عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، بهتازگی در گفتگویی تصویری با جواد موگویی، مستندساز حکومتی، ادعا کرد حاکمیت تا پیش از هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، اعتراضهای مردمی را «تحمل» کرد و حتی با آنها «برخورد مثبتی» داشت. پیشتر، دیگر مقامهای حکومتی از جمله فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت، نیز ادعاهای مشابهی مطرح کرده بودند. با این حال، مجموعه شواهد و گزارشهای منتشرشده از هفتم تا هفدهم دیماه نشان میدهد که در این فاصله، شماری از معترضان در نقاط مختلف ایران هدف شلیک مستقیم نیروهای سرکوب قرار گرفتند و هزاران نفر نیز با خشونت بازداشت شدند که برخی از آنان همچنان در بازداشت و زندان به سر میبرند و برخی دیگر با وثیقههای سنگین یا پرداخت مبالغی تحت عنوان جریمه آزاد شدهاند، اما با گذشت چندین ماه، همچنان تحت آزار و فشار نهادهای امنیتی قرار دارند.
این گزارش بهطور مشخص به روایت یک دختر جوان از مشهد و دو پسر نوجوان از نازیآباد تهران و آزارهایی که پس از بازداشت در دیماه متحمل شدهاند، اختصاص دارد.
سمانه، نام مستعار دختر جوانی متولد تربتحیدریه است که شامگاه چهاردهم دیماه، به همراه شریک عاطفیاش در اعتراضهای خیابانی مشهد حضور یافت و هر دو همان شب در خیابان احمدآباد این شهر دستگیر شدند.
او میگوید: «لحظهای که ماموران به سمت تظاهراتکنندگان هجوم آوردند، قصد فرار داشتیم، اما دو سوی خیابان را بسته بودند و هر کسی که سرعت عمل کمتری داشت یا در میانه جمعیت بود، گیر افتاد. بهخصوص اینکه نیروهای لباسشخصی و ماموران زن هم خود را میان مردم جا کرده بودند و عملا راهی برای فرار وجود نداشت.»
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
سمانه را یک مامور زن و یک مامور مرد دستگیر کردند. هنگامی که او را با ضربوشتم به سمت خودرو پلیس میبردند، دید که ماموران لباسشخصی شریک عاطفیاش را نیز همراه چند نفر دیگر دستگیر کردهاند و آنان را بهشدت با باتوم کتک میزنند.
او روایت میکند: «ما را سوار ون کردند. جای سوزن انداختن نبود. در واقع، ما را روی هم انداخته بودند و یکی دو نفر هم مدام فحاشی و تهدید میکردند. نمیدانم چقدر طول کشید. شاید ۳۰ تا ۴۰ دقیقه، تا اینکه به محوطهای بزرگ، شبیه پارکینگ عمومی رسیدیم. محوطه خیلی بزرگ بود و آنجا دیدیم که تعداد زیادی را آوردهاند. از گروههای سنی مختلف. از زن ۷۰ ساله تا دختربچه ۱۳ ساله را میدیدی. برخی از ترس غش کرده بودند، بیشتر زنها گریه میکردند و چند سرباز هم آنجا بودند که یواشکی برای کسانی که از حال رفته بودند، آب میآوردند.»
برونسپاری سرکوب
سمانه و دیگر بازداشتشدگان را تا صبح بهرغم سرمای هوا در همان محوطه روباز نگه داشتند. از آنان عکس گرفتند، تفتیش بدنیشان کردند و نشانی محل سکونتشان را ثبت کردند. برخی که آشنا یا پارتی داشتند، همان شب آزاد شدند، به برخی هم اجازه دادند با خانوادههایشان تماس بگیرند. سمانه نیز به یکی از خواهرانش زنگ زد. صبح زود بازداشتشدگان را به گروههای مختلف تقسیم کردند. سمانه در گروهی قرار گرفت که به دادسرا منتقل شد.
سمانه در آن زمان، در خانه پیرزنی بیمار در میدان تقیآباد مشهد پرستاری میکرد. او در دادسرا حضورش در تظاهرات را انکار کرد و گفت هنگام بازگشت از محل کار به خانه، اتفاقی میان جمعیت گرفتار و دستگیر شد. با این حال، نشانی ثبتشده سمانه در پروندهاش مربوط به محل سکونتش در تربتحیدریه بود و ماجرا برای او دقیقا از همینجا آغاز شد.
پدر و مادر سمانه فوت کردهاند. او یک برادر و پنج خواهر و پنج شوهرخواهر دارد که دو نفر از آنان تبعه افغانستاناند. سمانه میگوید برادر و شوهرخواهرانش بهشدت متعصباند و پس از فوت پدرش در سال گذشته، تلاش کردند حق تصمیمگیری درباره زندگیاش را بهطور کامل از او سلب کنند. حتی برادرش قصد داشت او را نیز مانند دو خواهر دیگرش به ازدواج مردی افغان درآورد.
سمانه زمانی که پدرش هنوز زنده بود، از طریق یکی از همسایگانشان در تربتحیدریه، کار پرستاری از پیرزنی بیمار را پیدا کرد. خانوادهاش تصور میکردند که او تمام هفت روز هفته در خانه این زن مستقر است و همانجا زندگی میکند، اما سمانه هفتهای دو روز مرخصی داشت و در این مدت به خانه شریک عاطفیاش میرفت. به گفته خودش، آنها «ازدواج سفید» کرده بودند و او از این تصمیم و زندگی مشترکشان بسیار راضی بود.
سمانه نمیدانست که در پروندهاش نوشته شده همراه مرد جوانی دستگیر شده، زیرا پس از بازداشت، از شریک عاطفیاش جدا افتاده و هیچ خبری از وضعیت او نداشت. او احتمال میدهد مقام قضایی مسئول پرونده از روی نام و نشانی ثبتشده، یکی از اعضای خانوادهاش را میشناخت یا به طریقی از شرایط زندگی او اطلاع داشت، زیرا به او گفته بود: «برای تو حکمی صادر نمیکنم. مینویسم با وثیقه آزاد شوی تا خانواده جمعات کنند.»
سمانه آن روز با قرار وثیقه آزاد شد، اما زندگی برای او دیگر هیچگاه به وضعیت پیش از بازداشت بازنگشت. مهمترین راز زندگیاش، یعنی رابطه عاطفی و ازدواج سفید، در روند تشکیل پرونده فاش شده بود. هنگام آزادی، برادر، دو خواهر و یکی از شوهرخواهرانش به دادسرا آمده بودند. برادرش همانجا او را به مرگ تهدید کرد و گفت: «جنازهات را میبرم تربت (تربت حیدریه) خاک میکنم.»
آن روز خواهران سمانه با ترفندی توانستند او را از دست برادر و شوهرخواهرش فراری دهند، ولی او از آن به بعد ناچار شد مخفیانه در مشهد زندگی کند و مدام میان خانه دوستانش جابهجا شود. سمانه حالا کار و تنها منبع درآمدش را هم از دست داده است، زیرا خانوادهاش نشانی خانه پیرزن بیمار را میدانند و تاکنون چندین بار برای یافتن او به آنجا مراجعه کردهاند. او میگوید: «شماره تلفنم را هم تغییر دادم، فقط با یکی از خواهرانم ارتباط دارم که او هم مدام هشدار میدهد جلو چشم اینها (مردان خانواده) آفتابی نشوم.»
خانواده سمانه یک بار هم به سراغ شریک عاطفیاش رفتند که چند هفته پس از بازداشت، با پرداخت جریمه آزاد شده بود و او را بهشدت کتک زدند.
فعالان مدنی و مدافعان حقوق زنان بارها تاکید کردهاند که جمهوری اسلامی ایران بخشی از سرکوب سازمانیافته زنان را، بهویژه در جوامع سنتی، متعصب و مذهبی، به مردان خانواده واگذار میکند. در چنین سازوکاری، نهادهای حکومتی با افشای اطلاعات خصوصی زنان، تحویل دادن آنان به خانواده یا چشمپوشی از تهدیدها و خشونتهای موسوم به «ناموسی»، زمینه ادامه سرکوب را بیرون از بازداشتگاه فراهم میکنند. به این ترتیب، زنی که ظاهرا از بازداشت آزاد شده است، در عمل، از یک دایره کنترل به دایرهای دیگر منتقل میشود، بیآنکه برای تهدید جانی، خشونت خانوادگی، سلب حق انتخاب یا از دست دادن کار و سرپناهشبه حمایت قانونی موثری دسترسی داشته باشد.
اخاذی در خیابان
روایت دوم این گزارش به دو برادر نوجوان مربوط است که شامگاه سیزدهم دیماه در نازیآباد تهران بازداشت شدند. پدر این دو نوجوان که در همان منطقه مغازه لباسفروشی دارد، میگوید پسرانش روز بازداشت حدود ساعت ۶ عصر، از خانه خارج شدند و دیگر بازنگشتند. از ساعت ۸ یا ۹ شب، تماسهای مکرر خانواده با تلفن همراه آنها بیپاسخ ماند و پس از مدتی نیز هر دو گوشی خاموش شد.
این مرد همراه برادرش ابتدا به نزدیکترین کلانتری محل سکونتشان مراجعه کرد، اما ماموران با الفاظ توهینآمیز به آنها گفتند: «بچههای شما حتما اغتشاشگر بودند. اینجا نیستند. بروید و سوال نکنید.» وقتی آن دو به این نحوه برخورد اعتراض کردند، ماموران تهدیدشان کردند که در صورت ادامه پیگیری، خودشان نیز بازداشت خواهند شد.
پس از بینتیجه ماندن این مراجعه، پدر نوجوانان و برادرش به کلانتری دیگری رفتند، اما این بار ماجرا را به شکل متفاوتی مطرح کردند. آنها گفتند پسرانشان هنگام خروج از خانه گوشیهای گرانقیمتی همراه داشتند و خانواده نگران است که برایشان اتفاقی افتاده یا اموالشان به سرقت رفته باشد. ماموران کلانتری دوم پس از شنیدن این توضیحات، کد ملی دو نوجوان را در سامانه جستوجو کردند و به خانواده گفتند که هر دو بهعنوان «اغتشاشگر» بازداشت و به ساختمان پلیس امنیت در خیابان تختی منتقل شدهاند.
خانواده با نگرانی از نازیآباد راهی اداره پلیس تختی در محله افسریه شدند، اما در آنجا به آنها گفتند هیچ بازداشتی به این مرکز منتقل نشده و اطلاعاتی که در کلانتری دریافت کردهاند، نادرست است. پدر نوجوانان میگوید او و برادرش با وضعیت روحی بسیار بد، بار دیگر به یکی از کلانتریها بازگشتند و سرانجام پس از پرداخت مبلغی به یکی از سربازان، فهمیدند که بازداشتشدگان را به پلیس پیشگیری در خیابان انقلاب منتقل کردهاند.
زمانی که این مرد به ساختمان پلیس پیشگیری رسید، دهها پدر و مادر نگران، خشمگین و مستاصل را دید که در جستوجوی خبری از فرزندان بازداشتشده خود بودند، اما هیچ پاسخ روشنی دریافت نمیکردند. به گفته او، خانوادهها در آن شرایط به یکدیگر مشورت میدادند و میگفتند باید پیش از صبح و انتقال بازداشتشدگان به دادسرا، فرزندانشان را از آنجا بیرون بیاورند، زیرا نگران بودند پس از تشکیل پرونده و صدور قرار قضایی، آزادی آنان دشوارتر شود.
نیمهشب ماموران شروع به خواندن نام برخی از بازداشتشدگان کردند و از پدرومادرهای حاضر خواستند برای دادن تعهد مراجعه کنند. این امکان، به گفته راوی، تنها برای بازداشتشدگان زیر ۱۸ سال بود. سرانجام نام دو پسر نوجوان نیز خوانده شد. ماموران هم از پدر و هم از دو نوجوان تعهد گرفتند و پس از آن، هر دو را آزاد کردند، اما ماجرا به همینجا ختم نشد.
کمتر از ۴۸ ساعت بعد، با پدر نوجوانان تماس گرفتند و از او خواستند برای «تکمیل پرونده» مراجعه کند. او پاسخ داد که پرونده مختومه شده و هم خود و هم فرزندانش تعهد دادهاند، اما به او گفتند که اگر مراجعه نکند، پسرانش دوباره بازداشت خواهند شد.
این مرد میگوید برایش عجیب بود که محل قرار را در خیابان تعیین کردند. در زمان و مکان اعلامشده، دو نفر نزد او آمدند و گفتند باید معادل ۲۰۰ میلیون تومان پول نقد، دلار یا طلا بهعنوان «جریمه حضور فرزندانش در تظاهرات» پرداخت کند، در غیر این صورت، دو نوجوان دوباره بازداشت خواهند شد.
بهرغم مخالفت اطرافیان، پدر نوجوانان این مبلغ را پرداخت کرد، بیآنکه در ازای آن رسید، سند یا مدرکی دریافت کند: «برادرم و یکی دو نفر از دوستانم که از ماجرا خبر داشتند، گفتند بر چه اساسی میخواهی این پول را بدهی، اینها شاید اصلا مامور نباشند، چرا در خیابان با تو قرار گذاشتند؟ اما من از اطلاعاتی که آنها از خانوادهام و پرونده بچهها داشتند، فهمیدم که مامورند و در این شرایط که قانون و عدالتی هم وجود ندارد، احتمال اینکه بتوانند دوباره بچهها را بازداشت کنند، وجود دارد، بنابراین با همسرم تصمیم گرفتیم این پول را بدهیم و بچههایمان را خلاص کنیم.»
با این حال، به گفته او، فشارها حتی پس از پرداخت پول نیز پایان نیافت و ماموران تاکنون دوبار به خانه آنان مراجعه کرده و خانه و افراد حاضر در آن را تفتیش کردهاند.
این پدر میگوید پسرانش از آن روز به بعد دچار آسیب روانی شدیدی شدهاند؛ بهخصوص برادر بزرگتر که دیده بود ماموران برادر کوچکترش را مقابل چشمان او کتک میزنند، اما هیچ کاری از دستش برنمیآید. او از آن زمان بهشدت احساس درماندگی و سرخوردگی میکند.
هر دو نوجوان اینک تحصیل را رها کردهاند. پدرشان میگوید: «مدرسهها که دایر نبود، اما حتی حاضر نشدند برای امتحانها هم بروند.» یکی از آنها ورزشکار بود، اما پس از بازداشت، باشگاه را نیز کنار گذاشت.
این دو روایت تنها بخشی از هزاران روایت ناگفته بازداشتشدگان دیماه خونین و قربانیان دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی است؛ افرادی که هنگام بازداشت با خشونت، ارعاب و پروندهسازی مواجه شدند و پس از آزادی نیز پیامدهای فردی، خانوادگی و اجتماعی آن را برای ماهها به دوش کشیدند. برای آنان، خروج از بازداشتگاه به معنای پایان سرکوب نبود و فشارها در قالب تهدید، اخاذی، تفتیش خانه، افشای اطلاعات خصوصی، فروپاشی روابط خانوادگی و آسیبهای عمیق روانی ادامه یافت.

