روایت زندگی‌های ناتمام؛ جان‌های عزیزی که به خیابان رفتند و بازنگشتند

آنچه با این نام‌ها ثبت شده، صرفا فهرست کشته‌شدگان نیست، بلکه سندی زنده از هزینه‌ای است که مردم ایران برای آزادی خود پرداخته‌اند

در روزهایی که خیابان‌های ایران صحنه فریاد آزادی‌خواهی و حمایت از شاهزاده رضا پهلوی بودند، نام‌هایی یکی‌یکی به فهرست جان‌باختگان اضافه می‌شدند؛ نام‌هایی که هرکدام پشت سرشان زندگی، رویا، خانواده و آینده‌ای ناتمام داشتند. آنچه این روایت‌ها را به هم پیوند می‌دهد، نه فقط گلوله‌ای است که شلیک شد، بلکه تصمیم آگاهانه مردمی است که با وجود اطلاع از خطر، خیابان را انتخاب کردند.

عسل منصوری، ۳۰ ساله، روانشناس کودک و فعال حقوق کودکان، از آن آدم‌هایی بود که دوستانش می‌گفتند «بیش از خودش، حواسش به بقیه بود». او ساعت‌ها به حرف کودکانی گوش می‌داد که خشونت و ترس را زودتر از سنشان تجربه کرده بودند. عسل باور داشت درمان زخم‌های جامعه از کودکی شروع می‌شود. ۱۹ دی‌ماه در شمس‌آباد تهران، گلوله جنگی ماموران جمهوری اسلامی به قلب عسل اصابت کرد؛ قلب زنی که زندگی‌اش را صرف مراقبت از آسیب‌پذیرترین قشر جامعه کرده بود.

محمد مصطفی‌زاده، ۲۵ ساله و اهل بابل، جوانی آرام و کم‌حرف بود. دوستانش می‌گویند بیشتر اهل کار و زندگی خود بود تا سیاست، اما مشاهده خشونت خیابانی شدید این ورزشکار را هم به جمع معترضان کشاند. ۱۸ دی گلوله‌ای از پشت‌ سر به محمد شلیک شد. ویدیویی که لحظه جان‌ باختن او را ثبت کرد، نه فقط مرگ یک جوان، بلکه مظلومیت نسلی را نشان می‌دهد که حتی هنگام فرار هم بی‌رحمانه از پشت‌ سر هدف قرار می‌گیرد.

سلیمان پرهیزکاری، ۲۷ ساله، بوکسور و نجار، در تهرانپارس کشته شد. او صبح‌ها به کارگاه نجاری می‌رفت و شب‌ها تمرین بوکس می‌کرد. سلیمان می‌خواست یک باشگاه کوچک راه بیندازد و به بچه‌های محله تمرین بدهد. گلوله‌ای که به کمرش شلیک شد، رویاهای ساده اما شریف او را هم محو کرد.

برنا دهقانی، نوجوان ۱۷ ساله‌ اهل رودهن، هنوز به سن دریافت گواهینامه نرسیده بود، اما به سن کشته شدن رسیده بود. او سال آخر دبیرستان بود و برای کنکور برنامه‌ریزی می‌کرد. برنا ۱۹ دی در تهرانپارس هدف گلوله جنگی قرار گرفت و در بیمارستان، در آغوش پدر، جان داد؛ پدری که خاموش شدن آینده فرزندش را شاهد شد.

فاطمه عبداللهی، مادر ۴۲ ساله، ۱۸ دی در تهرانپارس با دو گلوله جنگی کشته شد. دوستان خانوادگی او می‌گویند فاطمه همیشه نگران آینده نسل‌های بعدی بود و می‌گفت: «از ما که گذشت، اما این وضعیت حق بچه‌های ما نیست.» او در آغوش همسرش جان باخت تا این قاب دردناک هیچ‌گاه از ذهن خانواده‌اش پاک نشود.

مجید بویری، ۴۴ ساله، هنرمند و پدر یک دختر هفت‌ساله، در اصفهان کشته شد. دوستانش می‌گویند مجید با موسیقی نفس می‌کشید و جمع‌های دوستانه بدون آواز او کامل نبود. مجید ۱۹ دی مقابل بیمارستان شریعتی، با گلوله‌ای که به قلبش شلیک شد، جان باخت و دخترش شاهد آخرین نفس‌های پدر بود.

سامان فتاحی، ۱۸ ساله، عضو تیم ملی امیدهای تکواندو ایران، بیشتر وقتش یا در سالن تمرین بود یا در خانه فیلم مسابقات المپیک را می‌دید. او هم‌باشگاهی آرین سلیمی، قهرمان المپیکی تکواندو ایران بود و رویای مدال جهانی داشت. سامان ۱۹ دی در کرمانشاه، مقابل منزلشان، با شلیک گلوله به سر کشته شد و به جای سکو، بر خاک افتاد.

آرش بهفر، ۴۰ ساله، در نظام‌آباد تهران بازداشت شد، اما زنده برنگشت. دوستانش می‌گویند آرش مردی «سفره‌دار، مهربان و خاکی» بود. ماموران اسلحه ساچمه‌ای را به شکمش چسباندند و شلیک کردند. او که کودکی‌ را بدون پدر گذرانده بود، حالا، مادری دارد که دوباره داغدار شده است.

Read More

This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)

طاها نادری، نوجوان ۱۷ ساله اصفهانی، به پایش گلوله جنگی شلیک شد. پزشکان برای نجات جان، پایش را قطع کردند، اما موفق نشدند. هم‌کلاسی‌هایش می‌گویند طاها عاشق فوتبال بود و همیشه می‌گفت «می‌خوام زود مستقل بشم». حالا فقط مادرش مانده است و داغی که التیام ندارد.

داوود سلطانی، معلم آموزش‌ و پرورش اصفهان و پدر سه‌قلوهای سه‌ساله، در دو شب نخست خیزش ملی، آب می‌خرید و رایگان بین معترضان پخش می‌کرد. او بارها در فضای مجازی از جمهوری اسلامی انتقاد کرده بود و حراست آموزش‌وپرورش هم بارها او را تهدید به اخراج کرده بودند. با این حال این معلم از آرمان‌هایش پا پس نکشید و سرانجام ۱۹ دی در خیابان رباط‌ سوم اصفهان با گلوله جنگی به صورت کشته شد. صداوسیما تلاش کرد او را «شهید حکومتی» معرفی کند؛ روایتی که خانواده‌اش آن را دروغ محض می‌دانند.

میثم آیبد، ۲۹ ساله، مهندس مکانیک ماشین‌های سنگین، پدر پسری دوساله بود. دوستانش می‌گویند میثم عاشق کارش بود و به «نان حلال» افتخار می‌کرد. ۱۸ دی در فردیس کرج به پایش تیر خورد و پس از چند روز، جان باخت. نزدیکانش می‌گویند اگرچه تا آخرین لحظه دستانش به‌خاطر کار زیاد، سیاه بود، اما رویش سفید ماند.

ریحانه یوسفی، ۲۸ ساله، بازیگر تئاتر، در نازی‌آباد تهران کشته شد. دوستانش می‌گویند ریحانه پرانرژی و عاشق صحنه بود. خانواده‌اش تحت فشارهای امنیتی ماموران سرکوبگر، علت مرگ او را «سانحه رانندگی» اعلام کردند، اما دوستانش هم‌قسم شدند «اجازه ندهند خون او پایمال شود».

احد اکبری، ۴۴ ساله، ۱۸ دی در نارمک بازداشت شد. چهار روز بعد، پیکرش را از سردخانه کهریزک تحویل گرفتند. دوستانش آثار شکنجه را روی بدنش دیده بودند. او زنده بازداشت و کشته بازگردانده شد.

این‌ها تنها بخشی از روایت‌های انقلاب و خیزش ملی ایرانیان است؛ روایت زندگی‌ انسان‌هایی عادی، اما شریف که می‌توانست ادامه پیدا کند، رشد کند و آینده‌ای بسازد. انسان‌هایی با شغل، رویا، خانواده و امید، که نه سلاح داشتند و نه قصد خشونت، اما خیابان را به‌عنوان آخرین راه فریاد انتخاب کردند. جمهوری اسلامی در برابر این مطالبه انسانی، به‌ جای شنیدن صداها، گلوله را برگزید؛ گلوله‌هایی که نه فقط جان افراد، بلکه آینده خانواده‌ها و اعتماد یک نسل را نشانه رفت.

آنچه با این نام‌ها ثبت شده، صرفا فهرست کشته‌شدگان نیست، بلکه سندی زنده از هزینه‌ای است که مردم ایران برای آزادی پرداخته‌اند؛ هزینه‌ای که هر روز با نامی تازه، خانه‌ای تازه‌داغدار و مادری تازه‌چشم‌انتظار، سنگین‌تر می‌شود.