سال‌های بعد عمیق‌تر هم شد و با حمله هفتم اکتبر حماس به اسرائیل، آغازی بر پایان خامنه‌ای و نیابتی‌هایش قلمداد شد و بالاخره ایران را در دام رویارویی مستقیم با اسرائیل انداخت.

خامنه‌ای که وعده داده بود اگر کشور در آستانه جنگ قرار گیرد، خود پیشاپیش ملت حرکت خواهد کرد، به‌محض حمله اسرائیل به پناهگاهی امن منتقل شد، دیدارهای عمومی‌اش را به‌شدت محدود کرد و از آن محل امن برای جامعه جهانی و نیروهای زیرمجموعه‌اش شاخ‌وشانه کشید.

روسای‌جمهوری، مجریان اوامر رهبر

در طول دوران رهبری سیدعلی خامنه‌ای، شش رئیس‌جمهوری در ایران بر سر کار آمدند: اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، محمود احمدی‌نژاد، حسن روحانی، ابراهیم رئیسی و مسعود پزشکیان؛ اما هیچ‌یک از آنان حتی طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی هم صاحب قدرت واقعی نبودند. ساختار حکمرانی در دوران خامنه‌ای به‌گونه‌ای مهندسی شده بود که قدرت اجرایی روسای‌جمهوری کاملا در محدوده اراده رهبر تعریف شود، نه برمبنای رای ملت یا اصل تفکیک قوا.

در عمل، بخش اعظم وزرای کلیدی دولت، ازجمله وزیر اطلاعات، وزیر امور خارجه، وزیر آموزش و پرورش، و رئیس بانک مرکزی، انتصاب‌های غیررسمی خامنه‌ای بودند. روسای‌جمهوری می‌دانستند که بدون هماهنگی با رهبر جمهوری اسلامی، هیچ سیاست مهمی نه قابل‌اجرا است و نه حتی قابل‌ طرح.

خامنه‌ای رئیس صداوسیما و سیاست‌ها و چارچوب‌های آن سازمان را هم شخصا تعیین می‌کرد، تا هم چارچوب قدرت و هم بازتاب رسانه‌ای آن در انحصار خودش باشد. در این فرایند، ابزار اصلی خامنه‌ای برای مهار هر قدرت موازی یا تهدید بالقوه در ساختار رسمی حکومت، «نظارت استصوابی شورای نگهبان» بود، سازوکاری که مسیر ورود هر جریان منتقد یا مستقل را به ساختار رسمی سیاست عملا مسدود ‌می‌کرد.

در سطح بالادستی نیز نهادهای فرادولتی ترمز نهایی دولت‌ها بودند؛ مانند شورای عالی امنیت ملی که تمامی تصمیم‌های سیاسی، نظامی و منطقه‌ای کلان و حتی اینترنتی ایران را زیر نظر مستقیم خامنه‌ای و نمایندگان منصوب او در سپاه پاسداران و اطلاعات اتخاذ می‌کرد یا شورای عالی انقلاب فرهنگی که حتی در حوزه‌های نرم و اجتماعی از آموزش‌ و پرورش گرفته تا سینما و دانشگاه، دولت‌ها را بی‌قدرت می‌کرد و به‌جای وزارتخانه‌ها فرمان می‌داد.

در چنین ساختاری، روسای‌جمهوری بیش از آنکه «رئیس قوه مجریه» باشند، «مجریان اوامر رهبری» بودند. دولت‌ها نیز از اصلاح‌طلب تا اصولگرا خود را موظف می‌دانستند بی‌کم‌وکاست به دستورات رهبر گردن نهند، حتی در مواردی که آشکارا خلاف برنامه و وعده انتخاباتی‌شان بود.

در نتیجه، نظام سیاسی دوران خامنه‌ای برخلاف ظاهر انتخاباتی آن، هرگز به‌معنای دقیق کلمه «دولت‌محور» نبود، بلکه «رهبرمحور» بود و آنچه انتخابات نامیده می‌شد، تنها سازوکار تقسیم نقش در ساختاری از پیش‌تعیین‌شده به شمار می‌رفت.

اقتصاد حکومت خامنه‌ای، گسترش فقر و فروپاشی طبقه متوسط

دوران رهبری خامنه‌ای اقتصاد ایران را از مدار «دولت پاسخگو» خارج و به مدار امنیتی و ایدئولوژیک وارد کرد و شبکه‌ای از بنیادها، قرارگاه‌ها و هلدینگ‌های شبه‌دولتی شکل گرفت که نه به مجلس پاسخ می‌دادند و نه به افکار عمومی. ستون‌های این معماری نیز بنیادها و ستادهای زیر نظر رهبر جمهوری اسلامی و بازوهای اجرایی‌ــ‌اقتصادی سپاه پاسداران بودند؛ از آستان قدس و ستاد اجرایی فرمان امام گرفته تا هلدینگ‌های عظیم و قرارگاه‌هایی که همه‌چیز می‌ساختند و همه‌جا حضور داشتند؛ از نفت و گاز و پتروشیمی تا راه‌ و ساختمان و مخابرات و بانکداری و واردات و صادرات.

برای توجیه این وضعیت، خامنه‌ای نظریه «اقتصاد مقاومتی» را مطرح کرد، عنوانی که در عمل، ترجمه سیاسی انتقال منابع و پروژه‌ها به نهادهای غیرپاسخگو بود. تحریم‌ها و انزوای بین‌المللی هم به‌‌جای آنکه چرایی این شکست را روشن کنند، به ابزار توجیه تبدیل شدند، به‌طوری‌که هرگاه ناکارآمدی سیستم و فساد ساختاری عیان می‌شد، انگشت اتهام را به بیرون نشانه می‌رفت؛ حال آنکه رانت، انحصار و امتیازهای ویژه، اقتصاد را از درون تهی کرده بودند.

در این سازوکار، سپاه پاسداران از نیروی نظامی به کارتل اقتصادی‌-سیاسی بدل شد. قرارگاه‌ها و شرکت‌های پوششی قراردادهای کلان را بدون رقابت واقعی به دست می‌گرفتند و گمرک‌ها و بندرهای فرعی و کریدورهای خاکستری اقتصاد قاچاق را به شریان دوم کشور تبدیل کردند. در نتیجه رقابت آزاد نابود شد، بخش خصوصی مستقل به حاشیه رفت و هزاران تولیدکننده یا به شبکه قدرت وصل یا حذف شدند.

همزمان، بانک‌ها و صندوق‌ها با دستورهای سیاسی و طرح‌های پوپولیستی بارها به مرز بحران رسیدند؛ بازار ارز و طلا به میدان بازی گروه‌های نزدیک به قدرت تبدیل شد و رانت ارزی، به‌سود حلقه‌های نزدیک خامنه‌ای گسترش یافت. «خصوصی‌سازی» نیز بیشتر واگذاری به خویشاوندان قدرت بود تا اصلاح ساختار.

برآیند این سیاست‌ها بر زندگی مردم، چیزی جز فروپاشی تدریجی طبقه متوسط، جهش هزینه‌های مسکن و درمان و آموزش، ناامنی شغلی، حقوق‌های اندک و غیرمتوازن، گسترش فقر و مهاجرت تاریخی میلیون‌ها نفر نبود.

زندگی مردم ایران در تمام این چهار دهه با این کلمات گره خورد: گرانی، فقر، بی‌پولی، تورم، بیکاری و ناامیدی؛ و این در حالی بود که دولت‌ها مدام یکدیگر را مقصر می‌دانستند و خود را پشت‌ آمارهای رسمی که با متن جامعه تفاوت داشت، پنهان می‌کردند. وعده مبارزه با فساد و رانت نیز هرگز به سرانجام نرسید چون خامنه‌ای که زیردستانش سردمداران فساد و رانت بودند، ادعا می‌کرد فساد در کشور «سیستمی» نشده است.

خامنه‌ای هرگز اهل پذیرش اشتباه نبود، از گفتگو درکی نداشت و کلامش همواره با توهین، هشدار و تهدید آمیخته بود. در سخنرانی‌هایش مخالفان را «احمق»، «فریب‌خورده»، «خائن»، «مزدور» و «بی‌شرف» می‌خواند. او هر صدای متفاوتی را «فتنه» و هر اعتراض مدنی را «جنگ با خدا» می‌نامید.

برای بقای حکومتش، به پروژه دشمن‌سازی و توطئه نیاز داشت و به همین دلیل جهان را میدان جنگ می‌دید. حتی توسعه، اقتصاد، دانشگاه، رسانه و فرهنگ را نیز با زبان «سنگر»، «جنگ نرم» و «جبهه» تعریف می‌کرد، اما فقط با جامعه جهانی عداوت نداشت، دشمنی اصلی‌اش با مردم ایران بود، به همین دلیل به آتش‌به‌اختیارهایش قدرت داد تا در کوچه و خیابان به جنگ مردم بیایند.

حالا خامنه‌ای مرده است، میلیون‌ها ایرانی در داخل و خارج از کشور از مرگ او خوشحال‌اند و در خیابان‌های شهرهای مختلف ایران دست‌افشانی و پایکوبی می‌کنند. درعین‌حال، همه آن‌ها می‌دانند که ایران اکنون، کشوری نیازمند به تلاش فزاینده بازسازی است، زیرا هزینه‌های رهبری خامنه‌ای، کشوری با اقتصادی ورشکسته، از دست رفتن فرصت‌های توسعه، انزوای جهانی، بی‌اعتمادی عمومی، گسترش فقر، فرسایش محیط‌زیست، تضعیف نهادهای مدنی و سیاسی، نابودی سرمایه‌های اجتماعی و به فنا رفتن امید به آینده در میان نسل جوان و آحاد جامعه بوده است.